تبليغاتX
نفس نکش،بخند بگو سلام !
 

اینجا چیزی به روی شکم ام فشار وارد می کند و خطوط توحش برانگیزی از خود بر جای می گذارد .

اینجا کسی درد می کشد و خون بر جای می گذارد .

اینجا کسی انگشت بر انگشت می گذارد و گونه هایش خیسه گریه می شود ، قطره قطره ......

اینجا کسی نقشه احمق را خوب بازی می کند و مخاطبان به سادگی درد هایش را هیچ می پندارند .

اینجا کسی می تواند دوست بدارد اما کسی نیست برای همین هرزه می شود و به کج می رود .

اینجا کسی می خواهد تصمیمی بگیرد و تنها روزنه ها را نیز موم بگیرد و تنها تنها تنها به تو فکر کند . چرا که :

با تمام وجود دوست ات می دارد .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


برام یه میل رسیده . یعنی از کی می تونه باشه ؟؟ کاشکی ماله تو باشه تا دلم سبک بشه آخه سنگین شده .

اصلا قلبم درد گرفته . دوست داشتنت چقدر سخت شد یهو .....

من از لحاظ منطقی درست نیستم یا قلبم ؟؟ اصلا مگه من و قلبم یکی نیستیم ؟؟

 

 

:

نگاهی می کنی ..... مگه عاشق ندیدی ؟؟

یا اگه دیدی ، رسوا ترین عاشق ندیدی .......

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

کاش همیشه می شد خندید و درست همان موقع تو بغله تو سخت فشرده شد .

کاش دوست داشتن بعضی آدم ها اینقدر سخت نبود و هر موقع که دلت خواست می توانستی عشق بورزی .

فکر کن چه دلخوشی شیرینی است اگر در ابتدا قلبت می نوشتی :

هر ساعت شبانه روز دوستم بدار ، مانعی ندارد ....

 

 

 

و من هنوز هم صبوری می کنم تا این قوم فاسد از کشورم رخت ببند .

 

 

:

من اگر ماندم ... برای بچه های جنگ

برای مادران حبس گریه .... گریه را آواز خواهم کرد ...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

دیشب یه آن شدی مثله نخل . یاده نخله تو حیاط مون افتادم . بی خرما ، بی پرنده .

به من رخصت می دی ؟؟

 

 

 

:

هنوز سالار خونه س پناه  ِ منه دستاش  ، سرم رو شونه هاش  ِ رو گونمه نفس هاش ....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


امشب تو حمام یک روح دیدم . اسمش طلعت بود .

گفت : تا باکره گی تو فقط  سه دقیقه زمان باقی است .

!!!!!!

 

زنیکه الاغ حتما من رو با ویتو کورلئونه اشتباه گرفته بود  .

 

 

 

 

 

:

دنیا دیگه مثله تو نداره .......

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


سلام سلام سلام و باز هم سلام

احساس می کنم خیلی وقته که ننوشتم ( به طور کلی روزانه آپ میکنم هاااا ) . این روز ها سرم به شدت درد می گیرد ( دلیله اینکه روبه روی آیدی ام می نویسم : درد می کند بدجور ) .

در من همه چیز وجود دارد . گریه شادی مصیبت نعمت آتش باران و یا حتی سیل آفتاب تیرماه (شدت اش را می گویم ) دعوا مهربانی خشم ویران کننده ......... همه ادم ها همین طور هستند اما تفاوت من اینه که همه را ممکنه در یک ان داشته باشم .

قلب تهران داره میزنه ، شما ها احساس نمی کنید ؟؟؟ من با کیلومتر ها فاصله تو خوزستان احساس میکنم اما شماها نه ؟؟ فقط دو روز دیگه مانده عزیز جان ......

 

خوب همون طور که خودتون هم متوجه شدید بلاگم تغییرات بسزایی رو در خود ایجاد کرده . ظاهر و موزیک آن تغییر کرده و همین طور بخشه جدیدی به آن اضافه شده به نام : عکس امروز .... ( هیچ کدومتون دقته فهمیدن این موضوع را نداشتید ..... واقعا که  . )

بخش جدیده دیگه که از امروز شروع میکنه دو نقطه نام دارد  ( : ) که شامل ترانه  هایی است که بسیار دوست دارم . فقط در یک خط .

 

 

وبلاگ من جزو اون دسته از وبلاگ هایی است که ممکنه بازدید زیادی داشته باشه اما بازدیدکنندگان اش کامنت نمی گذارند و یا اصولا خصوصی می گذارند و همون طور که از ظاهر نوشته هام می تونید حدس بزنید یه مقداری هم کامنت های چرت و پرت دارم .

به وسیله همین دسته از خوانندگانم به این نظر رسیده ام که " نوشته هایم اروتیک هستند "  .

خوب در نظر اول زیاد از این نظر خوشم نیومد . ولی بعد از کمی فکر به خودم گفتم : ساهاک تو حتی این مسئله را هم در زیر گرده احساس آوردی  . خوب این خودش یه توانایی و یا حتی سبکه جدیده .

من به شخصه انسانی هستم که برای رسیدن به ارامش باید بنویسم . حتی اگه بهترین محیط را داشته باشم باز هم آرامش را کسب نمی کنم مگر اینکه بنویسم ..

شاید شما درست می گی . نوشته های من س . ک . سی  ِ  . اما اگه دقت کنی می بینی این خودش می تونه یه سبک باشه . به جایی که بنویسم  باهمدیگه نزدیکی می کنیم می نویسم : " و تو می آیی نزدیکتر ... "

به تنهایی همین یک جمله کوتاه اون چیزی که تو مغز من برای نوشتن اش وجود داره را ارضا میکنه .

به هر حال او چیزی که کاملا واضح است اینه که نوشته های من فقط یک مخاطب می تونه داشته باشه .

 

 

28 آذر ماه  تهران یک چیز کم دارد و آن هم مرا . تولدت مبارک ( اینجا فقط همین را میشه گفت )

 

 

افتتاح اش کردم

: به من فرصت بده گم شم دوباره ، تو آغوشه بخشاینده تو ......

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


خاطره ها بسیار شیرین و دلچسب هستند اما ناجوان مردانه ترین احساس ها را از نبودشان در وجودت بر جای می گذارند :

 

 

اوایل شهریور 86

زمینه : صورتی با راه راه های سفید

 

لیوان آب را طرفش دراز کردم .

گفت : من که آب نخواسته بودم !

جواب دادم : آب نطلبیده مراد است .

و بعد ریز خندیدم ،

و بعد تو آمدی نزدیک تر .........

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

 دکتر بیمه گفت :

هر وقت دلت گرفت بزن برو بیرون ،

گفت هر وقت دلت تنگ شد و کسی نداشتی که درد و دل بکنی بلند بلند با خودت حرف بزن ( یعنی خوده آدم بشه عروسک سنگ ِ صبور خودش )

گفت برو تو صحرا داد بزن .

به هر کسی که دلت خواست فحش بده .

 

 

 

 

پ . ن : کارم به جایی رسیده که دیگه باید به نصایح دکتر بیمه عمل کنم .

* داستانی از سیمین دانشور عزیز .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

انگشتانم برهنه می شود

و سطح اندام تو پدیدار ........

 

 

حالا اینجا یه پرانتز باز می شه و من حرف دلم رو می زنم :

 

(  اون چیزی که اذیتم میکنه و ازش متنفرم  س. ک. س  نیست بلکه تعدد  س .ک .سه  . )

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

یک روز آفتابی

با آسمانه آبی

 

تصویری از رفاقت

پیوند های پیشین ..........

 

 

        

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

باید خطوط را رعایت کنم و از سرازیری محیطی عریان سالم به زیر آیم . باید بشکفم تا در میان دستانت مرطوب و در هاله چشمانت شاداب جلوه گر شوم .

باید همه را طی کنم .

خوابم گرفته

                  از داغ تو .....

          

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


امروز چندین بار پشت سرهم در همین پست آپ خواهم کرد . ( بسیار دلتنگم )

 

 

به تلفن سفید رنگ خونه خیره شدم . بوق اول بوق دوم و : سلام عزیز دلم

من : هیس ... صدات می پیچه .

تو : حالت خوبه ( سعی میکنه آروم حرف بزنه ، فقط سعی میکنه )

من : یک سال و سه ماه تمام گذشته . رفتیم تو چهار ماهگی ...

تو :  _ فقط صدای خنده هات میاد _

من : دو تا لیوان چای بخور .......

تو : باشه ، حتما .

من : خوب دیگه ، روز خوبی داشته باشی ، می بوسمت .

تو : خداحافظ .

 

 

 

آخ ، عزیز دلم

عزیز دلم

عزیز دلم

متاسفم .

دوست داشتن را در کوتاهترین و کم ترین جای ممکنه تجریه می کنیم .

ولی تو خوشحال باش ، هنوز دل به دل به خواب می رویم .

 

 

پ.ن : نسبت به این آدم تعصب عجیبی دارم : افیون . هی دوست محترم میگوید راحت بذار این بنده خدا را . ولی من دلم قرار ندارد . افیون جان  ، چرا هر روز آپ نمیکنی؟؟

 

در پی عمل کردن به نصیحت یکی از دوستان عزیزم بابت اینکه مطالعه ام صفر شده ، شروع کردم به وب خوانی . بعضی آدم ها چقدر غریب می ماننده . نگاه کن درست دو سال و دو ماه پیش چه نوشته :

همیشه در برابر دو چیز مقاومت خود را از دست می دهم
یکی برجستگیهای بدنت٬ ودیگری
Pullهای پاکت سیگارم....

بعضی اوقات بعضی آدم ها را با تمام وجود می فهم ام .

 

مادر چه سالی دیپلم گرفتی ؟؟  سال 56

مادر چه سالی ازدواج کردی ؟؟ سال 57

مادر چه سالی رفتی دانشگاه ؟؟ میخواستم 57 هم برم ولی انقلاب فرهنگی شد اخراجم کردن .

مادر چه سالی مادر شدی ؟؟ سال 58

مادر چه سالی .......

 

ساهاک ولم کن ، همچین سوال می پرسی انگار من مادرت نبودم ، غریبه ام .

آخه مادر تازه امروز فهمیدم چقدر زندگی تو عجیب بوده . هر سال یه اتفاق جدید .

راستی مامان ، اجازه میدی منم عقد کنم و یک ساعت بعد برم تظاهرات ، درست مثله خودت ؟؟

مامان : شهامت این همه درد رو داری ؟؟؟؟

نگاهش میکنم ، سرش رو میذاره روی میز و آروم میگه : تنهام بذار .

پشت در اتاق ایستادم ، صدای گریه هاش رو میشنوم .

 

 

 

 

چقدر دوست دارم دست ات رو بگیرم تو خیابون های آسفالت و پر دار و درخت بریم قدم بزنیم . از دور هم صدای نفت کش ها بیاد  و دود .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

انگار غذا زیاد خوردم . همه زندگی ام رو دلم سنگینی می کنه . حوله صورتی ، تخت در هم ، ریزش قطره ، راه رفتن های مورب ، ته نشین کردن ، رسوب ، جامد شدن ... همه اینها اذیتم می کند .

خوابم گرفته ، خسته ام .....

چشام از خواب در حال بسته شدن ِ و همه زندگی ام رو دلم سنگینی می کنه .

 

 

چیزی نمی بینم ، تو می آیی نزدیک تر .... چه دوست اند با من ، چهره و اندامت .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


نفس نفس می زنم و ضربان قلبم را بالا می رود . سرم را بر میگردونم  : نه تو نرفتی ، هنوزم اینجایی........

 

 

شنیده ایی زنی به مجسمه ایی از بودا حسادت کند ؟

من ان زنم

....

بودای کوچک روی میزت هر روز تو را می بیند

و من

نه .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

من یک فاحشه هستم .

و فاحشه گی ام را با غم هایم تقسیم می کنم و گاهی نیز با شعر .

تو یک انسان فهیم هستی ، اصلا همه شماها یک انسان فهیم هستید .

من با هیچ کدومتون کار ندارم .

 

 

نبرده لب بر جامی

                          میکشم به دوش از حسرت

                                                                بار هستی و بدنامی ها .

 

 

لطفا من را آپدیت کنید .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

زن دالان رابا لذت  و در تاریکی مطلق طی می کند .

مرد که بیرون می شود آفتاب ردی قرمز رنگ  بر گونه و لبانش روشن می سازد .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


آشنا ، آشنایم با تو ... اما نمی دانم چم شده میتونم تو یه لحظه از دست ات بدم .

 

با همه این اندام خاکی دور خودم می چرخم و می شوم جزو هزاران آدمی که همکلام تو شده اند .

 

گفتم رقص یاد گرفتم ؟؟؟

 

چه حسه گمنامی دردناکی دارم . چه حسه تلخی عزیز ......... کی من رو پیدا میکنی ؟؟؟ میخوام معروف بشم . میخوام معروف قلبه تو بشم  .

 

از همه اونایی که راضی نیستن ترانه های دوست داشتنی ام را همراه نوشته هام کنم عذر می خوام اما اینو به شدت دوست دارم :

 

 

 

From my hands I could give you

Something that I made

From my mouth I could sing you another brick that I laid

From my body I could show you a place God knows

You should know the space is holy

Do you really want to go?

 

از دستهام می توانستم به تو

چیزی بدهم که خودم درست کرده ام

از دهانم می توانستم بخوانم آجر دیگری را که چیدم

از بدنم می توانستم جایی را به تو نشان بدهم که خدا می شناسد

تو باید بدانی که آن مکان مقدس است

آیا واقعا می خواهی بروی؟

 

 

 

به رویاهایم گفتم دست نگه دارید میخوام به شکل واقعی خودش ترسیمش کنم . به مادر گفتم کمتر سرزنشم کن . به خودم گفتم محکم تر و با تمام وجود بال بزن .

 

برای عشق تو زیادی فربه ام ..... کسی نخندد ولی امروز این رو به کسی که لباس های نارنجی داشت گفتم .

 

رباعیات خیام با صدای شاملو را خیلی وقته گوش ندادم . حسه غمگینی ام را کم میکند می دانم  . آهای ....... کجاست این جعبه کاست های من ؟؟؟

 

خدایا به من یاد بده خوب باشم . به من یاد بده آدم باشم . آمین ........

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


گاهی اوقات نه اینکه کسی نباشد اما آدم حرف دلش را به هیچ کس نمی تواند بگوید .

گاهی اوقات که بدون هیچ مقدمه و اظطرابی شروع به صحبت و کاشتن لبخند میکنی نیمی زیادی از دنیا بهشت می شود .

گاهی اوقات فکر میکنم من با این لباس سبز و ناخن های سبز بهترین گزینه هستم .

 

 

باید درک کرد . باید زمانی که نمی تونم تمرکز کنم و ذهنم در آن ِ واحد از هزار تا مسئله می ترسه باید درک بشم . باید ریزش قطرات و لبخند های تو و آسانی مسائل آمار و کمی هزینه تلفن همه و همه دست به دسته همبدن تا من درک بشم . باید با من ریتم بگیری ...با تو ام دنیا .

 

 

آن کسیت که می آید و خود از کجا ؟؟؟؟

 

 

نیمی از چهره و نیمه دیگر از جسم ام برهنه است . روحم را گه دیگر نگو ...... کاملا برهنه است .

آ............ه ای انسان های دوست داشتنی هم چنان غم را طی میکنم . گاه لذت بخش و بسیار گاه دردناک .

 

 

کادر سیاه و سفید می شود و من به صدا گوش میدهم :

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

به نظر نمی رسد این زخم ها بهبود پیدا کنند

این درد زیادی واقعی است

چیز های زیادی وجود دارند که زمان قادر به پاک کردنشان نیست

 

Evanescence.My Immortal

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |