تبليغاتX
نفس نکش،بخند بگو سلام !

میدونی فرانسوی ها یه ضرب المثل دارن که میگن :

" اين زن نيست كه ارضا نميشه... مرد كردن بلد نيست "

 

میدونی من تو این چند روز خیلی خورد شدم ، توان برام نمونده . دارم زیر چرخ های این زندگی له میشم .

 

میدونی : چهارشنبه ها رو دوست دارم

             چون تو به من زنگ میزنی

             به تیرگی های دلم آبی کمرنگ میزنی

 

 

میدونی عشق چقدر بر من سخت گذشته است ؟؟

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


با تمام خستگی تا ظهر سرکار بودن و تا بعداز ظهر سر کلاس بودن سوار مینی بوس های راه اهن میشم  که جلوی دانشگاه ترمز کرده . تکراری ترین کار روزمره رو انجام میدم و یه نگاه به صندلی ها می اندازم تا جا واسه نشستن پیدا کنم ، ته دلم هم خوشحالم که جا هست و میتونم انتخاب کنم و درست همون موقع است که می بینمشون که کنار همدیگه رو صندلی های دو نفری نشستن .

دو تاشون هم رشته ایی و ورودی خودم هستن و می شناسمشون . دختر به من نگاه می اندازه . من تو نگاش همه چی رو میخونم و می فهم ام . برای همین میرم روی صندلی تک نفره مقابل اونا میشینم . تا بچه ها با مسخره بازی هاشون بعد ها دله اینا رو ریش نکنن . دختر لبخند میزنه و چهره اش کمی بازتر میشه اما هنوز نگرانه .

مینی بوس همیشه کیپ تا کیپ پر میشه . حتی تو راهرو هم آدم می ایسته . سعی میکنم بالا سر اونا رو خلوت کنم برای همین به خانمی که به صندلی اونا تکیه داده میگم : خانم کیفتون رو بدین به من ، خیلی راهه اینطوری ایستاده اذیت میشید . و با این حرفم اون رو به صندلی خودم نزدیک میکنم .

مثله همیشه کتابم رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن . با وجودی که ساعت به چهار نزدیکه آفتاب هنوز داغه و گرد و خاک هم بدترش میکنه . سعی میکنم به کتاب فکر کنم اما ناخوداگاه دست پسر رو می بینم که روی کیف صورتی دختر میشینه . مدام دستش رو نزدیک تر می بره اما تو یه حرکت سریع برش میگردونه . کاملا هویدا است میخواد چکار کنه اما میترسه .

تو دلم میگم : زود باش دیگه ، نترس ، دستش رو بگیر . گور بابای بچه ها ، گور بابای شهر کوچیک ، گور بابای حرف مغز های رشد نکرده .

راه به پایان میرسه .و درست تو آخرین لحظه دختر کولی سنگینش رو که میده به پسر ، فقط تو یک لحظه دستش هاش تو بغله دست های پسر میشینه .

میدونم ، میدونم که اون لحظه یه دنیاست و دختر هر وقت به کولی نگاه کنه یاده گرمای دستاش می افته .

 

بعدش تو صندلی فرو میرم . از پشت شیشه مینی بوس می بینمشون که راهشون رو از هم سوا میکنن . زمزمه میکنم : و در اندوه صدایی جان دادن ، که به من میگوید : دست هایت را دوست میدارم .....

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


من روی تخت دراز کشیدم و ضرباهنگ خسته ساعت را می شنوم . نمیدانم در بیهوشی ام یا هوشیاری . تلفنم گاه و بیگاه زنگ میخوره . مدام به صفحه گوشی ام چشم دوخته ام . ادم های نزدیکم مدام تماس میگیرن و من به هر کدومشون چیزی میگم .

شکیبا نگران تر از همه است . ولی من دوست دارم تمامش کنم . دوست دارم نفس بکشم . دوست دارم اگه حتی دارم اشتباه میکنم به هر قیمتی که شده تمامش کنم .

 

دختر روی زمین دراز کشیده  است . دست هایش را می برد طرف سینه های برهنه اش ، ایست میکنه .

اکنون قلب او مرده است .

 

 

 

صابر گفت : شعور داشته باش خودت رو کنترل کن .

گفتم : خودت گفتی هر کاری دوست داشتم انجام بدم ، واسه خودم آزاد زندگی کنم . خودش گفت به فکر من نباش .بعد تو فکرم زمزمه کردم : بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد .

با حالت عصبی جواب داد : خراب کردی ، ف .... خراب کردی .

بعد ساکت شد . دیگه با صداش ریتم نگرفت . ساکته ساکت شد . گفت :

من بهت هیچ وقت یاد ندادم غرور کسی رو بشکونی ، اونم غرور یه مرد .

گفتم : میتونستم دروغ بگم و نشکنم ولی من میخوام راست بگم . می فهمی ر  ا   س   ت .

هیلدا گفت : قبول کن اشتباه کردی  ، قبول کن بعضی مواقع کارای ابلهانه ای انجام میدی .

و خودش گفت : اون که از میگفتی خدا نبود ،شیطان بود .

 

 

دختر در اتاقی تاریک در تاریکی محو شده و تنها صدای گریه هایش می اید . اینجا را می شناسد .

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده .

 

 

سحر نزدیک است . به سقف خیره شدم صدام از شدت گریه گرفته ، یه مسیج شکیبا : عزیزم درست میشه ، غصه نخور .

به یاده افیون می افتم :

بنگ ، بنگ ................

به سفیدی روی دندان های جلوی ات فکر میکنم و صدای خنده هات خوابم میکند . بسیار خسته ام .

 احساس میکنم صداش رو میشنوم : پس من چگونه گویم این درد رو دوا کن ؟؟؟

ولی همه چیز دیگه تموم شده است .

 

 

 

 

 

به هیچ وجه مسخره ام نکنید ها ، ولی من فکر میکنم اینم :

 

                               

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


                                                                                         
+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک


خوب باید بگم این داستان اصلا ص/ک/صی نیست ، و اون ذهن ماست که باید با یه دید دیگه بهش نگاه کنه :

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


در هم می پیچیدم و تمرکزم ماله خودم نبود و همین طور قلبم .

روبه روی پنچره ایی که نداشتم به درخت بید جنون خیالی نگاه می کردم که صدات رو نشنیدم و جلو رفتم . قلبم رو سلاخی می کردن و من خودم نبودم . احتیاج داشتم به دست های نوازش گر بی سوال و به ماه .

احتیاج داشتم به صدای گرم ، نمیدونم ، اصلا هیچی نمیدونم صابر جان ...............................

هنوز در فکر تو ام

ای ماه شیرین

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


                      

                           

هوا داغ است . صندلی داغ است . خرخاکی ها داغ به روی زمین راه می روند . پرستو ها داغ می خوانند . موبایل داغ است . دفتر و کتاب ساختمان داده داغ است . لیوان داغ است . کاکائو داغ است . کرم مرطوب کننده داغ است . فتوشاپ داغ است . روزنامه رسالت داغ است . لباسم داغ است . پتویم داغ است . تمام کهکشان داغ است .

درخت سیب پربار شده ، اگر میوه هایش رو نچینیم گند می زند و بی مصرف می شود . نوک تیز های ناهمگون زندگی احتیاج به سوهان دارد تا همه را یکدست کند .

اما نه ؛ نمیخواهم دست سوهان برم . می خواهم تو را با همین دست ها ، با مهر و الفت و بسیار همگون خود کنم .

کاش دوباره شهریور برگردد یا دست کم دی زودتر برسد . ای ساربان مجنون من کجا می بری .........

 

 

                                            

 

به هرحال یادم نمی رود که تا قراره بعدی فقط لبخند .........

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

وای که چقدر تنگه دلم واسه گرمه بوسه هات ،

بهم بگو که خالیه جایه لبام روی لبات ..........

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


ما آدم ها پیش از آنکه مادر و پدر نطفه مان را بکارن هیچ کجا نبوده ایم . یا اگر بوده ایم اسمش همون هیچ کجا بوده . هیچ حسی نداشتیم و هیچ سنی .

از بدو ورود به این دنیا خاکی بوده که میشیم منبع احساست و زندگی و هر چیز معنا دار و بی معنا این جهان .

من تمام مثبت و منفی های  هر روزه ام را با هم تو بقچه زندگیم دارم و تو هم همین طور دوست من .

ما همه مون میتونیم تو یه ان عاشق بشیم و تو یه لحظه همه زندگیمون رو به خاطر اون عشق بریزیم بهم درست مثله حاج فتوحی .ولی وقتی خوب فکر میکنیم می بینم زیاد هم آنی نبوده . سال ها از پی هم گذشتن و دلایل کنار هم جمع شدن تا این حرکت انجام بشه . پس زیاد هم آنی نبوده .

هر کسی با یه چیزی دلخوشه  . یکی به طلاهاش ، یکی با کتاباش و دیگری با زندگیش .

من این روزا در رفت و امدم به محل کار ، دانشگاه ، بازار و خونه و یا هر جای دیگه به این فکر میکنم که دلخوشی من چیه ؟؟؟

می دونید خیلی ها دوست دارن جای من باشن و یا جای تو . ما دوست داریم جای یکی دیگه باشیم .من همیشه جای الانه خودم رو دوست داشتم و به خاطرش شاکر بودم ولی این چند وقت که گذشت - تو یک سال اخیر -دوست داشتم جای خودم نباشم . دوست داشتم جا بزنم و بگم : آقا من نیستم برو مشکلت رو با یکی دیگه حل کن . بعد فکر کردم من که دوست دارم جایه یکی دیگه باشم پس چه مهم است دلخوشیه من ؟؟ مگه من واسه زندگیم ارزش قائل بودم که زندگی واسه من ارزش قائل بشه و دلخوشیم رو تعین کنه ؟؟

حرفم یه مقدار پیچیده است ، شاید خودم هم نفهم ام و به قول اون پسره بازم شعار باشه . ولی من بهتون میگم که جایی خواندم که محمد رسول گفته : حرف نیک را بیان کنید حتی اگر به آن عمل نکنید .

اخه من از شما چه بدی دیدم که بخوام تلافی کنم ؟؟

من مستقیم راهم رو میرم . اهسته با سری رو به پایین واسه دیدن زمین . تو تند میری و سری برافراشته سوی آسمان . اگه خوب دقت کنی می بینی بین ما هیچ فرقی نیست . هر دوتامون به حقیقت میرسیم . اما تو سریعتر از من .  اگه مقصد خوب باشه که بهتره شادی اش ذره ذره دلمان را آب کند و اگر بد باشه همان بهتر که دیرترین زمان به ان برسیم .

من شهر کوچکی دارم با نفت کش های فراوان و گرما طاقت فرسا . ولی تو همین کوچه های تنگ و تاریک کورمال کورمال قدم برمیدارم و دنبال یه نشونی میگردم .

خیلی از شب ها که خسته و کوفته برمیگردم هیچ نشونی از تو پیدا نکردم ولی ته دلم یه چیزی شادم میکنه : من دنباله تو گشتم . تو به من هویت میدی .

نگاه مهربان مامان و تماس های تلفنی دوستانه و حتی جنگ و دعواها . دوستت ندارم گفتن ها . حتی دست هایی که تو هیچ وقت نمیتونی بگیریشون . اونا هم به تو هویت میدن چرا که همون دست ها یه جایه دیگه دارن کار میکنن و زندگی میبخشن . گیرم که به تو نه ولی به هزاران نفر دیگه چرا ....

من از خودم خسته شدم . من از تو خورد شدم . من ضجه زدم . من بیمار شدم . من گلوم گرفت .

ولی اخرش هیچ کس جز من ضربه ندید .

واسه خودم هم سخته ولی ما هیچ راهی جز مقابله کردن نداریم . اگه مقابله جواب نداد اون وقت باید راه رو عوض کرد . فعلا واسه این کار زوده . پس من مقابله میکنم هر چند به سختی .

من غم دارم اونم فراوون . کتمانش نمیکنم ولی عادل بودن خدا رو هم نمیشه کتمان کرد . زندگی  من رو تو معنا میدی ولی تمام زندگیم رو هم بدون بودنت پوچ هم نمیکنی .

آی زندگی برو دندونات رو واسه یکی دیگه تیز کن ، من رو نمیتونی تور کنی .

تو فقط به من لبخند بزن . با توام زندگی . الان فقط لبخند احتیاج دارم  .

 

 

 

پ.نوشت :

1. با دلی شکسته و دست های زخمی . با فکری مشوش و روزهای شرجی . با این همه درس و کار . با این همه دشمن . من تو را هنوز هم بسیار دوست میدارم .

غم مخور ، چیزی این میان به ما هویت می بخشد . نامش رو تو بگو .

2 . مشغول الضمه _ درست نوشتم ؟؟_ میشید اگه واسم دلخوشی هاتون رو کامنت نذارید .

۳. از همه دوست های خوبم که به فکرم بودن و خواستن که بنویسم یه دنیا ممنون .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک


راه های زیادی هست واسه اثبات بی انصافی تو ......

ولی من هیچی نمیگم و همین طور ساکت صبح ها ، ظهر ها ، عصر ها ، غروب ها و شب ها را سپری میکنم . باور کن از این همه التهاب قلبم در تنهایی خودم هم به وحشت می افتم .

از این جون کندن دقیقه ایی نهایت درد رو دارم میزبان میشم .

سختمه ، خیلی سختمه .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک


 

آقا دل دیوونه ام رو

اینجوری غمگین نکن

 

عمر ما دو روزه

واااااااااااای الواتی روز به روزه

با این دو روزه عمرم

اینجوری بازی نکن

 

 

 

دختره با این آهنگه چه قری میده و من چه غمی میره تو گلوم . چقدر تضاد !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

 

 

 

  دیشب بعد از اتمام کتاب ، پشت تلفن بهش گفتم :

   من حسن تو ام .

 * تو جون بخواه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگه یه بار دیگه شایا بپرسه : بهترین کتابی که خوندید چی بوده ؟؟  . وقتی دور به من میرسه میگم : بادبادک باز .

 

* تکیه کلام حسن

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


تپش ، صدای تپش های قلبم میاد و خاطره های دور کودکی ام . صدای آن زمان ها با این مستی اکنونم چه بی مناسبت است . نه ، دوست ندارم پاکی  کودکی ام آلوده به اکنون شود .

صدای پیچش من میاان خم چادر نماز سفید رنگم . صدای شکستن عشق در حنجره قلبم  و ثانیه هایی که مدام مکرر می شود .

چه لذتی می برم وقتی قهرمانم را درارتفاعات قله دوست داشتنی هایم می بینم . چه لذتی می برم وقتی ضخامت تو را زیر دندان هایم منهل میکنم و به تو لطافت می بخشم . چه لذتی می برم وقتی آث در دست من است و قاب صورتی می لرزد از هجاهای تنم .  چه لذتی می برم وقتی تمام اشعار فروغ را بدون جا گذاشتن یک واو حتی به خاطر می آورم .

از این رشد چه لذتی می برم . از این نمو و قدرت دست هام چه لذتی می برم .

از هم گسیختگی یاخته های تنم را میزبان می شوم و از تمام دنیا روی بر میگردانم . می شوم ونوس تو  . می شوم مادر زمین و به نواده هایم شیر می نوشم .

 

با تو جوانه زد همه شاخه خشک پیکرم

از تو پر از ترانه شد برگ سفید دفترم

 

با تو دوباره زن شدم  .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


غافلگیرم کن
شهوت پشت آن چشم ها را دوست می دارم .

 

بیم رسواییم مده ای شیخ ما را بعد از این ......

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان ناامید و خسته ، پیر می شوند

 

 

 

با همه تون زیاد حرف دارم .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


مردد ام . اگه نگاهت را از آیفون به سمت پایین حرکت بدی من رو می بینی که روی صندلی نشستم . ولی بی خیالی . گل من بی خیالی و صدای سرانگشتات روی کیبرد اعصاب من رو میریزه بهم و من با حرص نی رو می جوم و فقط ادای ابمیوه خوردن رو در میارم .

 

 

 

دارم پرت می شم . دارم از احساس تو پرت میشم  . از شب ها فقط یک نجوا باقی مونده که به سختی می شنوم . از روز ها همه کار مونده و سختی و گرما .

من دارم متمایل به او می شم . من فقط میخوام حرف بزنم و نوشته هام رو با صدای بلند بخونم . ولی میون این همه یه دفعه ایست میکنم . سرم رو بر میگردونم و بغضم میشه اشک روی گونه ام .دلم برات خیلی تنگ شده. لبات همیشه خندون .

 

 

چون می روی بی من مرو

ای جانه جان بی تن مرو

 

 

آهنگه وبم واستون لود میشه ؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


یه عالمه نوشته می خوام . خدا امشب اومد پایین . اومد روبه روم . من دیدمش ، خدا هم مردد بود . قطره های اشکم که می ریخت روی گونه ام اعصابم رو خورد کرده بود . دست های خدا بزرگ بود و ضمخت . ته دره بودم . هر چی گفتم کمکم کن . یه باره دیگه غلط کنم که همچین کنم . اون ولی گفت : مگه دسته منه ؟؟ خودتی که باید جمعش کنی .

وای دارم از این همه سرگیجه دیوونه میشم . از این همه صدای تار و سنتور .

وای دارم خودم رو گم میکنم .

اگر میتونستیم گه گاهی یه جمله محبت آمیز بگیم خدامون هم مهربونتر میشد . فقط اگر میتونستیم همدیگه رو تنها نذاریم یا اینکه دست هامون رو از هم قایم نکنیم . پیچشه تنم یه دردی داره که نگووووو . اینقدر می نزن بی من .

دلم ترا چو ربابی

تنم ترا چو خرابی .

 

 

 

دلی دارم مسلمانان

مسلمانان ..............

 

 

ببوسم که تنم  از این اشک گر گرفته . تنگ در آغوشم بگیر که  هرگز این چنین تنها نبودم . بیش از این نمیشه حرفی زد . باور کن بیشتر از این نمیشه .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


انگشت هام رو محکم فشار میدم به میز . نباید ، نباید کار نسنجیده ایی انجام بدم . نباید بچه بازی در بیارم . آدم باش . تورو خدا آدم باش .یه لبخند بزن .

آره ، اینطوری بهتره . اشکال نداره ، فقط این روزا به خودت دروغ بگوو. نترس ساهاک .

چه ناله هاست نهان و

چه زخم هاست دلم را .......

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


من تو رو گم کردم .

میان عشق بازی ها و صدای مرضیه به گمانم . میان خم شدن و بستن پیچ ها تا سرم را برگرداندم دیدم که نیستی ، که گمت کردم . شاید هم توی پارک .

من به گریه التماس میکنم یا گریه به من ؟؟

سرانگشت هات رو بزار رو لبام می خوام برات آواز بخونم :

دیدی که رسوا شد دلم ، غرق تمنا شد دلم

ای وای اگر صیاد من غافل شود از حال من ..........

راه رو دوباره بر میگردم . من میخوام گریه کنم .

 

 

 

و انگار تو هرگز نبوده ایی .

 

 

 

 

دیروز که پشت گوشی سیگار کشیدی :

 

نفسهايت را

پُک می زنم ؛

ريه هايم

غرق بوسه می شوند...

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


هوس

 تو دلم پا نمیزاره

بعده تو جایی نداره

هوس

 

 

جعبه لاک هام رو خالی می کنم روی زمین . از تو کمد همه شال هام رو پرت می کنم روی تخت . تمام گوشواره هام ، انگشترهام .... رو پخش میکنم روی میز . لباس هام هم روی صندلی جاخوش کردن .

چارزانو  میشینم وسطه اتاق و دست هام رو مشت کرده تکیه می دم به چونه ام :

من دلم می خواد با یکی برم بیرون .

 

 

کاش کمی با هم مهربان تر بودیم .

 

 

امروز سر کار برق نداشتیم . باید حتما دو تا دستگاه اسمبل می کردم . چراغ اضطراری روشن کردم . گریه میکردم . دلم گرفته بود خیلی .

 

 

نه عقابم نه کبوتر

رحم کن .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


به خاطر ۵ مهر ، سالروز شکست حصر آبادان

وقتی اینجا پا می گذاری اولین چیزی که احساس میکنی گرماست ، بیشتر که دقت کنی می بینی این شهر کوچک با پالایشگاه و مردم  مهربانش باید هم گرم باشد .

مرا همیشه تاب گرمای بی امانش بوده است چرا که اینجا آبادان است .

                                                         

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |