تبليغاتX
نفس نکش،بخند بگو سلام !

بر بستر من هر شب خنکای مرحمی می آرامد که هر چند موجودیتی خیالی دارد اما با این همه می شود لمسش کرد . هی یو لمس دست هات معرکه است .

آه ...... رفیق ، اسمت رو چی بذارم ؟

 

 

 

 

پ.ن : وقتی می گم : اگه تو بمیری خدا یکی دیگه رو سر راهم قرار می ده  ، این یعنی :

اعتقاد به حکمت و رحمت خدا نه سنگدلی  .

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


صدای قار قار کلاغ  و یک آسمان خاکستری بی مخاطب . حجم بی اندازه کوکب هایی که برایم چیده ایی به نیت اسم دخترکی که دوست می داریم .

عشق بی قافیه ایی که نصیبم میشود هر روز از برای آدمک های متفاوت .

آروزی رقصیدن . خالی شدن . ارزوی رسیدن به بام دنیا . هرز شدن جسم ام مابین زندگی و دونگانگی های همیشگی . حرص خوردن از این حرف : می گذرد .

در خفا از تو بوسه ایی خواستم و تمام دنیا به مقابله برخاست .  در میانه این هیاهو خسته شده ام دیگر .

من امشب شکنم ساغر

لب بر جام نزنم دیگر

عاشقم و مست نگاهم

 

روی همه اش خط کشیدم . بیشتر از همه چیز خنده داره حرفام . تو راست می گویی  : من از دوستی فقط محبت اش را دارم فهم اش را نه .

 

 

پ.ن : قالب و آهنگ وبلاگم عوض شده ها ........

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


خانه ساکت است و این سکوت مرا یاد تو می اندازد .

چشم های وحشی ام در این سیاهی برق می زند و اگر باشی می توانی زمزمه خواهش را به وضوح بشنوی و با ان لب ها که اخم کرده اند جلو بیایی .

از کجا معلوم مسیر فرود ما دشت لاله های وازگون باشد ؟؟

می ترسم

اظطراب دارم

اما با اینکه می ترسم و اضطراب دارم تا اخر دنیا با تو می آیم .

 

 

برای همه آنهایی که میگویند ساهاک احساساتی است :

شما هیچ کدومتون نمی دونید چقدر دختر بودن سخت است . اما خوشحالم عمده احساساتم را با بی پروایی بیان می کنم و نمی ترسم . شما هیچ کدومتون ۳۱۸ روز دوری نکشیده اید ، دوری ایی که باز هم ادامه خواهد داشت .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


جهان خودش را در میان شاخه های کتان پنهان می سازد . راستی چرا کتان ؟؟

زن روسپی روزهای زندگی اش را تحلیل می کند با معاشقه های پی در پی . تحلیل که نه ، یک جور پشت سر گذراندن .

عشق دور تا دور ان جهان که حال جنسیتش کتان شده است خودش را پیچک وار اویزان می کند و می شود مخلس درد .

تو از دور ها ان جا که سپیده دمان خاموش می شود دست تکان می دهی و هیچ فکر هم نمی کنی که ممکن است دل من برای آن تیره مردمک ها تنگ شود .

به دیدار تو این جسم همچنان پای کوبان گرداگرد این آتش زندگی نعره هولناک می زند و خون ریزی می کند دانه های آرامشم در پیرامون آن لب های رویایی .

آغاز می شوم اما دست سوزان تو از رمیدن منع ام می کند و من همچنان نقش غزال چشم مخملی را خوب بازی می کنم . غزالی که خرامیدن را هیچ بلد نیست .

پ.ن : نمی دونی که دل من توی اون چشم های شوخت ، روی اون برکه آروم یه حبابه

مثله

یه

جام شرابه گلم .

( کلمه آخر از خودم بود ، همه که در جریان هستید ؟ )

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


چه فرقی می کنه ؟ حالا یه دندونه بذاری یا نذاری ، یه کلاه بذاری روی سر آ یا نذاری چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که من در هر صورتی بر می گردم و نگاهت می کنم . مهم اینه که من دست هات رو تو گرما و سرما می بوسم و محکم میگیرم تو بغله دستام .

هوا اینجا مثله همیشه آفتابی است . آسمان اینجا مثله همیشه با خورشید سوزان دوست جون جونی است . هی رفیق ، شاید این گرمای تنم نصبش به همین خورشید برسد . کس چه میداند؟

چشام درد می کنه . دیگه نمی تونم مثله سابق کتاب ها رو ببلعم و شوق خوندنشون چشام رو ضعیف تر کنه . دیگه نمی تونم ساعت ها میخکوبشون بشم . بیشتر فیلم نگاه میکنم . این هفته دو تا فیلم نگاه کردم با دو صحنه تکان دهنده . صحنه اول که تو ذهنم موندگار شد از فیلم زن همسایه بود :

زن بروی زمین دراز کشیده است و مرد به روی او . دوربین مدام حرکت میکند و فقط صداست که ثابت است . یک لحظه دوربین زن را نشان می دهد که در اوج لذت تفنگ رو به شقیقه مرد نزدیک میکنه و صدای ماشه شنیده میشه . دو ثانیه بعد همراه با یک قطره اشک شلیک دوم به شقیقه خودش .

صحنه دوم از فیلم زندگی عشقی :

زن مشغول جارو کشیدن اتاق خوابش . یه دفعه یه چیزی تو جارو برقی گیر میکنه . زن به جارو دست می بره و یه جسم فلزی رو بیرون میکشه . یه گوشواره مروارید . خوب نگاهش میکنه و به یاد می اوره صاحبش رو . گوشواره رو روی زمین پرت میکنه و با دسته جاور برقی محکم میزنه به روی گوشواره . خشم و نفرت رو تو چهره زن می بینید . بعد از یک دقیقه شاید . با عصبانیت و یک حالت هیستریک لباس کار رو از تنش در میاره . کاملا میتونید حس کنید که زن چقدر از اینکه نقش خانم خانه دار رو بازی میکنه خشمگین شده .

می بینی یک زن برای رسیدن به اون چیزی که دوست داره چه کارا که نمی کنه ؟ ماتیلدا همون زن همسایه یا الیزابت نماد یک زنی که طغیان می کنه . تازه مابقی جریان الیزابت شنیدنیه . اونجا که دوربین رو خودش تنظیم میکنه و به همخوابگی مرد مورد علاقه اش میره . باید قدرت و شجاعت رو تو چشاش می دیدی .

داشتم چی می گفتم که یه دفعه پای این فیلم ها اومد وسط ؟؟ اهان از خستگی چشم هام می گفتم .

این هفته کار رو تعطیل کردم .امتحانات خوردم کرده بود . فقط دیدن های گاه و بیگاه میترا آروم ام کرده بود . به قول میریام : ما یکفینش ایام . حالا حتما میگی باز رفتی تو احساس . بابا یعنی : روز ها برایم کافی نیست .

داری میری مواظب خودت خیلی باش . فکر هم زیاد نکن . بهت که گفتم اصلا مهم نیست یه دندونه بیشتر یا کمتر .

 

پ.ن : بچه ها الان بلاگفا رو که باز کردم وارده وبلاگم بشم دیدم یکی آپ کرده عنوانه وبلاگش اینه : نیناز من ، عسل من . تو رو خدا می بینید؟ قطحی اسم هم اومده .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


من نمی دونم . هنوز اونقدر فکرم رشد نکرده که بفهم ام آخرش چی میشه . فقط آرزو میکنم برامون بد نیافته . من دوست دارم تو بخندی و خدا از من گله نداشته باشه . فقط دوست دارم بدونی که خودم از همه بیشتر زجر می کشم . باور کن . خوب بخوابی . خداحافظت گلم .

شب جاری می شود

در من ، در تو

و غلظت می یابد درون رگ هایمان

آنگاه من بنیاد می شوم

با شالوده ایی از شب و خون

در بستری که زندگی می خوانمش .

 

اولین کامنت رو بخونید .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


راه می رویم . من هدفون تو گوشم دارم به رادیو گوش می دم و تو کاغذی رو گرفتی تو دست ات مشغوله خواندنی . دارم به این فکر میکنم که برگه درخواست رو کجا گذاشته بود ؟ یادم نمیاد که باید چی می بستم .

چقدر این دنیا بزرگ شده . چقدر ما آدم ها بزرگ شدیم . چقدر این لباس کرم رنگ با اون ته ریش به تو میاد ، جا افتاده ات می کنه . چقدر دلم برای روز های خوب گرفته . چقدر دلم میخواد به میترا بگم هرگز هرگز هرگز . چقدر دلم برای ساعت ها نشستن روی نیمکت تنگ شده . به میترا می گم بریم بشینیم ؟ سرش رو تکون می ده . منم مثله همیشه به عادت خودم می گم : خاک بر سرت . یه دفعه به خودش ایست می ده و با برگه های دستش یکی آروم میزنه تو سرم و لبخند می زنه . دوست دارم بغلش کنم . دستش رو می گیرم و میگم : حرفی نباشه . راه بیا . رادیو زمانه ، مصاحبه اش با نامجو رو دارم گوش می دم .

بچه ها یه روز دیگه . شاید فردا . فرداست که من متنه اصلیم رو می نویسم . الان حوصله ندارم . بلاگفا حالم رو گرفته بود این چند روز . تمام حسه نوشتن ازم رفته . شیطونه میگه مثله افیون بهش بگم : با این حال..........

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


ریز ترین اندامت مرا به خود می خواند . من در اضطراب و التهابی که در دامش افتاده ام به این فکر می کنم که ریز ترین اندامت کدام نقطه از توست ؟

باد همراه با شکوفهه ای بهاری می وزد . عجب . هیچ گاه این طور ندیده بودم . هیچ گاه .

این روز ها همه چیز تغییر کرده است . اقلیما ، چهره ام . حتی چهره ام دیگر آن نیست . زنانه تر شده . حس غرق شدن . تالاپ تولوپ آب را می شنوم که خودم ایجاد می کنم . من که شنا بلد نیستم .

شب های کوتاه تابستانی عذاب آور شده . هیچ به خاطر نمی اورم اخرین بار کی شب ها زود خوابیدم .

اقلیما چهره ام را به زیر دست هایش حس می کنم و این سوزش . سوزش عجیبی که دارم ، از داغ بوسه اش .

درد ، درد می کشم وقتی همه را یکجا بر زمین می گذارم و روی بر می گردانم و او می ماند تنها . به روی بستری که هیچ کدام نمی دانیم چه هنگام و چه طور فراهم شد ؟!!

اقلیما ، مرد در باران امد که نه پدر بود نه برادر . این بار در نزد . مدت های مدید پشت در ماند و من ذره ذره نزدیک شدم . باز هم . هر روز نزدیک تر از روز قبل . تا آنکه به در رسیدم . موهای مرد از باران تر شده بود و دست های من از عرق شبانه . من او را بر سینه ام جای دادم و رطوبت دستانم را به همآغوشی با موهای مرطوبش فراخواندم .

قلبم آرام بود ، درد نداشتم . بیمار نبودم . شب نه سرد بود نه گرم . ماه با ما مهربان بود .

به مرد مانند ان زمان که به تو ، گفتم : اندوه مرا بچین که رسیده است . او قدش مثله درخت های خانه معمار بلند بود . اما باز هم به بلند ترین شاخه نرسید و تک میوه اندوهگین من بی حرکت همانجا ماند .

همان جا ماند و حال خیال تکثیر دارد . وقتی دیواره های رحم ام خونریزی می کند صدای تکثیرش را بهتر و بیشتر حس می کنم . وقتی عقاب تیز پرواز بر آستانه درخت زندگی ام پرواز می کند و حتی او نیز جرئت دریدن میوه ام را ندارد ، آنگاه می فهم ام که طلسم این همه غم چقدر ادامه خواهد داشت .

ادامه خواهد داشت تا صبح روشن فردا ها و شب تاریک قرون شاید .

زیبا نوشته رو با سلام همیشگی ات بر من تمام می کنم : سلام بر هوش جاوید قرون .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


                                                                                                                                                       

 

باد هر جا بخواهد می وزد

دختر لباس سیاه بر تن دارد . روی تختی با ملافه آبی دراز کشیده است . مجله فیلم می خواند گویا . تاریخ اش از ده سال پیش تجاوز می کند . نزدیک تر که بروی بهتر مشخص می شود . آره ، درست شماره 200 مجله اسفنده سال 75 .

دختر با لباس سیاه در حالی که الوچه ایی مزه مزه می کند و نگاهش به نقد فیلم پرسونا مات مانده کم کم منگ می شود و خوابش می برد . و او را می بیند که دوست دارد ، او را می بیند که سوزش دست داغش را بر تنش دوست دارد .

: خانمی بلند شو . ساهاک دوست ات درد می زنه مامانی .

دختر که حال ساهاک نام گرفته بلند می شود ، آیفون را می زند و به حیاط برای استقبال می رود . اما نزدیک به در حیاط به سکو - مکان نشستن شبانه - چشم می اندازد و ناگاه تمام خاطرات تلخ و گریه های وحشتناک دوباره تداعی می شود .

شاید برای همین است که فقط با گفتن سلام خودم را می اندازم تو آغوش میترا .

آه اقلیما من ، بغلم کن . من را میزبان باش که دلم بی نهایت روز هاست که تلخ و اندوهگین گرفته .

دوست دارم به میترا بگم : جایی خواندم که آدم هر قدر پیرتر می شه پیدا کردن دوست تازه براش مشکل تر می شه و همین طور از دست دادن دوست قدیمی براش مصیبت بار تر .

میترا احساس پیری می کنم . چقدر سخته دست ات را طرف کسی که نمی شناسی دراز کنی و بگی سلام .

خیلی حرف های دیگه هم دارم به میترا بزنم : میترا گاهی آدم از خودش چقدر می ترسه . دیشب روی همون سکو از خودم می ترسیدم . از اشک هام که چکه چکه می کرد . از حس آمیختگی خون ریزی و عرق و گریه داشتم بالا می اوردم .

میترا من عاشق شدم . الان که نشستم و سرتاسر سیاه پوشیدم چی ؟ عاشق بودنم بیشتر مشخص نیست ؟ الان که دارم کتاب عشق مارگریت دوراس رو می خونم چطور؟

 

 

پ.ن : از امشب تو همین برگه هایی که می بینید برای میترا می نویسم . امشب یه مقدارش را گذاشتم بخونید اگه از حرف های من و اون خسته نشدید بازم می نویسم براتون .راستی این گوشواره ها رو میترا هدیه داد . شما که میدونید من عاشقه مرواریدم ؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


شادم . شادم از اینکه من و او که شکیبا صدایش می زنم خود را می شناسیم . شادم از اینکه منطق را بر احساس غلبه دادم . شادم از اینکه دوستت می دارم قلمرو مرا فتح کرد لیک من سر تسلیم فرود نیاوردم چرا که می دانم هنوز برای دوستت می دارم خام ام . شادم از اینکه این همه سختی و درد را توانستم دوام بیارم . اینکه این بار فقط با خدا درد و دل کردم و جز سقف اتاق هیچ بیننده ایی نبود .

آهای آقایی که خط ات رو خیلی دوست دارم و صدایت رو وقت خوندن و همین طور چشم های معصومت رو ، برو یه کم کنار . دیدی تحمل نداشتم ؟؟ دیدی یهو همه چی رو گذاشتم کنار و گفتم : من م ی خ و ا م ن ف س ب ک ش م .

تمام این پوسیدگی و ویرانی را بوسیدم و گذاشتم کنار . با دست هام خودم را بغل کردم و شروع کردم پوست انداختن . ولی خداییش درس خوندن برام خیلی دشوار بود . درس نبود که می خوندم زجر رو انگار داشتم می خوندم .

حالا نشستم اینجا . روی همین تخت همیشگی . تخت تنهایی هام . از اعتراف هایی که گفتم و شنید هیچ ناراحت نیستم . حقیقتی بود که دوست داشتم می شنید اما تحمل ام را از دست داده بودم . شب های کوتاه تابستان برایم طولانی ترین شب های زمستانی شده بود و خودم دیگه ساهاک و یا اون دختره که روشنی صداش می زدید نبودم .

حالا منتظرم . می دونید منتظر چی؟ فقط منتظرم یکم بیاد . اولین روز از شهریور ماه . فقط منتظرم که چشم هام اولین روز شهریور را ببینه .شاید آنجا باشم .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


ما آدم ها پر هستیم از تصوراتی که هیچ وقت به زبان نمی آوریم . شاید همین خیلی وقت ها مشکوکمان می کنه . شقایق رو خیلی دوست دارم . گلبرگ های قرمزش عاشقم می کنه و سیاهی دامنه اش به من می فهماند که در انتها درد سیاهی را باید به جان کشم . من خودم رو دوست دارم . نمی دونید وقتی صدای نفس هام را بعد از یک گریه طولانی می شنوم چقدر دوست دارم می تونستم خودم رو ببوسم . شاید باید برم روبه روی آیینه خودم رو ببوسم ؟؟ نمی دونم ، امتحان نکردم . وقتی دارم از یه چیزی که حتی نمی دونم اسمش چیه ، چه شکلیه ؟؟؟ مدام لبریز می شم و دوباره تهی ، وقتی دستم نمی رسه که لمس کنم که لمس شوم و فقط باد رو حس می کنم که از لای موهای کوتاهم سر می خوره و واژگون میشه باید بهم حق داد که دلم باری خودم بسوزه .

تا اونجا که تونستم خوندم ، یاد گرفتم ، کمک کردم ، دلسوز بودم ولی وقتی وقته خودم شد هیچ کس رو محرم ندونستم . اخلاقه گندی که دارم و شاید هیچ روزی ازش جدا نشدم . آره من راست می گم : میرم بالا باز هم بالاتر ولی خدا دوباره پرتم می کنه پایین و میگه : هیس ، ساکت باش . باید همین جا جواب رو بدی . یالله جوابه همه رو بده وگرنه همین یه ذره ذره بالا اومدن رو ازت می گیرم .

هیچ کس نمی تونه درکم کنه . نمی تونه حس کنه که من چی می کشم . دچار یه نوع از خود بیگانگی یه نوع خشک شدن میان دو دیوار و همه اینها میان سه نفر . دارم هی مثله یه طناب این ور اون ور کشیده می شم . حتی بهم یه زنگ کوچولو هم نمی زنه که بگه هستم تو نیستی لااقل من به جای تو اعلام وجود می کنم .

از سنم خیلی جلوتر رفتم . اندیشه هام جلو زدن از اطرافیانم ولی بازم بلد نشدم خوشبخت زندگی کنم . بازم غمگین یه گوشه آرام نشسته ام و مثلا به زوال اطلسی ها فکر می کنم .

تو دلم آشوبه . هیچ کس اما نمی داند ، هیچ کس .

پ.ن : تلفنم رو به مدت دو روز روشن کردم ولی امشب دوباره خاموشه . نمی دونم این دفعه تا کی ، تا کجا .

راست میگی از سهراب خوندن هیچی نفهمیدم گلم .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


تمام چراغ های خونه خاموشه . فقط سفیدی همین صفحه مانیتور به خونه نور می ده . الان غروبه . دارم با صدای بلند گریه می کنم و کلماتی مبهم می گم خودم نمی فهم ام چی می گم .

دیوونه شدم . حوصله ندارم . همین طور دارم گریه می کنم . به کسی دوستش ندارم عاشقش نیستم دارم نزدیک میشم . اصلا نمی دونم این کارا چیه من می کنم .

دارم زیر لبم زمزمه می کنم : کتاب های به عاریه گرفته شده . نمی دونم منظورم چیه ؟ چه مرگمه چرا چراغ ها رو روشن نمی کنم !!!! دارم کور میشم . چرا درسم نمی خونم . چرا این کارا رو می کنم . چرا اینقدر می ترسم .

هی میرم بالا بالا خیلی بالا بعد انگاری خدا پرتم می کنه پایین . همه صحنه ها میاد جلوی چشم ام . قلبم تاپ تاپ می کنه . اذان نمیشه نمی دونم چرا صدا نمی شنوم . تنهایی دارم از این تنهایی نهایت لذتم می برم . گوشواره های مرواریدم رو مدام در میارم دوباره می ذارم تو گوشم . ناخن هام رو می جوم . بدم میاد از این حرکت . ناخن گیر کجاست ؟؟

اونقدر ندیدم اونقدر دوری جلوم بود که داره رو همه چی تاثیر میذاره . ادامه نمی دم نمی تونم ادامه بدم .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


دلشوره عجیبی دارم . دلم فکر امتحانه روز یک شنبه است . خیلی می خونم اما تمام نمیشه . فکرم مشوشه . کاش دیشب نرفته بودم اون چشن مسخره . مثلا می خواستم بگم چی ؟ فقط این رو بیشتر اثبات کردم که ساهاک غیر اجتماعیه . ساهاک از جمع بیشتر از سه نفر می ترسه .

خسته شدم . دوست دارم برای خودم وقت بگذرونم . دوست ندارم تو این خونه از صبح تا شب تنها باشم . و تمام کار خونه رو دوش من باشه . منم بلدم از صبح برم بیرون و به این کاری نداشته باشم که بقیه چه می کنند .

از این تعصب های خانوادگی حالم بهم می خوره . دوست دارم دست هات رو بگیرم . دلم باید شور این رو هم بزنه که حالا پشت سرم چی می گن که حالا چه اتفاقی می افته . که حالا روز مادره و مادرم ممکنه اخم کنه .

بچه ها من دیگه صدام در نمیاد . هیچکی هم عینه خیالش نیست . دیگه ممکنه سراغ هیچ کدومتون نیام . دارم یاد می گیرم روی پاهای خودم بایستم . چند وقته دیگه از دلم نمی نویسم . چند وقته دیگه سکوت می کنم . فکر میکم تمام وجودم مشتاقه اینه که حرف بزنم که صدا رو بشنوم اما وقتی می گه : سلام ، می بینم هیچ حرفی واسه گفتن ندارم .

شکیبا دارم تایم می گیرم . هر روز دارم یه سانت آب می شم . اون وقت دیگه ساهاک ندارید . دیگه فقط یه خاطره است دختری که تکیه کلامش گلم بود .

آره خوب که فکر می کنم می بینم شهر پدری ام و مادری ام هر دو پر از دلتنگی شده .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

من هنوز چیزی نگفتم

که تو طاقت ات تموم شد ..........

                                                          من که آسمون نبودم

                                                          اما عشق تو یه ماه ـ

                                                          سرزنش نکن دلم رو

                                                          بخدا اون بی گناهه  

حاله من خیلی عجیبه

دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تا

تو چشام عشق ببینی

                                                         اول عشق گفتم یه حسه

                                                         یا یه احترام ساده

                                                         اما بعد دیدم یه عشقه

                                                         با تو اندازش زیاده   

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


چقدر دوست دارم واسه کسی درد و دل کنم . این نیازم وقتی وسط سالن تو تاریکی دراز کشیدم و تو خونه تنهام بیشتر خودش رو نشون می ده .

یکی که برای من وقت داشته باشه و من با حرف هام وقتش رو نگیرم و بهش ضرر نرسه . یکی که از من چیزی نخواد و به خاطر منم  نه بلکه به خاطر اینکه دوست داره که بهم گوش بده  براش حرف بزنم . یکی که من ازش خجالت نکشم و تمام گناه هام رو بهش اعتراف کنم . کسی که زود قهر نکنه . و مدام نگه میخوام برم .

بخدا از بس نوشتم و پاره کردم خسته شدم . از بس خودم پا پیش گذاشتم و وقته شنیدن صدا هزار تا تصویر ساختم خسته شدم . دوست دارم یکی باشه که فاصله اش با من یه وجب دست باشه .  که بتونم وقت حرف زدن تو چشماش نگاه کنم و ببینم که میگه : حرف بزن ، حرف بزن انگار خیلی دلت گرفته است .

من خیلی دوست دارم کسی باشه که باهاش درد و دل کنم .

 

پ.ن : خدا رو خیلی دوست دارم ولی نمی تونم باهاش درد و دل کنم .

یادتون نره : خیلی وقت ها خدا تو وجود آدم ها هم ممکنه تجلی  کنه .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

وقتی مرا در آغوش می کشی و دنیایم دگرگون میشود ، آن زمان که از خود فارغ می شوم ،

 هنگامه آن است که سلام مرا به خودم برسانی . چرا که آن زمان تنها زمانی است که حقیقت خودم را می بینی .

خوش بحال تو که حقیقتم را می بینی ، من خود تا بحال ندیده ام .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


یک ساعت برای آنکه از خودم فارغ شوم  و به موجودیتی که نامش توست تبدیل شوم . یک ساعت برای آنکه ریزش آن نامعلوم مرا پریشان کند و به من خوابی هدیه دهد که بیداری از آن سردرد به همراه دارد .

یک ساعت برای انکه من منتظر شوم و غدای او که الان ساعت هاست به روی اجاق قل قل می کند دم بیاید  و بعد با صدای گریه ایی ناآشنا و بی تفاوتی که از فراموشی نصیبم شده بر سر سفره بنشینم و غذا را با آرامشی نفرت انگیز میل کنم .

یک ساعت برای اینکه بروم طبقه بالا و دختران اهوازی را بدرود بگیوم اما با دری بسته مواجه شوم . یک ساعت برای اینکه او به من بگوید جانم و من در ابهت چیزی بی معنی غرق شوم . یک ساعت برای انکه در خواب او را که امروز بر صندلی پشت سر من نشسته بود را با بیهودگی تمام ببینم . یک ساعت برای آنکه من از حرص کوچک شمردنم به او غضبناک نگاه کنم و چرت و پرت گویی اش را به حساب کوچیکی اش بگذارم .

هی با تو هستم . نزدیک تر بیا . من برهنه ام . آغوش ام گسترده است . می خواهم آرامش هدیه دهم . به نزول درونم کاری نداشته باش . به اینکه باید دقیقه های طولانی سوزان را به زیر آفتاب راه بروم کاری نداشته باش . به اینکه هزینه جسم ام و روحم با من است کاری نداشته باش .

سرم درد می کند . بهتر است به روی خودم نیاورم . می خواهم از گذشته بنویسم . از یک هفته ایی که نبودم .

 

مهستی  از میان ما رفت و دیگر نمی خواند . نمی دونم چرا این روز ها جای خالیش رو بد جور احساس می کنم .

من هنوز چیزی نگفتم

که تو طاقت ات تموم شد

باقیش و بگم می بینی

گریه هات کلی حروم شد

الان دارم گوش می دم . یاد تو می افتم گلم :

سرزنش نکن دلم رو ،  به خدا اون بی گناهه  .

 

چند شب پیش میزگردی با شما صدای آمریکا با فریبا داوودی مهاجر مصاحبه داشت . یکی از فعلان جنبش حقوق زنان .نمی دونم دیدید یا نه ؟؟؟ نحوه بیانش و افکارش فوق العاده بود . آدم یاد چریک های فدایی می افتاد وقتی با اون صدای مقاومش حرف می زد . به هر حال به نظرم انسانی بود که باید شناخته بشود .

خصوصیت بارزی که داشت این بود که با حجاب بود .

 

هیچ کدومتون نپرسیدید ریهانا یعنی چی ؟؟ ( عنوان پست قبلی ام )

 

دلم برای اقلیما تنگ شده ، حتی واسه هیلدا که همین امروز دیدمش . برای او که دیگه نگووووووووووووووو.

 

این مدت فقط  viva  نگاه می کردم . کانال مورد علاقه منه . لهستانیه .

 

تو این فکرم که اول بعد از امتحانات آتش بی دود رو بخونم .

 

خیلی سرم درد میکنه . روز های دیگه بیشتر مینویسم .

 

پ.ن :1. امتحانات فعلا برای کنکور متوقف شده تا ده روز دیگه .

Pmc    2.     یه تبلیغ میذاره برای رد بول ، شاهزاده سوار بر اسب میگه : چهل گیسو ، قوربونت برم . واست رد بول اوردم .

چقدر بامزه است . خوشم میاد از تبلیغه .

3. این مدت که ننوشتم و نتونستم بهتون سر بزنم  بابتش معذرت میخوام .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

بغضی کهنسال در گلوی خسته ام و رطوبت چندش آور چشم هایم وقت خوردن آن بغض .

دست هایم با ناخن های جویده شده  از همان بغض و کینه ایی که برای انتقام از حسدی که اینک بارور شده لحظه شماری می کند .

در پوست سفیدم مجاور این کشیدن ها و آمدن های سرکوب گرانه مثله چارچوب دری که موریانه زده هر لحظه آدمکی نحیف و بیمار متولد می شود که مردن از تحقیر و سرد شدن از انجماد را خوب بلد است .

و من به آن نوزاد که در بطنم رشد می کند فکر می کنم و به تاپ تاپ قلب کوچکش . به او که جانوری است از قبیله من و نطفه کوری بوده است از عشقی که هرگز ندیده ام .

من از برای خود و آسمانی که یک ماه همیشه صبور دارد قصه ها می آفرینم و تنها آن هنگام که دست سنگین مردی که مرا توبیخ می کند به گون هام اصابت می کند از رفتن می آرام ام .

 واندام ام در این کشیدن ها باز هم مقاومت می کند چرا که می فهمد ماه همیشه صبور هیچ چیز نمی داند .

 

     

 

 

 

 

 

 

خوب اینم دست های من و این هم درخت .

آماده ام . آماده ام که طوفان بوزد و تنها  پناه گاهم ریشه همین درخت باشد .

بر من خرده مگیرید اگر هر شب گوش را به مهمانی صدایش بردم ، اگر هر لحظه عاشق شدم ، اگر چشم هایم همیشه بارانی بود .....

بیشر از این چیزی نمی گم .

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن : همین را نوشتم و میروم سراغ درس هام . بخدا بیشتر از این نتونستم طاقت نیارم و ننویسم .خیلی سختمه خیلی ........

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |