راهم رو کج می کنم تا دیگه به تو برخود نکنم . حواسم رو جمع میکنم که منحنی رو درست طی کنم تا پاهام مرز به تو رسیدن رو خطا نره . باید خودم رو جمع و جور کنم اگه خسته شدم باید گوشه دنج منحنی رو پیدا کنم و تمام حجم ام رو یه گوشه مخفی کنم .
حیف که حوصله آرایش کردن ندارم وگرنه ر-و-س-پ-ی زیبایی می شدم وسطه این همه کج خلقی ، وگرنه بدجور میزدم وسطه هدف .
یه آوازه
یه آوازه
که تو سینه ام شده انبار ..........

در شبی ظلمانی بسر می برم . فاصله ام با آسمان کمی است . همسایه ام کنارم اما در دوردست ها به خواب فرو رفته . دست هایم هنوز نابالغ اند و سرانگشتانم هنوز فروغ بالغ را نیافریده اند . احساس میکنم پرم از چرک و کثافت . احساس می کنم بدم .
طعم بوسه پنهانی هنوز به لب هام نرسیده در من دفن شد . ای روز های سال 86 که با سرعت از پی هم می گذرید مرا و احساسم را برای بچه های فردا بازگو کنید . اشتیاقم را به خاطر آورید و حرارتم به زمین را .
شاید باید این متن را نیمه آذر می نوشتم چون نزدیک تره به آنچه که میخواهم در باره اش بنویسم . اما یه لحظه این فکر اومد تو ذهنم که شاید عمرم قد نداد . مرگ همیشه پشته گوشمونه ، دسته کم نگیریمش .
آذر واسه من یه نقطه شروعه . یه نقطه که زمین و زمان بهم نشونش دادن و گفتن : از همین نقطه که می بینی باید آغاز کنی .
شاید اوایل ، آذر فقط برام 29 ام بود که تولد غول زیبای رنج بود و قرینه اش تولد برادر عزیزم . اما درست از سال پیش آذر مفهوم اش را برام تغییر داد و به یک معنی دیگه شد اصلا شد یک حجمه دیگه .
الان که این متن رو می نویسم احساس کشیدگی میکنم ، احساس اینکه سرانگشت هام میتونن اتفاق های قریب الوقوع رو حدس بزنن . پیشونیم میتونه داغ بشه ، دماش از 100 بزنه بالا ولی آخ نگه .
احساس میکنم زندگیم رو نصف کردم ، نیمی واسه خودم و نیمی برای تو . احساس میکنم با وجودی که حدود تصرفم از زندگیم کمتر شده اما خواستنی هام ازش بیشتر شده .
می دونید من همیشه به این اعتقاد دارم که برای بدست آوردن یک چیز خوب باید یک چیز خوبه دیگه رو از دست بدید . باید سختی کشید. اون چیز خوب یهو تَلپی از آسمون تو بغله شما نمی افته . در ثانی باید مراقبتش کنید . هر چند که من فکر میکنم وقتی در چیزی مخلوط می شید دیگه نباید کسی اجبارتون کنه که برید طرفش و این خوده شما هستید که براش لحظه شماری میکنید . باغبان هر پنچ روزی صحبت گل بایدش .......
بگذریم ، خودم هم نمیدونم چطور از بیان زیبایی های آذر رسیدم به اینجا .
یه چیزی بهم میگه باید سریعتر این متن رو تمام کنم . بیشتر از این اگه ادامه بدم شما به خط بعد هنوز نرسیده دیگه ادامه نمی دید . برای من خواننده هام مهم هستن . چون نیمه دیگره زندگیم تو دسته یکی از خواننده هامه .
پ.ن : 1. نمیدونم چرا اینقدر احساس میکنم نوشته ام شده مثله این دختر راهنمایی ها که با خط خرچنگ قورباغه نامه عاشقانه می نویسند ؟؟
2 . از همین الان 21 و 28 آذر مبارک . فکر کنم دیگه فهمیده باشید چرا ارقام آدرسم این ریختیه .
3 . اصلا من چرا اینقدر هول ِ رسیدنه آذرم ؟؟؟
نمی دونم چرا فکر میکنم تو وجودش یه چیزی اذیت اش میکنه علی رغم اینکه خودش میگه هیچ چیزیم نیست . نمی دونم چرا هیچ وقت نمی خواد بروز بده . چرا بیشتر اوقات اشکش رو پنهون میکنه ، یه گوشه دنج پیدا میکنه و اگه سیگار به دستش ندن ، پاهای لاغرش رو بغل میکنه و اینطور فکر میکنه که کسی اشکه نریخته اش رو ندیده . نمی دونم چرا فکر میکنم ورای این همه شیطنت و خنده بازم چشم هاش یه چیزه دیگه می گه .
چند روز پشت سرهم می نویسه و چند روز دیگه دریغ از یک کلمه . میون همه حرف زدن هاش و قدم برداشتن های تند تندش و نگاه کردن های نافذش پیدا و ناپیداست .
میون خنده هاش اشک میریزه و باز پرواز یه پرنده از خنده و گریه فراموش اش میکنه . چقدر عجیب نه ؟؟ _باور کنید من همه این حالت هاش رو به چشم ام دیدم _.
آدم ها می تونن خصوصیت های مختلف داشته باشن . من مهربانم ، صابر که بماند و بقیه هم به همین شکل ، اما تو خاصی ، همه روحیات آدم ها رو داری اما به یه شکله دیگه .
دیشب وقتی که تلفن رو قطع کردم احساس کردم با وجودی که بغضت شکسته اما باز هم سنگینی . خیلی سنگین . احساس کردم یه چیزی رو گم کردی . اون چیز چی بوده دیگه خدا می دونه ؟؟
یاده فروغ افتادم . فروغ بانوی اردیبهشت .
اما چه فرقی میکند تو فروغ باشی یا افیون ؟؟ مهم اینه که دو تاتون سوار یه اسب هستید ، اسب ابلق .
تو ، ساده و بی پیرایه ، با اون موهای بلند ات در هاله ایی از پریشانی و گمشدگی .
دنباله کدوم مسیری توی تاریکی مطلق ؟؟
کاش همانقدر به تو نزديک بودم
که دامنِ خيسِ دختری جذّاب
به تنِ او
هميشه در فکرِ تو ام
پ.ن : همیشه قرار بود این آقای دوست برای ما یه کتاب از آکاهیتو گیر بیاره . اما همیشه فراموش کرد . حتی نمیدونم الان که داره میخونه یادش میاد یا نه ؟؟
میشه وقتی دارید این نوشته رو میخونید فقط به خاطره من بخونید ؟؟ واسه قلب خودم نوشتم . چه فرقی میکنه واقعی باشه یا نه ؟؟
هی آدم ها چیزی به نام واقعیت وجود نداره ، باز و بسته بودن چشم هات یکیه گلم ....
یه جاده می بینم . یه جاده بلند و بی انتها . یه خورشید کدر و تجربه های سرد . خودم رو می بینم که تنهام . میرم با چشم هایی خیس .
چقدر این روزها بد هستن . دچار توهم شدم . دچار خستگی های مداوم و عصیان های پی در پی اما خاموش . دچار این بکن نکن های تو . چه فرقی میکنه کلید رو همراه خودم برده ام یا نه ؟؟ چه فرقی میکنه من آرایش کرده باشم یا نه ؟؟ چه فرقی میکنه سر ساعت به کار برسم یا نه ؟؟ چه فرقی میکنه آروم حرف بزنم یا نه ؟؟
سوخته تو آغوش عشقت شهر آرزوم .
می چرخم و به یاد میارم همه هرزه گی ام را با این خانه و آدم ها و اشیاء .
فقط خدا مانده است و mpt ام و من تحمل ندارم .
.............................
حوصله ادامه دادن هم ندارم . مرسی که خوندید .
تو که هیچ وقت نیستی ، منم که هیچ وقت چیزی نمی گم ، پس دیگه چه مرگمه ؟؟؟؟؟
پ.ن : آهنگی که این روز ها زیاد گوش می دم :
In my field of paper flowers
در مزرعه ام از گلهاي كاغذي
And candy clouds of lullaby
و ابرهاي آبنباتي كه لالايي مي گويند
I lie inside myself for hours
براي چند ساعت در خواب دراز مي كشم
And watch my purple sky fly over me
و آسمان ارغواني بالاي سرم را مي نگرم
مدام از این تجمع و شلوغی فرار میکنم و میرم یه گوشه دنج و تاریک دراز می کشم . دراز میکشم و چشم هام رو می بندم و چشم هات رو تصور میکنم . اما تو ، توی خیالم هم پلک می زنی .
تو بوفه آیننه جیبی ام رو در میارم . لبام رو بهم می مالم و یه دفعه حس میکنم درست بیخ گوشم نفس میکشی . سرم رو کمی کج میکنم و هیلدا به نام صدایم میکنه : گردنت درد گرفته ؟؟
راه می رم و گوشی ام ته ته های کیفم قایم شده و من هیچ دلهره ایی ندارم که کسی به یادم باشد و من صدای گوشی را نشنوم . ام پی تری طبق معمول تو گوشمه و من بازم مطمئن نیستم که فایل های صوتی رو پاک کنم یا نه .
تنها می شینم روی یه نیمکت دنج و پرت دانشگاه ، گرمی نفس هات رو حس میکنم ، هدفون ها تو گوشمه ، از پیشت عینک اشک می ریزم و با حالت عصبی لاکه دستم رو تیکه تیکه خراش میدم .
و لبانت را
چون حسی گرم از هستی
به نوازش لب های عاشق من بسپار .
کاش از تنهایی نمی ترسیدم . کاش اینقدر تحمل ام بالا نبود . کاش با هم می خندیدیم . کاش من اینقدر اذیت ات نمی کردم و می گفتم : باشه .
جایه چیزی درونم خالی است . جای یک کلمه .
من ترسناک نیستم ، تجربه هایم ترسناک و اخمالو جلوه ام می دهد . من و انگشت های دستم همه مهربانیم .
میدونی چقدر تو خودم شکسته ام ؟؟
زندگی رسم مزخرفیه . زندگی واسه آدم هایی مثله من زیاد خوشایند نیست .
پدر می گوید : لاغر کن .
مادر می گوید : لبخند بزن .
و دست من آنقدر خشک شده است که فکر میکنم احتیاج به کرم مرطوب کننده دارد .
سرما خوردگی ام عودمیکنه ولی بازهم خوردن قرص هام هماهنگی نداره .
تنم گر میگیره اما تو نیستی . تنهایی آواز میخونم و لبای تو نیست .
فکر میکنم پرت شدم تو سال 50 و یه چریک عاشقم شده . یه چریک من رو به اتاقش دعوت کرده و من عکسه گل و سرخ رو می بینم و باب مارلی .
خواب می بینم بهم مروارید هدیه داده و زیر آفتاب کسله بعد از ظهری لم دادم .
بدون هیچ تشویشی و بدون هیچ تلنگری از غم .
آ........................................ه دیگه دل با کسی نیست ولی میخواد که باشه .
پس در ها رو می بندم و تو تاریکی و سکوت با خیالت عشق بازی میکنم .
احساس میکنم می تونم غم دلم را با این دو تا در میون بذارم
هنوز اشکه تو چشمام
نگام خیره به راهه
نه آفتاب و نه مهاتب
چقدر دنیا سیاه ...............
کدوم جاده ، کدوم راه ؟؟؟
چشای خسته ام درد گرفت از بس خیره به این صفحه سفید رنگ نگاه کردم . انگار داشتم قورت میدادم جملات رو . اون وقت تو همین حالت یه عالمه غم یهو پرید تو بغلم فقط با نوشتن چند کلمه از تو .
آخه من به تو چی بگم که تو هم مثله من غمین نشی ؟؟
حالا من به کنار ، داری چیکار میکنی با خودت عزیز جانم ..........
شدی مثله باشو ، غریب ، تنها و سرگردان .
ساعت نزدیک به ده شب .
تنها روی صندلی های سفید رنگ .
صدای جیغ بچه های کوچولو و نگاه های دردمند آدم های بزرگ .
تو دستم یه کتاب از امیلی دیکنسون.
نگاهم خیره به دیوار رنگ و رو رفته روبه رو .
خسته کار .
کاش می تونستم دستم رو ببرم طرفه قلبم و به دکتر بگم : اینجامه ، اینجام درد میکنه .
یه عطسه میکنم و تمام خیال هام رو قورت میدم .
خانم مشکل شما چیه ؟؟
سرما خوردم دکتر ............
همه را می بندم ، همه را ریز ریز میکنم ، همه را می جوم ، آن وقت همه را یکجا قورت می دهم .
اگر هم که یک لیوان آب بدی دستم یک دنیا ممنونت می شوم .
امشب وقتی از کار برگشتم رفتم دوش گرفتم تا هوای شرجی شهرم رو از خودم پاک کنم . بعد روی تختم دراز کشیدم . خنکی رشته موهام به بالشم که اصابت کرد یهو یاده این افتادم که خیلی وقته واست نامه ننوشتم ، شاید نزدیک یک ماهه . اصلا از وقتی این وبلاگ رو زدم دیگه نامه نگاری رو فراموش کردم . ماه های اول دوستیمون پر از نامه بود . نامه های هزار خطی تو و جواب های دو خطی تو . _ همون دو خط هم زیادم بود از بس که نامه مینوشتم ، هر کی دیگه بود کلافه میشد _
به هر حال امشب هم هوس کردم دوباره برات نامه بنویسم ، اما این دفعه میخوام نامه ام رو اینجا بذارم ، اشکالی داره سرورم ؟؟
امروز ساعت هشت صبح افتاب به من سلام کرد و از خواب بیدارم کرد ، منم همون طوری تو این شب تاریک به تو سلام میکنم .
بعدازظهری طبق عادت دیرینه اما فراموش شده ، هدفون رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به قدم زدن . قدم ، قدم ، قدم و باز هم قدم .بچه که بودم دوست داشتم رو رنگین کمون قدم بزنم . امروز یه ان این آرزوی کودکی به خاطرم اومد ، لبخند که نزدم هیچ تازه پوزخند زدم . بچگی چه دوران ابلهانه ایی هاااا . یه لحظه ایستادم . ساهاک تو چت شد ؟؟ چرا این طور شده افکارت ؟؟ صابر پس کی تمام میشه این دوران مسخره .
حس میکنم از خودم خالی شدم . حس میکنم ساهاک مرده و اینکه داره نفس میکشه یکی دیگه است . فکر میکنم یه جای دور رفتم و هیچ وسیله نقلیه ندارم که برگردم .
امروز هیلدا ازم یه کاری خواست که انجام بدم و من ندادم و دقیقا همون کار رو بدون اینکه من به زبون بیارم افیون واسه من انجام داده بود . بعد به این فکر کردم که تو راست میگی افیون دنیا عجیبی داره .
راستی بهزاد ممکنه هفته دیگه به خاطر نمایشگاه الکامپ بیاد تهران . هفته دیگه تمام وقتم رو دانشگاه و درس میگیره . بعد از این یک هفته دیگه کار رو کم و کمتر میکنم . ساختمان داده اعصابم رو خورد کرده . کاش اینجا بودی لااقل فکر این درس لعنتی رو نداشتم .
انجمن آی تی دانشگاه دوباره بهم ریخته . ریئس دانشگاه به علت تخلف یکی از بچه ها سایت رو ازمون گرفته . شانس ما رو می بینی !! این همه دوندگی کردم واسه سایت ، اخرش اینطور شد .
راستی بهت نگفتم ، بچه های همرشته مون شروع کردن به اجرا کلاس های آموزشی . شاید یکی از کلاس ها رو برداشتم . چون دیدم اسم ام تو لیست دانشجویانی بود که ازشون تقاضا کرده بودن . یادم رفت ازت بپرسم نمایشگاه تون چی شد ؟؟ اصلا رفته بودی شریف چیکار ؟؟ تا حالا صد بار بهم گفتی ها ولی من یادم رفته .
موهام بلند شده . خیلی اذیتم میکنه . شاید رفتم کوتاه کردم .
راستی بهت گفته بودم آهنگت رو عوض کردم ، از سوت بیل کیل خسته شده بودم . این روزا که زنگ میزنی مهر پویا میخونه :
آه شرر زای من ، همدم شب های من ، مانده به لب های من
ای که تو تنها در دل شب ها ؛ از غم عشقی آگاه
آ............ه ای راز جانکاه
خوشت میاد ؟؟ البته فرقی هم نداره ، بهت گفته بودم تو این چیزای خصوصی ام نمیتونی دست ببری عزیزم .
دیشب به طور اتفاقی آلبوم معین رو دانلود کردم . خوشم امد ، زیاد بد نبود _ حالا یه ملت عاشقه معین هستن ها _
دوست دارم بیشتر بنویسم اما شما بعد از مدت ها درست همین امشب که شروع کردم واستون نوشتن آن شدید ، می بینی شانس من رو ؟؟؟
می بوسمت . همیشه با مهر روز افزون .


