تبليغاتX
نفس نکش،بخند بگو سلام !
 

 

این داستان نه شروع درست حسابی داره و نه پایانه درس....

ولی دوست دارم فقط اگه مطمئن هستید می تونید تا آخرش بخونید شروع کنید . شما نسبت به این نوشته ها مسئولید . اینا خط های زندگی من ان . اینا خاطره های دلچسب عاشقی من اند . اینا یعنی من ، او ، خدا......

 

کنار پنچره ایستادم . باید سریعتر تصمیم بگیرم و موقعیتم رو انتخاب کنم .تا الان به نظرم پنچره مناسب بود ولی هر چقدر که نزدیک تر میشه احساس می کنم اینجا نباید باشم . می ترسم ، دلهره دارم .

برای اولین بار صداش رو از نزدیک می شنوم ، بر میگردم .همه چیز یهو هجوم میاره به مغزم : شب های شرجی ، سکو حیاط ، اتاقی که تو حیاط بود ، کامپیوتر ، نامه هایی که براش میل زدم ، اخرین چیز هواپیما بود که روی زمین نشست . یه آن به خودم میام می بینم بدون اینکه بفهم ام تصمیم ام رو گرفتم و پشت در قایم شدم .

یه آن به خودم میام و می بینم حجم قرمز رنگی که مقابلمه همونیه که یک سال منتظرش شدم . یه آن به خودم میام و می بینم دستم بازوش رو گرفته و او به قولی که به من داده عمل کرده . یه آن به خودم میام و می بینم که شکیبا اینجاست و چشم هاش رو بسته تا زمانی که من بگم : ببین .

یه آن به خودم میام و می بینم که شکیبا چشم هاش رو بازکرده ، دست هام رو گرفته و به من می گه : سلام .

و بعد جلوی چشم هام رنگین کمون می زنه و کم کم باورم میشه که این حجم قرمز رنگی که کنارش قدم می زنم صابره . باورم میشه که خنده از ته دل واقعیت داره و شاملو راست می گفت که : ما روزی کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد .

هر بار که وارد کوچه منصور 2 می شم  بی اختیار به آسمون نگاه می کنم . انگار دروازه قلب من همین جا شروع می شه . از همین جا تو وارد می شوی و قدم بر میداری و به من می رسی . من قدم هات رومی شنوم و باز بی اختیار پشت در قایم می شم . من منتظرت می شم و به همه نامه های دنیا می خندم . به نامه های همسر چخوف به نامه های جبران .

می آیی، می نشینی و برگه های دفتر من خالی است . ابدا وقتی هستی من بتوانم بنویسم .

انتظار ریختن چای هم دلچسب است اگر تو بخوایی بنوشی .

مرا صدا بزن تا تمام افکار فنجانی که تو با آن چای می نوشی را برایت بخوانم

در حالیکه فنجان به نزدیک شدن به لب های تو فکر می کند .

این خانه قلمرو من است و تو دوست داشتنی ترین در این قلمرو . ابدا وقتی هستی بتوانم فکر کنم .

آیا از چای خوشت امد ؟

آیا به داشتن یک ذره شکر مثل همیشه راضی هستی ؟

صدای نامجو میاد . وسط تمام عشق بازی های ما صدای نامجو میاد .

                                    

من سرم گیج میره وقتی به درخت های ظهیردوله نگاه می کنم . می خندم وقتی به غر زدن های پیرزن گوش میدم . گرم میشم وقتی قبر فروغ رو آب می ریزم . وقتی تو رو کنارم حس می کنم . غرور در برم می گیره وقتی به فروغ نشونت می دم . چشم هام رو می بندم و به گلستان فکر می کنم که یه روز تنها امده بالا سر این قبر . دلم میگیره، دست هات رو محکم تر فشار می دم . زمزمه می کنم : همه می ترسند ، همه می ترسند ، اما من و تو .... باقی صدام تو فضای باغ گم میشه . من شروع می کنم به دویدن . ارواح از قبرهاشون سر درمیارن به من و تو نگاه می کنند . من دائم می خندم ولی اون نمی فهمه که ارواح رو از خوابشون بلند کردم . خوشحالم که گرمای تو به این مرده ها هم رسیده . میرم تو اون اتاق اخریه ته باغ . صدام میزنی ، تهدیدم میکنی ، ولی من نمیخوام اینجا بوی دلپذیری داره ، اینجا بوی خدا رو داره صابر...........

افیون با اون دست های لاغر و استخونیش نشسته پای دیواره اون کوچه بن بست . میون حلقه های دود سیگارش گمش می کنم و سعی میکنم ذهنم رو به حرف هایی که می زنه متمرکز کنم : ادم ها همیشه تو تضاد زندگی می کنه . آدم ها تضاد رو دوست دارن ، من این حس ارتفاع و پرت شدن رو دوست دارم . چرا اون کسی که دوست اش داری تو رو دوست نداره و اون کسی که دوست ات داره تو اون رو دوست نداری؟؟

از حرف افیون چیزی نمی فهم ام . تو دنیای من و تو هر دومون همدیگه رو داریم .

ولی شب که می رسم خونه ترس برم می داره . این خوشبختی تا کجاست ؟ سهم من تا کی ادامه داره ؟؟ دست های لاغر و استخونی افیون دائم میان جلوی چشام ، دست هاش بدون زبان به من میگن : دوست بدار ، دوست بدار .

روز بعد می بینم دست هات رو محکم تر تو بغل دست هام می گیرم . روز بعد می بینم خورشید زیباتر شده . می بینم غروب چقدر دلچسب شده. می بینم زیباتر از همیشه ام . می بینم  توان دارم بروم تا آن سر کوه . می بینم با تو ام .............

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

پدرم به من گفت :

عروس زیبایی خواهی شد

اگر

       چهره ات باقی

و

اندامت فانی بود .

و طوری این جمله را ادا کرد که یعنی من هیچ وقت عروس زیبایی نخواهم شد .

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


اون جمله که تو کتاب بینش هامون نوشته بود که : آدم ها هر چقدر بزرگتر می شن روحشون کدرتر می شه ، را رمضان امسال می فهم ام . رمضانی که فقط روزه می گیرم و نماز روزانه می خونم . رمضانی که دیگه وقته پیاده روی باهاش حرف نمی زنم . رمضانی که زود گرسنه ام می شه . رمضانی که فکر می کنم خیلی چیز ها کم دارم ولی دست هام خیلی بزرگ شده و نفس را با تمام وجود می بلعم .

چند روز پیش بهش گفتم : تو تا حالا شده دلت بخواد خون بمکی ؟؟ 

میدونید خوبی اون اینه که هیچ وقت از حرفام تعجب نمی کنه و می ذاره همه ذهنم رو خالی کنم . جواب داد : نه تا حالا نشده .  منم ادامه ندادم چون احساسم رو نمی فهمید .

وقتی از سفر برگشتم و در یخچال رو باز کردم از دیدن اون همه شیشه آبلیمو تو قفسه اخری یخچال لذت بردم . لبخند زدم و گفتم : آبلیمو گرفتی مامان؟؟

چه کنیم ، بوی لیمو مستمان می کند .

یه مدت که سفر بودم چشام نمی تونست کتاب بخونه . حالا دوباره شروع کردم . حتی وقتی می خندیم و رویای تبت عالی بود ، بهتون پیشنهاد میکنم کل کتاب های فریبا وفی رو بخونید . البته ممکنه مرد ها نفهمند احساسش رو . ولی برای کسی مثله من که اغوش را تجربه کرده بسیار قابله درکه .

راستی شما ها لاله بو کردید ؟؟

خیلی دوست دارم بنویسم ولی خوب دیگه عادت کردم تو دفترچه ام می نویسم کمتر میام سراغه اینجا . خیلی دوست دارم تو حسه خوبی که تجربه کردم همه تون رو شریک کنم . دوست دارم جز من چند نفر خوشحال بشن . دوست دارم آرامش سرانگشتام رو به همه بدم . دوست دارم بنویسم که اونقدر رفتم جلو که میتونم از هر چیزی بگذرم و بگم : بگذار این نیز بگذرد . دوست دارم از این تکامل عشق و تنهایی بنویسم . اینکه : سر دو راهی یه قلعه بود ، دو خشته از اشک ، دو خشته از خنده  . چه دیدی شاید دوباره مثله اول ها یه روز در میون شروور نوشتم .

پست پایینی یکی از برگ های دفترچه ام بود ، دیروز آخر وقته کاری نوشتم .

راستی این سهیل نفیسی روح شاملو رو شاد کرده با خوندنش  :  عید مردماست دیب گله داره .

حالا همه بخندیم .
+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

برای نوشتن از خیلی چیز ها میشه شروع کرد و با خیلی از رنگ ها .

ولی تو رو میشه فقط با یک چیز و با یک رنگ نوشت .

ببین چرا این روزا اینقدر شبیه پل الوار شدی ؟؟

حالا بماند که از الوار هیچ نمی دانم جز اینکه شاعر بوده .

ولی مگه من از تو غیر از همین چیز دیگه ایی هم میدونم ؟؟

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


من برگشتم . برگشتم به روز های آفتابی 50 درجه و گاه شرجی . برگشتم به درختان بی عار و کوچه های بیابانی و بن بست . برگشتم به مینی بوس های قراضه و هوای محبوس از نا .

من با همه این ها نمی توانم کتمان کنم که برنگشتم .

 

 

پ. نوشت ها :

داشتم فکر می کردم که زیاد هم دور نیستم عزیز جان . من اخر فصل تابستان و تو اخر فصله پاییز .

راستی میخواستم از دوران مسافرت عکس بزارم اپلود نمی شد . هر کی دوست داره میتونه از خودم بگیره .

به همین زودی ها دوباره خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


تلخم . حالا كه مي خوام بنويسم احساس مي كنم تلخم . يه جورايي دلم ميخواد گريه كنه . گريه ، گريه ...... تا ابد گريه .

اصلا يه جور ديگه شروع مي كنم ، از دفترچه ام . امروز صبح رو برگ هاي قهوه اش نوشتم :

سلام . سلام بر من و زندگي

و اين ليوان داغ چاي

و انقلاب كه تا ساعتي ديگر به سوي آنم

سلام بر چشمان كم سويم و تمام تجربه هاي نادانم .

امروز بعد از يك سال دوستي دوباره به همه چيز سلام مي كنم .

سلام ، سلام ، سلام

و من به جفت گيري گل ها مي انديشم

 

آره درسته . امروز 17 شهريور بود و خطوط دوستي من به 365 روز كامل رسيد  و او از فراز شقيقه هاي مردانه اش به فتح مولكول هاي عاشقانه من رفت .

و من شادمان و غريب تر از هميشه  ميان هجا هايي كه به سختي ادا مي شد تمام آن روز ها را پشت سر گذاشتم .

 

حالا يكي مي پرسه : اين حس شاد با تلخي الان چه ربطي داره ؟؟؟

 

تلخم چون هيچ كس از او كه چهار لاله آبي را به سمتم مي گيرد خبر ندارد . تلخم  چرا كه نمي توانم با تمام وجود فرياد بزنم : آقا اجازه هست ؟ ما عاشق شديم .

اصلا بگذريم . دارم بازم ادبي اش مي كنم .

شايد چون نيست تلخم . ولي خوب من هميشه نداشتمش . اصلا چرا موضوع را محصور او كنم ؟؟

دلم  يك ليوان چاي نمي خواد . دلم سيگار نمي خواد . دلم حافظ نمي خواد . دلم دست هاي آرامش بخش نمي خواد . دلم آسمون باروني نمي خواد . دلم هزار تا چيز خوبه ديگه نمي خواد .

من دلم فقط خودم را مي خواد . من دلم براي خودم تنگه .

نقطه سر خط .

برم سر وقته سوال هاي افيون :

 

-         اگر بخواهید بهترین کار را برای کسی که دوستش دارید انجام دهید چه می کنید؟ 

-         تمام  نماز هاي قضاش را مي خونم .

-         - چهار اتفاق بزرگ زندگیتان که حتما باید بهشان اشاره شود.

-         تولدم  /  آشنايي با كسوف   / اجازه هست بقيه اش رو نگم ؟؟

-         - چهار اتفاق که بهشان اشاره نشود بهتر است.

-         براي اولين و آخرين بار ترم اول فيزيك پيش افتادم .

-         حادثه دوران كودكي ام .

-         فوت عمه ام كه 99 درصد چهره ام شبيه به اوست .

-         .......... ( بايد بابتش از بابايي معذرت بخوام .

-         خصوصیات اخلاقی

-         آرام ام . به چيزي كه دوست دارم گير مي دم ( دقت كنيد به چيزي نه كسي )

-         بقيه اش را شما بگيد .

-         -با در نظر گرفتن شخصیت کدام بازیگر را برای ایفای نقش خودتان انتخاب می کنید؟

-         ژوليت بينوش . آدري هپبورن . همفري بوگارت . حنا دختري در مزرعه .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


ماه میان من و دنیا قرار گرفت

و من کسوف کردم

همه گرمایم را به نیمه تاریک ماه بخشیدم

که فقط من را به این نیمه راه بود...

 

اینجا که زندگی می کنیم را می گویند آسیا . آنجا که من زندگی می کنم را می گویند دل .آیا خوشبختی از این هم کامل تر هم می شود شاید شاید اما  آنگاه می گویند بهشت .با تو ام ای کساوف دل تو بهشت نام دارد

حاضرم ...  ( او می گوید و من می نویسم ولی اینجایش را تایپ نخواهم کرد. کسوف)

خط بینی ام را که رد می کنی می رسی به لبانم و پاهای من که برهنه اند می لرزند. تمرکز ندارم ( البته سرما خورده.کسوف)

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


نيمه برهنه ام .كمرم به ديوار چسبيده و پاهام را بغل كردم . بر پوست سفيدم جاي جايي قرمزي پشه ها خودنمايي مي كنه و همين طور كبودي هاي گاه بيگاه .

جلوتر سفيدي نمك هاي ريخته شده روي گليم . كنار يك بشقاب و دو قاشق . پارچ دوغ . اسكناس هاي دو تومني . دي وي دي ها . كيفم و دسته كليد . موبايلم كه همين الان صدا مي ده .

مبل كه از جايش تكون خورده . دوربين . رشته هاي ماكاروني . ناخن هاي آبي من و درد ، درد ، درد و هم زمان قطره اشك ، آ...........................................ه

صداي فن دست شويي ، آيينه كوچكم و كفش هاي سبز و سياه .

يك برگ خشك پاييزي نماد خدا و قطره ، ريزش قطره . ضجه هاي من براي زندگي و تلاشم براي بيداري .

hey you لج من براي بيشتر ماندن . سوزش كبودي ها ، لذت انسجام .

آمدن سياهي ها و سرم با اين چراغ هاي روشن درد مي گيرد و بوي استون .

مايع بي رنگ بدبو مي ريزد روي كاغذ . دست هام از آبي ها پاك مي شه . دوربين فلش مي خوره .

پرم از انزجار و خواسته كبودي هاي بي گاه كه از تنم سرچشمه مي گيرد .پرم از بوي درخت هاي ظهيرالدوله كه غمگينانه به رشد ادامه مي دهند . پرم از پياده روي هاي سر بالايي .

من از تو پرم و مي خواهم كه خالي شوم . مثله يه جعبه شدم كه محتواش پوچيه . محتواش سردرگميه .

دست هام چقدر خاليه .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


من تمام روز به تو فکر می کنم . به تو ای خدای مهربان و

خیلی حرف ها دارم و فقط باید بهم وقت بدید . فعلا که انگار تو رویام .

راستیافیون رو دیدم . ۱۸۰ درجه با اون چیزی که هر کسی فکر میکنه فرق داره :

.... و انگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم .

و همین طور کسوف را . به قول لورکا نازنین : اون دیگه جزو اسراره ...........

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


                     خودم

 

تکرار ، تکرار ، صدای تکرار را می شنوم  . صدای تکرار ضربان های قلب مادر را می شنوم و میل جسورانه ام را برای ادامه حیات در پا زدن هایم حس می کنم . من و مادر با هم درد می کشیم و می گرییم .

اینجا در دامان رنگارنگ مادر زندگی موهبتی دیگر است ، هر چند که قلبم از دوری آن مامن مطمئن فشرده شده است .

بیست ساله می شوم در میان صدای شط ، حرکت غلیظ نفت  و گرما های مداوم . هیچ گله نمی کنم و باز می گویم : من چقدر این خوزستان فقیر را دوست می دارم .

پس زنده باد 5934 صادره از خوزستان .

 

 

پ . ن : چه تقارن زیبایی دارد میلادم و دیدار دوستان صمیمی ام در آن سوی سرزمینم .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |