جزیره نامسکون قلب من با صدای غرش آب های صدای تو از چیزی بنام شرم - نمی دانم البته شاید !!- بر خود می لرزد و من که یگانه بر سرزمین نامسکونم ایستاده ام با دست هایم خودم را بغل می کنم و سعی میکنم چشم هایم را از این که هست بزرگتر کنم تا او را که آشفته ام کرده را ببینم .
چشم های سر کمکی به من نمی کنن و درست در همین لحظه عاشق می شوم چرا که چشم های دلم را به کمک می طلبم و ان زمان به وضوح قادرم آن رویایی ها را ببینم . – از این می گذرم که روز ها طول کشید تا کمک بطلبم –
حال من و تو بر این جزیره یگانه ایم و جزیره دیگر نامسکون نیست . حال من مطمئنم که غرش های آب عصیان گر تو شرمگینم نکرد که عاشقم کرد .
وعده کردی
لب لعلت را ببوسم
لب لعله نمکینت به مثال غنجه تر پیشه ور ما بود ، بر ما بود
....... چقدر با صفایی یار من .
پ.ن : 1 . می خواهم واژه نامه غم را خط بزنم در این چاردیواری ، لااقل تا هفته های آینده .
زن دوم را تازه تمام کردم . بیشتر کتاب با گریه های مهتاب نوشته شده بود . خیلی جاها اعصابم را می ریخت بهم و به نظرم خیلی قضیه رو لوث می کرد . همان موقع یاد خواننده های وبلاگم افتادم که روز هاست دارن رنج نامه مرا می خوانند . پیشه خودم گفتم حتما شماها هم عصبی کردم .
فقط یه سوال ؟؟ باور کنید نمیخوام عصبی بشید ها ، فقط به نظر شما : رنج چه رنگیه ؟؟
2 . اولین روز شهریور ساعت 11 ظهر منتظر من باشید . این کودک 20 ساله می شود .
این جوری نگام نکن ، چه کنم این چند روزه دلم مدام گریه می خواد ؟؟
دیدی که رسوا شد دلم
غرقه تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با تحکم و درماندگی دست های مشت کرده ام را روی میز کارم می زنم و اشکم سرازیر میشود . هوا داغ و نفس زدن های من زمینه این کادر خالی . رخوتناک را خوب می فهم ام .
اشک هام می ریزه روی دستام . دستم می لرزه و صدا رو بلند می کنم .
قربني حبيبي كمان
عزیزم تو هم من را به خودت نزدیک کن
املالی لدنيا حنان
دنیا را برای من سرشار از مهر و محبت کن
نسيني معاك كل الاحزان
و کاری کن که همراه با تو تمام غصه ها و رنجها را فراموش کنم .
وقتی تو در منی ، وقتی خوشبختی را می زایم ، وقتی انگشت هایم از داغی فضا بر پوسته تو کشیده میشود ، وقتی وقتی ..........
ببین یه چیزی تو ذهنمه ها ولی نمیتونم بنویسمش .
خوب خودت هم که میدونی دلم گرفته است .
بیا جانه تو بشم بشیم به خانه ..........
برای نوشتن از تو کلمات خودشان می آیند سراغم . خیلی وقت ها حوصله نوشتن در من نیست اما درست مثله الان کلمات سیاه رنگه وحشی به دست هایم حمله ور می شون و آرام و قرار را از من می گیرند .
کلمات ، کلمات ، آه از این کلمات .
این جور مواقع می گریزم از رسوایی . شروع به دویدن می کنم . اما محبوس میشوم و تنم گره می خورد به درختی که از تمام دنیا بی نیازم می کند . لب هایم می سوزن . چرا که لبانش را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من سپرده است .

معشوق من انسان ساده ایست
انسان ساده ایی که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون اخرین نشانه یک مذهب شگفت
در لابه لای بوته پستانهایم
پنهان نموده ام .
یک دقیقه سکوت برای او که لحن آب و درخت را خوب می فهمید .
خیلی خسته ام . خیلی ........
متضاد . پرم از متضاد ها و سر درد . چسبناکم .
45 درجه رو دیدید ؟
اه مردشور دله آدم رو ببرن . لعنتی اندازه یه فاحشه خونه اتاق داره .
ترس هام از من جلو زدن . جایی خوندم که فقط با یک بوسه شریان خون سریعتر میشه . من وسطه این گرما یخ زدم . جوراب هام رو پیدا نمی کنم و دلم از دل پیچ مزخرف که از این ترس ها ناشی میشه همچنان درد می کند . به سختی محیط خانه رو تحمل می کنم . بعضی اوقات فکر میکنم خانه با زاویه های مداومش و اون خط ممتد که روی همه دیوارهاش خود نمایی میکنه مدام نزدیکتر میشه تا جلوتر بیاد و با حرف های صد تا یه غازش دمه گوشم گولم بزنه .
تا حالا با آوازه : دو تا چشم سیاه داری ... عشقبازی کردید ؟؟ وقتی نزدیکتر میاد : نمی بینی که دست افشان و پای کوبان و خود سنگم . وقتی تو چشات نگاه میکنه : نمی بینی که میخندم . وقتی سرت رو میذاری روی شونه اش : آخ نمی بینی دلم تنگه .
تو این دریای چشمونه سیاه رو پس چرا داری
دو تا چشم .............
حالا از این همه تصویر خودتون رو جدا کنید . دست هاتون رو بالا بگیرید . تیک تاک . اه این صدای مزخرف باقیمونده فیلمه 88 دقیقه اشتباه وارده کادر نوشته های من شد . نه نه من رو اشتباه نگیرید . آخه من چشام کجا شبیه به چشم های بیخوابه پاچینو میخوره ؟؟ من ساهاکم . من سیاهیی پای چشای خودم رو دارم .
دیروز عصر که تو تنهایی اتاق به صدای دریا دادفر گوش میدادم و خودم را روی مبل ولو کرده بودم یه دفعه احساس کردم چقدر شبیه پیرزن های کتاب مارکز شدم . تا حالا دقت کرده بودید که مارکز تو همه کتاب هاش یه اسمی از زن های سن بالا میاره ؟ اصلا یه کم در مورد مارکز حرف بزنیم ؟؟ ولش کن اگه بخواد صحبتی بشه خود حرف ها میان سراغم لازم نیست من برم طرفشون .
داشتم می گفتم که روی مبل نشسته بودم که یاده همون پیرزن های کذایی افتادم . بعد یهو حالتم رو عوض کردم و احساس کردم نشستنم شده دوباره شبیه به پاچینو البته این دفعه تو فیلم راه کارلیتو در ضمن پاچینو همیشه تو فیلم هاش همین طوری می شینه . اگه دقت کرده باشید .
تا حالا به سر حد جنون شهوت اومده بسراغتون ؟؟ شرط می بندم بیشتری هاتون بعد از خوندن همین یک جمله یه حالته تدافعی بهتون دست داد و یکصدا گفتید : مومنت اوه مومنت . اما عزیزای دلم سعی کنید تو همچین موقعیت هایی فقط رفتار خودتون رو داشته باشید و نه از پرویز صیاد و نه از هیچ کسه دیگه ایی تقلید نکنید . عکس العمل تون فقط باید خاصه خودتون باشه .
من در جواب این سوال حرف خودم رو نقض نمیکنم و از مارکز کمک میگیرم دقت کنید که فقط کمک میگیرم : عشق از کمر به بالا روحانی و از کمر به پایین جسمانی است .
آدم های خلاق اونهایی هستن که هرچیزی رو که وجود داره رو به شیوه ایی نویی ابداع کنند منم ادمه خلاق . میخوام به حرف مارکز شاخ و برگ بدم .
از کمر به بالا و از کمر به پایین همه متعلق به یه انسان واحده . بنابراین روح و جسم هر دو متعلق به یک انسانه . مسالمت بهترین چیزه . پس میشه شهوت رو به دیده عرفانی نگاه کرد . این نظره منه اگه مخالفید میتونید فروغی رو ادامه بدید : نمی دونی ، نمیدونی که گاهی زندگی ننگه ........... توجه داشته باشید که شما در این نزدیکی مختارید .
اه دارم مزخرف میگم . حالت دختر بچه ایی رو دارم که از مدسه فرار کرده و یه خیابون مونده به خونه شون حالت تهوع بهش دست میده و روی زمین و زیر گرمای لعنتی خورشید گاهی مزاحم هوش اش رو از دست می ده _ اصلا فکر نکنید این یکی از خاطراته منفوره کودکی منه _
بیکاری بد دردیه . ای جمعیت بی شمار بیکارن کشور عزیز چهار فصلم همه تون رو درک میکنم .
از صبح تو خونه داشتم عبدالحلیم حافظ گوش می دادم . چون فکر میکردم فقط سنگینی صدای اونه که با درده من آشناست . زی الهوی را همیشه دوست داشتم . امروز به یاده تو همچنان تکرار شد در فضای خونه : زی الهوی آه.......... یا حبیبی .
خودم را به دیوار تختم چسبونده بودم و به این فکر می کردم که دارم موریانه می زنم . این آواز حال تمام شب های این چند وقته ام را وصف می کنه . چرا جلوی اشک هام رو بگیرم ؟؟ به تو که گفته بودم : لا انا قد فرحه دی ، آره این همه شادی برای من زیاد بود .
همانند عشق ای عشق من
ای وای از این عشق ........
تو دستم را گرفتی و با همدیگر راهمان را طی کردیم
زیر نور مهتاب با یکدیگر آواز خواندیم و سخنها با هم گفتیم و شب ها در کنار هم بیدار بودیم
و در اوج حرفها ناگهان سکوتی پدیدار گشت
و من عشق را در بین دستانم یافتم
و ای وای از این عشق ای محبوب من
تو من را با خودت بردی و با یکدیگر همراه شدیم در حالیکه شادی ما را در پناه خود قرار داده بود
و فراموش کردم عزیزم که من که هستم و تو که هستی
احساس کردم که عشق ما ملیونها سال طول خواهد کشید
و هنگاميکه تو در کنارم هستي من مالک تمامي دنيا هستم
به عشقي که در من وجود دارد فرمان بده عشق خواهد گفت که فرمانت بر روي دو چشمانم قرار دارد
و در اوج حرفها سکوتي پديدار شد
و من عشق را بين دستانم يافتم
و اي واي از اين عشق عزيزم
در حاليکه ترس سراسر وجودم را فرا گرفته بود راهي شدم
دستم در دستان تو بود در حاليکه مي ترسيدم
مي ترسيدم براي شادماني که در قلبم وجود دارد
مي ترسيدم براي اشتياق و عشقم
و بارها به تو گفتم
در حاليکه ما در اوج خوشبختيمان بوديم
به تو گفتم اي عشق من
اين همه شادي براي من زياد است
و شيريني که در اين شادي وجود دارد خارج از حد تصور من است
مي ترسم که مبادا يک روز يا يک شب
تو را ديگر در بين دستانم نيابم
من را ترک کني و از من دور بشوي
و در همان وقت توای عشق من به من گفتی
تو آن دنياي من هستي که تمامي زندگيم را از آن خودت کردي
و در اوج حرفها سکوتي پديدار شد
و من عشق را بين دستانم يافتم
اي واي از اين عشق اي عشق من
تو من را با خودت بردي و به سوي دوردستها پرواز کردي عزيزم
از من جدا شدی در حاليکه قلب من پريشان و سرگردان بود
و به من گفتي که من فردا بازخواهم گشت همين فردا
و من همراه با آرزوهايم منتظر تو شدم
و سرتاسر خانه را سرشار از گل و اشتياق و عشق و ترانه کردم
همراه با شمع و همراه با زيباترين کلمه ها بر روي لب هايم
اين حال و روز من بود اي عشق من هنگاميکه تو برگشتي
با همديگر ترانه شادي سروديم
و همراه با نور شمع در يکديگر سوختيم و ذوب شديم
و شيريني عشق را با يکديگر چشيديم
و ناگهان تو را پريشان خاطر و آشفته ديدم اي عشق من
گل ها را به طرفي پرتاب نمودي شمع ها را خاموش کردي
و ترانه شادي تبديل به اشک شد اي عشق من
و در اوج گرما و امنيت , آغوشت را گم کردم
و من عشق را بين دستانم يافتم
وآه من الهوى يا حبيبي
و اي واي از اين عشق عزيزم
اگه دوست دارید بشنوید : زی الهوی
صدا رو می شنوی ؟؟ این صدای آبیه که دارن روی من می ریزن . بینی ات رو این طوری تکون نده ، این بویی که آزارت میده بویه کافوره .
نمیشه یکم بیای نزدیک تر ؟؟ می خوام یه باره دیگه از نزدیک ببینمت . آدم بزرگ ها میگن باید با چشم دل دید ولی من بهت میگم همه این حرف ها دروغه تا هستی سعی کن از چشات استفاده کنی . برای همین میگم بیا نزدیکتر ، میخوام تا تو این دنیا هستم با همین دو تا چشم هام ببینمت . بیا زودتر تا مامان چشم هام رو نبسته.
بیا به موهام دست بزن . میگن موها و ناخن ها تا 24 ساعت بعد هم زنده اند . میخوام با تنها عضو زنده ام لمست کنم . بهت گفته بودم لمس دست هات معرکه است ؟؟
بیا سرت رو خم کن . تو که تا زنده بودم من رو نبوسیدی لااقل الان که مردم این لذت رو بهم ببخش . میخوام خودم رو وقته بوسیدنت ببینم . راستی چقدر خوب شد مردم . اینطوری میتونم خودم رو ببینم .
بیا . میخوام عنوانم رو تکمیل کنم . من که نفس نمی کشم ، لبخند هم که زدم . میخوام فقط به جای من بگی سلام . قبوله گلم ؟؟ آماده ایی ؟؟ پس شروع میکنیم :
نفس نکش ،
بخند ،
سلام
دوست دارم وقتی این متن کوتاه رو میخوانی ، خودخواهانه موقعیت خودت رو در نظر نگیری و مثله من که همیشه ساکت بودم و چیزی نگفتم و یا اگه گفتم پایانش اضافه کردم : معذرت می خوام و یا هیچ وقت نگفتم دوری ، دوری خیلی مهمه و هر کاری از دستم بر اومد رو انجام دادم تو هم همین کارها را انجام بدی .
اعصابم ریخته بهم . خورد شدم . رگ های دستم دائم متورم میشه . ذهنم ، محیط پیرامونم ، آدمها همه و همه دارن بهم فشار میارن . دوست ندارم هیچ کاری انجام بدم . دوست ندارم به کسی فکر کنم . دوست دارم برم مثله قبلن ها مسجد . دوست ندارم دوست داشتنی هام رو ازم بگیرن .
امروز داد زدم . امروز با تمام وجودم داد زدم . ولی داد زدنم هیچ کاری رو جلو نبرد . بدتر خفه ام کردن .
خیلی بده . این خیلی بده که آدم ها مخصوصا اون هایی که از جون و دل دوستشون داری فقط حرف بزنن و در عمل هیچ نشون ندن . و بدتر از همه این ها اون موقع است که حرف هم یادشون بره.
اون وقت میشه الان من که همه چیز را از دست رفته می بینم .
دوست دارم تا چند روز دیگه که تولدمه با یه اتفاق خوب از زندگی خیلی ها برم بیرون .
یه چیزه آرامش بخش می خوام . یه خواب طولانی شاید . خیلی طولانی . یا یه روستا دور افتاده تو دله شمال . میخوام دور بشم از این خاک غریب .
دلم شکسته . دلم خیلی روزهاست که تیکه هاش افتاده زمین .
تمام .
تازه اذان خونده شده . من حوصله هیچ چیز رو ندارم . عشق در زمان وبا را تا همون صفحه ایی که خوندم باز گذاشتم روی تختم همراه با برگه ایی که داشتم بازم روزنوشت می نوشتم داخلش . عینکم را و همین طور تلفنم را هم همان جا روی تخت جا گذاشتم و اومدم . همه چیز نیمه کاره .
در اتاق را محکم بستم و صدای نجوا کرم را هم قطع کردم . روی صندلی نشستم و بدون عینک چشم هام رو ریز کردم بروی کیبرد .
چیه ؟ چت شده ساهاک ؟ باز میخوای چه غلطی کنی ؟ تو که گند زدی رفته دیگه چرا غصه اش رو می خوری . دیگه چرا مثله بچه ها شبا کابوس می بینی و گریه میکنی؟ دیوونه تو دیگه بزرگ شدی . خودتو بفهم . آدم های دور و برت رو بفهم . اینقدر آشغال نده خورده اون مغزت . یه کم به پیرامونت توجه کن . اصلا من موندم چرا الان داری خودت رو توبیخ میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بسه دیگه ، اینقدر لوس نشو . مگه همین الان مسیج نزدی و اخرش ننوشتی : ف......./ 5 . مرداد ؟؟؟؟
چرا نمیخوای تموم بشه ؟ تو که میدونی داری زجر میکشی . چرا نمی خوای از این حماقت زنانه دست بکشی . پیشرفت . به فکر پیشرفت باش .
بلند شو . بلند شو خودت رو آرایش کن مثله بقیه برو بیرون ، برو خرید ، برو پیش بچه ها . ول کن این کتاب های مسخره رو . دو روز که بیشتر تعطیلی نیست . از پس فردا دوباره باید بری کار و باز هم کار .
کجا رو دارم برم؟؟ تو این گرما ، تو این هوای 50 درجه . با این همه محدودیت . من کجا رو دارم برم ؟؟؟
اگه همین کتاب ها و فیلم ها نبودن که من جزغاله شده بودم زیر این گرمای سوزناک .
چیه ؟؟ چرا داری این طوری بهم نگاه میکنی ؟؟ مگه من گوزن ماده ام ؟؟؟
برو ، برو از جلوی چشام خودت رو گم کن . برو دیگه بیشتر از این طاقت ندارم . نمی خوام . نمی خوام دیگه چیزی بشنوم . من وحشی نیستم .
.
.
.
ساهاک این وقت ها بیشتر خواستنی میشی .
سکوت ، دیگه هیچی نمی گم .
بوق ممتد .
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
در اغوش پر حرارت زندگی
بعد از کار
در روز های گرم شهرم
این چنین است
که من ..................
چقدر دلم هوسه شنیدن صدای رامش کرده :
می تونی مشت منو وا بکنی / منو پیشه همه رسوا بکنی
میتونی همره این قطره اشک / دامنم رو مثله دریا بکنی
اما مشکل بتونی عشقمو حاشا بکنی
دیگه مشکل مثله من یاری تو پیدا بکنی
چشم هایتان مستقیم فقط نوشته مرا بخواند و گوش هایتان از صدا های اطراف هیچ نشنود . آرام باشید و متین و فقط بخوانید . دوست دارم بجز احساسم از فکر هام بگم . دوست دارم یکی من را بشنود و فقط درون خودم نریزم . بله ، درست متوجه شدید : من دلم می خواد حرف بزنم .
امشب میخوام در مورد یکی از قضیه هایی که خیلی وقت ها فکرم را مشغول میکنه حرف بزنم :
تا حالا این طوری فکر کردید که اگر مذهب نهی نمی کرد و ادامه نسل هم ممکن بود ، اصلا همه چیز یه ریخته دیگه بود اون وقت آیا شما با هم جنس تون آمیزش داشتید یا نه ؟
مسائل روان شناسی که میگه انسان جذب مخالفه خودش میشه را همه بندازید دور . اگه از دید روان شناسی بخوای به این قضیه نگاه کنید بهتره بگید : آیا هم جنس خودتون که از خودتونه شما را بهتر درک نخواهد کرد ؟؟
یه بار دوم دبیرستان بودم که دوستم تو راه خونه ازم پرسید : تو دلت می خواست زن بودی یا مرد ؟ منم بی مقدمه گفتم : شاید چیزی مابین زن و مرد هم وجود داشته باشه ، من دلم میخواد همون باشم .
خوب یادمه که هیلدا برگشت نگاهم کرد و گفت : تو واقعا کم داری دختر .
میدونید وقتی آدم خیلی بی ملاحظگی ها و خیلی نامردی های که جنس مخالف رو سرش در میاره رو ( که در جنس مخالفش کمتر اتفاق می افته ) می بینه یهو این فکر به سرش می زنه .
خوب حالا چشم هاتون رو به هر کجا که میخواهید سوق دهید و گوش هایتان را هم به همچنین . حرفم تمام شد.
خیلی خسته ام ، خیلی . چقدر دوست دارم یه شب بیام ببینم انتظار می کشه . انتظار کسی به نام من . چقدر دوست دارم غروب یک بعد از ظهر خسته از گرما روی تختم دراز کشیده باشم و کتاب بخونم . من چقدر دوست دارم یاس بو کنم . امشب بعد از کار که رفتم گل فروشی بسته بود .


