صدای ضرب می آید ، از انتهای کوچه صدای گرفته عبدالحلیم حافظ می آید . کوچه های شهرم که حتی این سرما هم از تن ِ گرمشان چیزی کم نکرده است ، با صدایش ضرب می گیرد .
رقص این زن را دوست دارم . اندامش با کلمات می رقصند که نه با آواز . ناگهان به طرفه من بر میگرده ، با جرینگ جرینگ خلخال ِ پاهاش ضرب میگیره . نگاه به چشم هام میکنه ، عبدالحلیم میگه : خایف علی شوقی وحبی (مي ترسيدم براي اشتياق و عشقم ) ، بعد با چرخشه دست هاش از بالا شروع میکه خم شدن و جلوی پاهام جمع میشه و صدای سوزناک میگه :
وياما قلت لك أنا ) و بارها به تو گفتم )
واحنا في عز الهنا ) در حاليکه ما در اوج خوشبختيمان بوديم )
تو این عشق ِ شرقی را لمس کرده ایی آیا ؟؟
هوا سرده و پیشونیم داغ کرده . حوصله این شلوغی رو ندارم . حتی حوصله این ذوب شدن در عشق را . بر میگردم .
کناره بخاری و تکیه داده به تختم و کتاب ساختمان گسسته ، تن ِ داغم را بغل میکنم و آرام به دور از هیاهو زمزمه میکنم :
خسته
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
کم کم ، آرام آرام ، ذره ذره .... این عشق داره تو تمام وجودم رخنه میکنه . دارم از خود بیخود میشم . حالت عجیبیه ....................

