برخورد نزدیک از نوع سوم
و یا
بدون آنکه بپرسی چگونه و چطور دوستم داشته باش
لیوان چای غلیظم را هنوز تمام نکرده روی میز می ذارم . دستم را تکیه میدم به سرم به روی دسته صندلی .
به دور ها نگاه می کنم . نگاهم فضای اتاق رو طی میکنه ، از پنچره میره بیرون ، آپارتمان های بلند رو رد میکنه و مثله یه ذره گم میشه .
بلند می شم به ساعت نگاه میکنم و بعد به خودم میگم : نه زمان مهم نیست .
ظرف ها رو می شورم . اتاق رو جارو میکنم . میز رو دستمال میکشم . کتاب ها رو مرتب می کنم .
همه جا ، همه جا را مرتب می کنم و همه جا تمیز می شود .
کمرم را راست میکنم و می ایستم . دیشب اینجا چه خبر بود ؟؟
بعد دست هام رو می برم بالا و مثله اینکه یه همرقص داشته باشم شروع میکنم آرام رقصیدن .
زیر لبم زمزمه میکنم :
بدون هیچ ترسی من را دوست داشته باش
و در لابه لای خطهایی که در کف دستان من وجود دارد ناپدید شو
من را برای یک هفته , برای چند روز و حتی برای یک ساعت دوست بدار
زیرا من آن کسی نیستم که به ابدیت ایمان داشته باشم
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
از حرکت می ایستم ، دست هام رو می اندازم پایین و روی مبل ولو میشم : دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش ..........
میرم حمام . حمام پر از بخار میشه و موهای کوتاهم به گردنم می چسبه . تو آیینه بخار گرفته حمام یه آن پشت سرم می بینمت ، بر میگردم ... هیچی نیست ، فقط بخار ِ .... بخار .....
حوله رو می پیچونم دور خودم و با عصبانیت آیینه حمام را میارم پایین و چراغ ها رو خاموش میکنم . این قصه باید روزی تمام میشد .
مینی ژوب می پوشم . یه مینی زوب سورمه ایی . پاهام برهنه میشه ، روی تخت دراز میکشم . به سقف نگاه میکنم . صدات تو ذهنم میاد : من آن مردی ام که سرنوشت و هدفی ندارم .......
بر میگردم ، دستم را می ذارم روی سرم ، با صدای آهسته میگم : تو سرنوشت و هدف من باش ....... و دستم را می برم و جای خالیت را لمس میکنم .


