وقتی عاشق می شوی به ماه نزدیک تری ، چیدن ستاره های کریم آسمان خدا برایت سهل می شود و هم چنین تمام امورات ات .
تو بر زمین گرم خدا نشسته ایی و ماه درست روبه رویت خود فریبی می کند . دیگر چه چیز از این زیباتر ؟؟
خدا خدا میکنی که آنتن دهد و در یک لحظه صدایش را می شنوی که می گوید : سلام
سلام
سلام
سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم .
وقتی عاشق می شوی دستانت به کمترین ها قانع است در کنارش و پاهایت هیچ گاه خسته نمیشود از رفتن ، رفتن ....... و همیشه رفتن .
ای مه من ای صنم
هر که تو را دیده ز خود دل برید .( این آواز را کی میخونه ؟؟ یادم نمیاد فقط دارم آرام زمزمه میکنم ، می دانم او هم نمی شنود )
در هم می پیچی پیچک وار . ذوب می شوی خورشید وار و مثله شب پره هر شب بیداری :
قوس و قزح را به من بده ، و همچنین شب پره های مشتاق را .
کاش این حیاط حوضی می داشت تا من به ماهی هایش عاشق شدنم را نشان میدادم و به آنها بگویم :
شما که هیچ ما آدم ها هم عاشق می شویم .
خوب خوب خوب عزیز های دل من :
به علت امتحانات چند روزی از خواندن نوشته های پراکنده من بی نصیب می گردید . شادا ، شادا از این موهبت که نصیبتان کردم .
تخت من رو که همه می شناسن . هیلدا بعضی اوقات به شوخی می گه : تمام زندگی ات محدود شده به تخت ات . آخه من هر کاری رو بگی روی این تخت محبوب انجام می دم .
کتاب و دفتر های این ترم یک دانشجو که رشته فنی مهندسی می خونه به وضوح قابل رویت است .نارنجیه دفتر ریاضیات است یه کم سخته . همین طوری دارم به کتاب بالاییش مات نگاه میکنم .
اون عروسکه رو می دونم همه شناختن . همونیه که هر شب موقع گریه بغلش می کنم . همونی که پست های قبلی نوشتم که از عصبانیت پا گذاشتم روش . همین جا از عسل عذر خواهی میکنم .
دفتر زرد رنگم هم باز همه می شناسید . نوشته های روزانه ام و اون غیر متعارف هایی که در طول روز یا شب بهش برخورد میکنم را توش می نویسم .
کتاب های بالایی هم شدن جایزه من . که بعد از امتحانات بخونمشون . فعلا قبله آمال من هستند . ( وای وای اگه بدونید چقدر دوست دارم اون یکی سفیده : بادبادک باز را بخونم )
آهان مهم تر از همه تلفن عزیز بنده است . که قراره تا چند روزی خاموش باشه . از همین جا به همه دوست های عزیزم اطلاع میدم که تا چندی در دسترس نیستم .

.
.
.
.
خلاصه اینکه :
برای همه تون موفقیت در امتحانات را آرزومندم . مخصوصا شما کنکوری های عزیز .
پ.ن : ۱.تا آنجا که بتونم بهتون سر میزنم .
۲. عنوان پست فقط برای پاراگرف اول است .
همیشه با مهر
ساهاک - یکی از آخرین شب های خرداد ماه
برای او که می دانم هست و تمام شب اعترافش میکنم :
از فردا کسی خبر ندارد
نه من نه تو و نه هیچ کس دیگر
فردا روزی دیگر است و آنچه خواهد شد، خواهد شد
فردا در کنار تو شادم
فردا در کنار تو غمی ندارم
فردا آنچه خواهد شد
خواهد شد
شما به چه نحوی به خدا نزدیک می شید ؟؟ منظورم اینه که معصومیت خودتون را برای خدا در چی می بینید ؟ با چه عقیده ایی حصار دورتادورتون رو می شکنید ؟ آیا اصلا علاقه خاصی نشون می دید نسبت به اینکه کاری که انجام میدید را به شکل مورد علاقه خودتون انجامش بدید ؟
اعصاب خودتون رو خورد نکنید . می خوام تا هر جا دلم خواست ازتون سوال بپرسم .
داشتم می گفتم مثلا یه سوال از شما خانم های محترم : شده وقتی عادت هستید وضو بگیرید و نماز بخونید ؟ اصلا یه سوال از همه تون : شده وقتی که طاهر نیستید نماز بخونید ، شروع به سجده کردن و گفتن این ذکر که : سبحان ربی العظیم و بحمده . اصلا شما ها نجاست رو در چی می بینید ؟ طهارت بالغ و رسیده میشه فقط در یک غسل ؟ فقط در یک مشت آب ؟
اصلا فروکش شدن احساس شما فقط در یک نوازش خلاصه میشه یا شنیدن مداوم یک صدا ؟؟؟؟ غرق شدن در یک چاه که همه فضایش تاریک است و رطوبت دلچسب مکان فقط با شنیدن مهر یک صدا ، معنی این حرفم را می فهمید ؟ تجربه کرده اید ؟
تمام چراغ ها خاموش است بجز چراغ راهرو طبق عادت همیشگی ام و یا بقول دوستان عادت دیوانگی ام . هنوز ظرف های ناهار را نشسته ام . نماز مغرب سر وقت خواندم و تمام دقایقش را نیاز داشتم که بنویسم . به زبان خودم نه زبان عربی . برای همین سجاده ام را جمع نکردم و اومدم پای کامپیوتر که بنویسم . که یاد بگیرم . که شاید بزرگ شدم .
راستی تا حالا شده دوست داشته باشید اینکه هستید را از هم بشکافید و موقعیته دیگر را در زمان و مکان دیگری را دور خود بتنید ؟ حتما تا الان شده ، من خوب می فهم ام .
احساس می کنم مغزم دیگه کشش این همه رو نداره برای همین دوست داره یه فضای بزرگتری داشته باشه .
امتحانات نزدیکه . شب ها درس بخوانیم و روز ها هم . به خودمان ظلم نکنیم و به ان هایی که دوست می داریم . اجازه بدیم همگی در یک محیط متعادل زندگی کنیم .
به خودم میگم : ساهاک اگه زندگی ات مثله این قهوه ایی که داری میخوری تلخه و نمیتونی شربت تو دستت بگیری که شیرین باشه ، اما میتونی با چند دانه خرما اون قهوه تلخ را با شیرینی مزه کنه . درست مثله الان .
من برای همه تون دعا کردم حتی وقتی که سرم گیج می رفت و ذهنم یه جایه دیگه بود . پس به خدا سفارشم را حتمی بکنید . ( می دونم آدم بی چشم داشت باید کاری رو انجام بده ولی خوب فقط همین یک بار ) احساس نیاز میکنم . نیاز اینکه خدا بغلم کنه . نه تو خیالم . تو واقعیت .
یه کم فکر کنید . شاید دست اون هایی که دوست دارید و به چشم خودتون پاک هستن دست خدا باشه !!!! فقط یه کم فکر .
سلام . ساعت ؟ به صابر میگم ساعت چنده ؟ میگه : به تو چه دختره فضول . بعد این آدمکه رو میده
( این اولین آدمکیه که تو این وبلاگ گذاشتم ) . ولی فکر کنم به چهار بامداد نزدیک باشه .
بوی قورمه سبزی که درست کردم و داره روی گاز قل قل میکنه تمام خونه رو برداشته . ( آخه فردا دانشگاه هستم ، نمیرسم غذا درست کنم )
یه حسه قشنگ دارم . دوست دارم شما ها هم دستتون را بزارید روی دستم که این حس زیبا را بهتون منتقل کنم .
صابر الان پی ام داد . اسم ام را صدا می زنه و میگه : برات متاسفم . میگه میدونی چرا ؟ جواب میدم : چرا ؟ ( معذورم از نوشتن جواب )
به این فکر می کنم که چند درصد خوب هستم ؟ و تو چند درصد مرا خوب می کنی ؟
قرار بر این است که هر دو متنی رو بنویسیم . ولی صابر جان مدام پی ام میده . بهش میگم : بنویس ، من منتظرم . جواب می ده : منتظر اتوبوسی ؟ یا مدرسه ات دیر شد ؟
تو این خانه همه خواب هستند . چقدر خوبه که صدای نفس ها را می شنوم . ببخشید تمرکز ندارم این شکیبا فکرم را میریزه بهم .
حالا میگه تپلی این را حتما بنویس :
راستی من هنوز نفهمیدم برای امتحان ها بخونم یا نه
اینو حتمی بنویس
یه سری آدم علاف( الاف یا علاف املا رو نمی دونم)راه افتادن توی دانشگاه
میگن بابا امضا بدین که امتحان ها بیفته عقب
( هاها ها ، اگه گفتین من کجا درس می خونم؟؟!!)
میدونین چرا اینا می خوان این کار و کنن
برای این که یه سری از بچه های ما الان توی اوین زندانی هستند
( الان حتمی فهمیدین که من کجا درس می خونم)
راستی چقدر آدم های با احساس میاد توی این وبلاگ
یه 4 تا آدم بی احساس مثل خودم پیدا نمی شه
که صبح تا شب چرت و پرت بنویسن
صابر عشقه گروه پینک فلوید را داره . این خصوصیتش من را یاد برادرم می اندازه . هر دوشون تمام فکرشون اینه که روی تاریک ماه را ببینن . حالا داره می پرسه از گروه آرشیو چیزی شنیدی ؟؟؟؟ میدونه من همش سنتی گوش میدم و هر اهنگی جز این مدل آهنگ های راک .
وای بچه ها دیدید من اشتباه نمی کنم . الان بهم پی ام داد میگه اینم بنویس :
از پینک فلوید رو کی گوش داده ( منظورش اینه : کی از پینک فلوید تا حالا گوش داده )
توی آلبوم نیمه تاریک ماه هستش
اولش میگه من از مرگ نترسیدم
هیچ وقت
چرا باید بترسم
بعد یهو میریم داخل گوینده وصدای درون اون رو به صورت فریاد های یک زن می شنویم
آره همه ما از مرگ نمی ترسیم
ولی می ترسیم
: بعد نمی ترسیم
و در آخر به این نتیجه می رسیم که از مرگ چیزی نمی فهمیم و همه منتظر اون لحظه با شکوه ادراک مرگیم تا بالاخره بفهمیم که ترسیدیم یا نترسیدیم
اگه نفهمیدین اشکال نداره، آهنگ رو گوش بدین
و یه سری کتاب مال رویایی صاف و ساده با مرگ
مثل برادر کشی کازانتزاکیس، یا س.گ.ل.ل. هدایت، یا دلهره هستی کامو یا هزار و صد تا داستان راستان دیگه بخونید
می فهمینت
ولی اگه نفهمیدید بدونین که وضعتون خرابه
دوست ندارم به غم من پی ببره . دوست ندارم ناراحتی صدام را تشخیص بده . ولی تا می گم سلام می گه : چیه ؟؟؟ چی شده ؟؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ میگه بلد نیستی دروغ بگی .
خلاصه من و اون این روز ها و تو این دوره از سنمون با هم دنیایی داریم . فکر نکنید که هر شب همین طوری بهمون خوش میگدره . نه، ابدا . روز ها و هفته ها می گذره که نمی شه با هم ارتباط داشته باشیم .
یه عادت بامزه داره . وقتی به پی ام هاش دیر جواب میدم می نویسه : الوووووووووووووووووووووووووو
الووووووووووووووووووو
این الو گفتن را دقیقا رعایت میکنه . منظورم اینه که الو دوم را از نیمه الو اول شروع میکنه به نوشتن . دقت کردم همیشه همین طور بوده . عادت داره .
همیشه بهم میگه : من آخرش یه روز که دارم از کنار یه کتاب فروشی رد میشم یهو به خودم ایست میدم . می دونی واسه چی ؟؟؟ جوابم ؟: نوچ .
: آخه یه کتاب تو ویترین می بینم به اسم و فامیل تو . ( به نظرتون همچین اتفاقی می افته ؟؟؟؟)
ساعت هفت صبح باید از این خونه بزنم بیرون . فردا کارت می دن . پول هم باید واریز کنم . باید یادم باشه زردچوبه هم بخرم . صابر هم با من آپ کرده به کسوفش سر بزنید، البته چند وقت پیش به سرش زد همه آرشیو اش رو پاک کرد. در جوابه این سوالم که چرا پاک کردی ؟؟ با همون لحن زیباش گفت : دیگه دیگه . ( ماله کدوممون بهتر شده ) . باید خداحافظی کنیم . شکیبا خوابش گرفته میخواد سریعتر پستم رو بخونه .
هر کسی خواست میتونه بعد از ظهر به وبلاگم دوباره سر بزنه که عکسه قورمه سبزی ام رو ببینه .
خوب بخوابید گل های من . خواب های طلایی براتون آرزو میکنم .
از تو می گویم . از تو دوست من . از تو که چشم هایم را یه قصیده خواهش و دست هایم را ساقه ایی از نوازش می سازی .
دلم میخواد همه این خوبی را مثله یک لیوان شیر سفید یک جا سر بکشم . کاش در بستری سفید تر از آن شیر سفید ...............
شیر را می نوشم : تو بگو جز تو کدوم رود ، ناجی لب تشنگی بود ؟؟؟

می روم سراغ پنچره ایی که به من هدیه دادی ُ پنچره ایی که پر از خداست و ریزش ستاره های کریم دست هایت . آرام کنار پنچره برایت زمزمه میکنم : بی تو باید تا نفس دارم بمیرم
می آیی به کنارم ، سر بر شانه ات می گذارم : من برای گریه کردن شونه هاتو کم میارم .

برای هیلدا کیک درست کردم .
به نظرتون پیشرفت می کنم ؟؟
نوشتن این سطر ها اصلا کار ساده ایی نیست . ولی من می نویسم چون میخوام لااقل در نوشتن فقط ، قدرت داشته باشم .
نمی دونم چم شده . چرا اینقدر گیج شدم ؟ چی میخواد به روزم بیاد ؟
من که همیشه تو خونه تنها بودم . از صبح تا شب . چرا یه دفعه دارم ناله می کم ؟
خسته شدم . خیلی هم خسته شدم . از صبح تا حالا که بلند شدم هیچ کاری نکردم . حوصله غذا پختن ندارم . خونه هم ریخت و پاشه . درس هم نخوندم .
اصلا هیچ چیز به خاطر نمیارم . فقط یادم میاد یک لیوان شیر خوردم . لباس هام را انداختم تو لباس شویی و آمدم نشستم روی زمین که مثلا درس بخوانم . ولی پشیمون شدم و آمدم نشستم پای کامپیوتر .
میل دوستم را خواندم و بهش جواب دادم . کامپیوتر را خاموش کردم .
بعد رفتم ایستادم وسط سالن . همه چراغ های این خانه بزرگ خاموشه . فقط یه دونه چراغ تو اتاق خودم روشن کردم . همین طور بلاتکلیف ایستادم وسط سالن .
بعد نشستم روی زمین . تلفن را برداشتم زنگ زدم به میترا . با خنده تلفن را برداشت . نه مثله اینکه برای من جایی نیست . به یک دقیقه نرسیده خداحافظی کردم . وقتی گفت سلام چشام به پاهام افتاد . به پای راستم . دیدم زخم شده . خون اومده بود . دست که بهش زدم سر باز کرد و شروع کرد به خونریزی . زخمش تازه بود . ولی اصلا متوجه نشده بودم . می سوزه .
همه جا تاریکه . امروز برادر بزرگم پرواز کرد و رفت . منتظرم ساعت برسه به دو ظهر . منتظرم که برسه .
وسط زمین دراز می کشم . و چشام رو می بندم : دلم از اون دلای قدیمیه ، از اون دلاست ، که میخواد عاشق که شد ، پا روی دنیا بزاره .
بابا دختر تو خلی بخدا . تو چرا باید این ترانه رو زمزمه کنی ؟؟؟ این از از خودم می پرسم و درونم جواب می ده : آخه قشنگه ، آرومه .
بعد بلند میشم می ایستم . این روز ها متوجه شدم ناخواداگاه دست هام رو از دو طرف مثله بال پرنده باز میکنم و شروع میکنم به دویدن . آخه خونه ما خیلی عریضه . به راحتی جای دویدن هست . چقدر خوب که کسی نیست من رو بینه .
دارم همین طور میدوم . چی دارم میخونم ؟ صدای بابا تو ذهنم می پیچه : یه دختر نازی داشتم ، خوب نگه اش نداشتم ، شغال اومد و بردش ، رو پا نشست و خوردش .
می ایستم . دست هام را می اندازم . شغال اومد و بردش . بابایی دخترت حالش خوب نیست . شغال خیلی وقته بردش .
ساعت داره می رسه به دوازده ظهر . غذا هنوز آماده نیست . خونه ریخت و پاشه . هیلدا بعد از دانشگاه برای شام میاد خونه . دوست داشتم برای تولدش کیک درست کنم . تولدش چند روز پیش بود . لباس ها رو ننداختم روی بند .
روبه روی آیینه به خودم نگاه میکنم . هنوز جوونی دختر . هنوز به بیست نرسیدی . چه مرگت شده . من ؟؟؟
اصلا شماها چتون شده ؟؟؟ چرا همش من به خودم بگیرم ؟؟؟
خوبه دیگه دیر به دیر بنویسم ؟؟ خوبه دیگه نیام به هیچ کدومتون سر بزنم ؟؟
خوبه برای پست هام کامنتدونی نذارم ؟ خوبه منم بی خیال بشم ؟ خوبه من برای هیچ کدومتون دلسوزی نکنم ؟؟
خوبه من بی خیال همتون بشم ؟؟ خوبه من مثله باقی آدما براتون از این آف های مسخره جوک و چرت و پرت بزارم ؟؟؟
اصلا خوبه من قهر کنم ؟؟؟؟
دلم برای مامانی تنگ شده . دلم از بقیه گرفته دارم سر شما دوستای مجازی خالی می کنم . من دیووانه ام . زده به سرم . به دل نگیرید . سرم درد میکنه .
چشم هام را باز می کنم . صدای نفس زدن های بلندم را می شنوم . یه قطره از شقیقه هام می چکه . عرق کردم . برای چند دقیقه همین طور بی حرکت در حالی که پتوم را چنگ زده ام به روبه روم خیره می شم .
دارم از کی کتک میخورم ؟؟؟ یه ناآشنا ، چهره اش اصلا معلوم نیست . چه خواب بدی .
من، برهنه ، کنار تلفن . دراز کشیدم . چقدر آشفته و سر درد . سر دردم تمام بدنم رو تو مشت اش گرفته و طلب ستاره باران شدن از سلام تو .
خوف نکن .
خوف نکن دختر ......
موهام مثله همیشه کوتاهه و زیر چشام از کم خونی های همیشگی سیاه . دستام رو بهم قفل کردم . لاک سفید خورده شده روی ناخن هام خود نمایی می کنه .روی سکو حیاط نشسته ام . امروز هوا بهتر از دیروز بود . ولی من نه ، امروز بدتر از دیروز بودم .
از کجا شروع شد ؟
شاید هیچ کس درست میگه : همه چی از اونجا شروع میشه که تو چیزی می بینی
میگی :
اون همون چیزی که تو رویاهات می دیدی .
دلم می خواد قبل از اینکه بره می تونست یزد رو بینه . تبریز ، شیراز رو ببینه . از کنارشون رد نشه بلکه بره تو مسجد ها تو خونه ها تو ساختمون های خشتی . دوست داشتم قبل از اینکه بره با این نور قشنگ بازی کنه .
سردم شده . دستام را می زارم دو طرفم و آروم براش زمزمه می کنم : کودکان احساس ، جای بازی اینجاست .
ولی نمی شنوه . پنچ شنبه در یک شهر دور بودن دل آدم را می لرزونه چه برسه به اینکه در یه کشور
دیگه باشی . کشوری که همه چیزش با ما فرق داره .تمدنش ، مردمش ، زبانش ....... حتی غذاشون

دلم می خواد برم اون گوشه که
تاریکه و نور چند قدم آنطرفترش
روی زمین خودش رو ولو کرده
قایم بشم . دوست دارم میون
این ستون ها و آیینه کاری ها
قایم موشک بازی کنیم .
می دوم و به این فکر می کنم
که آخه چطور می خوای این
همه زیبایی را بذاری و بری ؟
چه می شود کرد ؟ اینجا دلش گرفته بود . به قول خودش : می خوام برم نفس بکشم . یادم بماند قبل از رفتن، کتاب شاملو و فروغ را بدم ببره . حتما اونجا دلش برای شعر ایرانی تنگ می شه . حافظ می بره .
نگران نیستم . فقط نمی دونم چرا اشکم در میاد وقتی یادم می افته امشب آخرین شبه .
راستی از این به بعد هر خبری از انگلیس به دستتون می رسه به من میل کنید .
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از سر ثانیه ها می گذرد . و صبح میشود، درست صبح فرداست که تو بدنیا خواهی آمد . تو که زیر پاهایت بهشت است و بوی خدا می دهی . تو که می توانی تنها با سرانگشت هایت آفتابی را تقدیم خانه ما کنی و سرنوشت تک تک ما را با نفست رقم زنی .
آرام پای می گذاری و مرا با شکوفه های آستانت و شیری که از جانت می بخشی به دنیا پیوند می زنی . لبخند می زنی و از برای خود چیزی نمی خواهی چرا که مادری .
زیبا دوباره نو شدنت تبریک :
نغمه در نغمه در افکنده
ای مسیح مادر ، ای خورشید !
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپدیر تو سرود ها می توانم کرد
سرم به روی دفتر نارنجی رنگ ریاضیات خم شده . انتگرال می خوانم . جسم ام درد گرفته . یه درد آشنا تو تنم می پیچه . چشام را سریع می بندم . درد که تموم میشه ، روی دفتر و کتابم می افتم و آروم با خودم زمزمه میکنم :
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم آورد
دلم تنگ میشه . دلم خیلی وقته تنگ شده . دلم عزاداره . بی خودی؟؟ بی دلیل؟؟؟ نه نه این طور نیست .
شروع میکنم لاک سفید رنگی که زدم را با ناخن هام می کنم . شلوارم گل های ریز آبی رنگ داره . دوست دارم تو دلم عروسی باشه .
هوا گرمه . هوا شرجی شده . همه خسته از کار اومدن . من تنهام بیدارم . بیداره بیدار .
اقیلما رسیده شهرش و هیلدا هم همین طور . من هم همین طور تو شهر خودم ام .
کاش دست هام دراز بود .خیلی خیلی دراز بود .
از این پس بسیار خواهم نوشت . بیشتر از این که می بینید .
می دونم که صدام را می شنوی . می دونم غذا که می خورم صدای قاشق چنگالم را می شنوی . می دونم وقتی درس می خونم صدای بر گه های دفترم را می شنوی . می دونم وقتی می نویسم مثله الان صدای تق تق کیبرد را می شنوی . می دونم وقتی میرم تو حیاط می ایستم و به آسمون زل می زنم صدای باد که دورم می پیچه و بغلم میکنه را می شنوی . می دونم وقتی زیر پتو گریه می کنم صدای اشک هام را می شنوی . می دونم وقتی با تلفن حرف میزنم صدام را می شنوی . من حتی می دونم زمزمه های روحم را هم می شنوی . می دونم صدای قدم هام را تو اون کوچه آرزو ها که همیشه با دوستام رد می شدیم را هم می شنوی .

هیلدا دیشب مهمان من بود . بهم یه تخم مرغ داد که باید سرش را می بریدم . اون وقت بهش آب می دادم تا یک هفته یه گیاهی جوانه می زد ازش که روی برگ هاش نوشته شده : I LOVE YOU .
گفت دوست دارم همیشه وقتی می بینیش بخندی .
دیشب خیلی برام حرف زد . دلم از سردی خودم گرفت .
شما ها این اشتباه را تکرار نکنید . سعی کنید برای دوستتان یه محیطی درست کنید که در هر زمینه ایی باهاتون راحت باشه . بتونه حرف دلش رو بزنه .
الان روی تختم دراز کشیدم . به ناخن هام لاک سفید زدم . دستم داره روی دیوار آبی رنگ حرکت میکنه . دارم میخونم ، شما هم با من بخونید براش :
دست گرم تو لباس تازه من / کنج آغوش توراست اندازه من
پوششی می خواهم از جنس تن تو / همدمی خواهم به غیر از سایه من
لبخند بزن . همین الان . میخوام از این همه فاصله گرمایت را حس کنم .
هر دم از هرم تب آلود تن تو / می شکوفد حس بی پروایی من
کسی صدایم می زند . باید بلند شوم . باید بروم . نزدیک در بر می گردم :
من نمی دانم تو عشقی یا هوس ؟ / کی از این کرده پشیمان می شوم .
صدا ، بازم صدام می زنند . آمدم ، آمدم .
راستی
هر جا دیدیش بهش بگو ................... نمی مونم بدون تو
نه
نمی مونم بدون تو .
به نام خدای خوبم : این نامه را برای تو می نویسم .
دست های پفکی ام را شسته ام . دست هام آرام و تمیز به روی کاغذ سفید حروف سیاه می کارد .
میخواهم تصمیم بزرگی بگیرم . برای همین می نویسم . ( این جمله را از جایی نوشتم )
.........................................
زمانی که با تو آشنا شدم را به خاطر می آوری؟ آن شب ها را که تابستان میخواست به پایان برسد را به خاطر می آوری ؟ خوب که فکر می کنم می بینم از همان ابتدا جذبت شدم .
بلد نیستم درست بنویسم . برگه را مدام خط خطی می کنم . کمکم می کنی ؟
الان روی زمین کنار تختم دراز کشیدم . فقط چند دقیقه از مکالمه تلفنی ام می گذرد . فقط بیست یا سی دقیقه . اما تمام این دقایق نا معلوم را فکر کرده ام . البته تمام دیروز ها را هم به همین تصمیم فکر کرده ام .
از آشنا شدنمان می گفتم . از این که دیگر هیچ مردی از آن روز تابحال مرا به خود جذب نکرده .
خواسته بی شرمانه ایی است اگر بگویم : دوست دارم دست هایت تنم را لمس کند ؟ اینکه دوست دارم زیر دست تو مواج باشم ؟
سوزش و درد خون ریزی را نداشته ایی که برایت اعتراف کنم بعضی اوقات در کنار تو بودن به همین اندازه جانم را می کاهد اما درد شیرینی است و من این درد را دوست دارم .
در قدم زدن هایم همیشه تنهایم . بعضی اوقات ناخودآگاه سرم را بر می گردانم به این گمان که شاید پشت سرم مثله یک کودک شش ساله راه می آیی . اما کوچه همیشه خالی است و هیچ وقت هم صدای قدم های من بدان حجم نمی دهد .
زن نیستی که بدانی چقدر دوست دارم دست هایم را فشار دهی تا از عمق یک یا دو متری آب شیرجه بزنم و بیام بیرون تا نفس بکشم .بخندم . تا ریه هام تار عنکبوت نبنده . تو نمی دانی همین فشار کوچک دست تو بر من چه ها می کنه .
............................................
همه این ها به کنار . کی می تونه درد من را بفهمه ؟ این که چشم هایت را هیچ وقت از نزدیک ندیدم . اینکه دیدن من و تو به یک دقیقه هم قد نداد .
..........................................
چشم هام از گریه های دیشب متورم شدن . احساس می کنم همه اجزا صورتم متورم شدند . مردمک هام مثله آب ضخامتی ندارند . داخل حفره چشم هام دیگه هیچی نیست .
دیشب دیگه طاقت نیاوردم . دستم را گذاشتم روی لب هام از روی تخت بلند شدم . تند تند دویدم سمت در . ناخودآگاه لبم را گاز می گرفتم . کلید را تو قفل جا زدم . در باز شد . در ار آروم بستم .
صدای کولر ها و صدای ماه بود و انتهای حیاط . دستم را برداشتم و بلند بلند گریه کردم .
به هیچی فکر نمی کردم . گریه نه ، زار میزدم . خودم هم نمی دونستم این همه اشک را از کجا میارم . به تو زنگ زدم .
بی رحم شده بودی و بی نهایت خسته . پیش تو هم طاقت نیاوردم . کنترل خودم را نداشتم .
و حس صدمه زدن به تو و حس دیگر اینکه دارم زیر آوار خرد میشم . اینکه چند تا تراکتور از هر طرف میخوان ازم رد بشن . یکی از طرف دست هام ، دیگری پاها و آن یکی از سرم .
بدنم را دوست داشتم . دلم نمی خواست له بشم . حتی لباسم را دوست داشتم . فقط دوست داشتم موهام را چنگ بزنم و بگم : بغلم کن ، دوست دارم تو بغلت گریه کنم . در نهایت عجز بودم . نهایت بی خود شدن .
( دوست ندارم وقتی این سطر ها را میخوانی پوزخند بزنی و بگی : من هیچ وقت عادت نداشتم کسی برام دلسوزی کنه .)
ولی اینها همه حقیقت بود . اینها همه نیاز من به داشتن کسی بود که بتونم در آغوش اش آرام بگیرم .
خدا را گم کرده بودم . دوست هم نداشتم پیداش کنم . به نظرت زده بود به سرم ؟ آره زده بود .
بر موج غم زده منم / در زورق شکسته منم
تلفن قطع شد . شب مهتابی را تنها گذاشتم و خودم هم تنها آمدم تو رختخوابم . بالشم بو گرفته بود . بوی اشک هام .
لکه های روی بالشم را می تونستم ببینم و دوباره گریه گریه گریه گریه .
تا اذان صبح که دیدم هوا داره روشن میشه و بعد از مدت ها نماز صبح خواندم و با خدا دوباره گره خوردم .
...............................................
دلم می خواد یه پایان خوب به این قصه بدم . دلم می خواد این عشق را ( اگر بشود اسم اش را گذاشت عشق ) یه جور خوب تمام کنم . تا جاودانه شود . تا تو تمام زندگی ام یاد شیرینش بمونه . تا سیراب بشم و دیگه هیچ وقت تشنه ام نشه . هر چند که به من گفتی : زیبایی ، مهربانی ؛ با شعوری ، چیزی کم نداری مردان زیادی عاشق ات می شون .
ولی به نظرت من می تونم این همه شب زیر نور ماه را فراموش کنم ؟
روزای دیگه را چطور ؟ می تونم دریم ، دریم ؛ دو ........ ها را فراموش کنم ؟
ستاره سهیلی که می دانم در آینده حتما خواهم داشت را به نظرت به وقت صدا کردن مرا یاد تو نخواهد انداخت ؟
با همه این ترس ها ،
من می خوام تصمیم خودم را عملی کنم و می خوام همه چیز را کات بدم . می خوام بکنم .
می خوام اون عضوی که زن بودنم با احساس سرشارش به تو داره را ازت بکنم .
می خوام از تو خالی بشم تا حفره چشم هام پر بشه . تا مردمک چشام دوباره برگرده .
عزیزم میخوام جاودانه ات کنم در هرگز نرسیدنم . بدان که این کار را هر کسی نمی کند .
بر می گردم . هنوز در امتداد کوچه هیچ کس جز من نیست .
دلم یه لیوان چای میخواد . تو این گرما و این سکون .
همه رفتن دور . یعنی همه رو فرستادم دور . فاصله دارم با اونجایی که آدما زندگی می کند . زیر چشام سیاه شده . به همه گفتم ریملم رخته پای چشم . هیچکی هم سوال نکرد : تو که ریمیل نمی زدی؟؟
خواب آشفته ایی داشتم . هم شب و همین ظهر .
یه گرگی رو می دیدیم . صورتش معلوم نبود شبیه کی بود : برادرم ؟ پدرم ؟ مردایی که می شناسم ؟ نمیدونم فقط میخواست مهربون باشه .
بهم نرسیدن های ممتد من و دیگران و حتی همین آقا گرگه مثله سوزش شلاق و هوس رفتن به یه جایه خوب . جایی که آفتاب نباشه . که آب یخ باشه و یه مسجد گلی که خدا را پیدا کنی .
نگین . اجازه نمیدم بگید خدا تو دلته . دستم را سریع میزارم رو لباتون . نه خدا تو دلم نیست . تهی شدم تهی .
اونقدر سفت عروسکم را بغل کرده بودم که یه دفعه منفجر شد و ناخوداگاه از دستم رها شد . افتاد رو زمین . کنار تختم . بی حس شده بودم . نتونستم برش دارم .صبح که بلند شدم . پام را گذاشتم روش . عروسک بیچاره من. این همه ستم تا به کی؟؟ مثله خودمه . درست مثله خودم .
اوووووووووووووه اینقدر حرف دارم که اصلا نمیدونم چطور باید بنویسمشون . طور باید به یادشون یارم . سرم خیلی درد میکنه . تو هوا یه کم گرد و خاکه .
امروز زیاد نتونستم دوام بیارم . جلسه رو ترک کردم . کسی چیزی نگفت . هیلدا گفت برو معلومه حالت خوب نیست . اخه چی میخواستن بگن . مگه من اون ته آروم و بی حرف چه کمکی میتونستم بکنم . فقط نمی دونم چرا همه نگاه ها به من بود . خودم سنگین بودم . سنگین تر می شدم مدام سنگین تر .
چرا اینقدر از من توقع دارید ؟ میترا من باید چطوری باهات برخورد کنم ؟ مامان باید چیکار کنم ؟ هیلدا چرا اخم میکنی؟ صابر مگه چی گفتم ؟ سیامک که به خونم تشنه است و بابا که دیگه دختری نداره .
عمیق نفس میکشم . یه بار که حالم بد شده بود بهم گفت عمیق نفس بکش . ولی من که الان نفسم منظم و پشت سر همه !! بیخودی . چقدربیخودی فکر میکنم من .
در یه دفعه باز میشه . من سریع دستام را میذازم روی پاهام . احساس ترس دارم . کاملا خلع سلاح . سوزش بینی ام و تماس فلز های سرد . آی دردم میاد . خیلی دردم میاد . در را سریعتر ببند .
باید همه را بیارم بالا . حتما حالم بعد بهتر میشه . هر چند اگر صفحه سیاه دیگه سفید نیست .
ولی میخوام همه تون یادتون بمونه همون طور که اون باید یادش بمونه که :
در بهار ، هنگامی که درخت ها سبز می شوند
سعی میکنم به تو بگویم که منظورم چیست
در تابستان ؛ وقتی که روز ها دراز می شوند
شاید تو معنی این ترانه را بفهمی
برای همین آن باید تا ابد
یک راز بماند .
که از همه پنهان می ماند
و فقط بین من و تو است .
هیس . حالا خیلی آروم برید سراغ زندگی هاتون .انگار نه انگار که من حرفی زدم . میخوام تنها باشم . تنهایی . تنهایی عریان .
تو سالن ( جایی که تلوزیون قرار داره ) ، چسبیده به دیوار ، دراز کشیدم . آخرین روز هفته است . هفته ایی که خیلی سختم بود . همش کار ، درس و یا اعصاب خوردی خونه . بی هیچ تفریحی . تازه گرمای هوا هم بود.
چشام درد میکنه شاید باید بگم چشام خسته است . نمیدونم .
اصلا دوست ندارم تایپ کنم . دوست دارم روی کاغذ بنویسم . دلم گرفته است . همون جایی که بهتون گفتم که دراز کشیدم شروع میکنم به اشک ریختن .
احساس تنهایی عظیمی میکنم . خیلی بزرگ .
دست هاتون رو از دو طرف باز کنید . بیشتر ، بازم بیشتر از دو طرف . می بینید ؟ تنهایی ام از این حد هم بیشتره . یه برگه پیدا میکنم و یه خودکار . عجب شانسی !!!!
مینویسم ::: ( هیچ چیز را حذف نمیکنم ، همون متنی است که تو اوج دلتنگی نوشتم )
به کدام زبان تو را بخوانم
به کدام زبان حرف بزنم که تو اشک هایم را تو حرف هام ببینی
به کدام زبان تا دلم آرام گیرد
تو بگو کدام زبان را می فهمی
که من به آن زبان حرف بزنم
که دلم خیلی غمگین است
که دلم گریه می خواهد
که دلم آرام ندارد
که دلم حرفش را با هیچ کس نمی تواند بگوید
که چشم ام مدام اشک می ریزد
که دوست دارم صدای تو را بشنوم
که دوست دارم از این تنهایی در بیایم
که دوست دارم بیش از این غم نخورم
که دوست دارم .............
روی نقطه چین خط خطی کردم . نمیدونم چی نوشتم . حالم اصلا خوب نبود . تا ساعت دو نیم شب حالم اصلا خوب نبود . تو چشم همش اشک بود .همش آرزو میکردم زودتر خوابم ببره تا غم امروز تمام بشه .
پ.ن : 1. اون موقع که داشتم این متن رو مینوشتم بوی سیب زمینی سرخ شده می آمد . البته قرار بود اول رنده بشه .
2. پستم خیلی بچه گانه بود . ولی خوب آدم بزرگ ها هم یه زمانی بچه بودند .
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگه دار


وقتی برای اولین بار بوی تن ات را احساس میکنم ، زمانی است که با اون دستی که قطع شده و حالا نیست من را بغل کرده ایی . نمی دونم این چه دستی است که با وجودی که نیست اما مثل یک دیوار بتونی محکم است .
بو گرفته ایی . بوی سیگار برگی که همیشه گوشه لبت جا خوش کرده . بوی عرق مردان مبارز و بوی همخوابگی با مرا .
ارنستو مگه تو اهل آرژانتین نبودی ؟ پس چطور پریسا گوش داده بودی ؟
شاید هم اون تعجبی که آن شب کذایی بعد از فهمیدن اینکه دختری با سن من پریسا گوش میده به روی چهره ات هویدا شد برای این بود که اصلا تا به حال اسم پریسا به گوشت نخورده بود .
در هر صورت چه گوش داده باشی یا نه ، دوست دارم الان که با دست قطع شده ات من را بغل کرده ایی برایت پریسا زمزمه کنم :
الا ای پیر فرزانه ، مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه ، دلی پیمان شکن دارم
صدای در میاد ارنستو . فکر کنم میخوان بیاین ما رو ببرن . یادت نره که باید خوب نقشت را بازی کنی . مثله ژان وارژان که تو تابوت نقش مرده رو بازی کرد . تو هم باید با این دست قطع شده نقش آدم های مرده را بازی کنی .می خوام اونقدر خوب این نقش را بازی کنی که همه دنیا باورشون بشه . تا دست از سرت بردارن . تا دیگه حتی تو بولیوی هم نیان سراغت .
تو همین جنگل منتظرتم . فقط دیر نکن . ارنستو جوابم بده . نکنه واقعا مردی؟
میروم تا دور دست . تا دور دست بعید . می روم برگ های سبز بیافرینم و گندم های طلایی درو کنم .
میروم ابر خسته را با مهر نوازش کنم و خورشید مقاوم را بجایش به خدمت گمارم .
میروم تا لبخند زنم به خاطر تو تا با دیدن چال گونه هایم تو نیز لبخند زنی .
بیا دستم را بگیر . دیروز زمین برایمان فرشی از سبزه آذین بست و هنوز 27 روز دیگر هم زمان باقی است .
این لباس امروز برازنده من است شاید روز دیگر سفیدی لباس دیگر را تجربه کنم .سفیدی محض .
زمان کم است و آرزو های ما خردسال ، تا بزرگ شدنشان و رسیدن به سفیدی محض زمان کم است .
بیا
بیا.............
جدال رز ماری و ویتو کورلئونه
مکان : خیلی دور خیلی نزدیک
زمان : بعد از ظهر آفتابی بی تاریخ رسمی
می شینم به روی یک صندلی زرد رنگ . کیف پولی ام ، کتاب مورد علاقه ام ، دفتر کوچک یادداشتم و موبایلم را روی میز ولو می کنم .
سعی می کنم به تو فکر نکنم . سعی می کنم ذهنم را برای تعریف عقاید نوکانتی منحرف کنم . دوست ندارم جلوی این همه آدم غم پدرخوانده دوست داشتنی ام صورتم را خیس کند . برای همین آرام زمزمه میکنم : حاتم من ، با خودت چه میکنی ؟
چای هنوز داغ است . کتاب تو دستام گم شده. لغات کتاب باله می رن و من دوباره یاد تو می افتم که باله را جزو ظرافت زنانه می پنداری . کتاب را می بندم میذارم کنار . کیف پولی ام را بر میدارم . بیخود دنبال یه چیز گم می گردم ، به گمانم دنبال تو می گردم ویتو کورلئونه .
نگام به لیوان سفید چای می افته . با خودم می گم : دیگه تا الان سرد شده و هم زمان چشام نام کتاب را هجی می کنه : یک فنجان چای سرد .
دیشب با خنده گفتی : رزماری . با این موهای کوتاه شدی شبیه به رز ماری .
منم همان شیطانم که تو بطن توام . لگد هام را حس میکنی ؟
دوباره سعی میکنم به تعامل فنجان و اسم کتاب فکر کنم و نه به لگد هایی که آشکارا حس میکنم .
حلاوت و بی صبری ز آن من
عشق پانزدهسانتی از آن تو
باید برات می خوندم ویتو کورلئونه . باید برات نامجو می خواندم . که یه روز محکم بهم بگی : خانم به چی پابندی؟
سرم را می ذارم روی میز . جهان ، جهان تفاوت هاست . سعی کردم تو که همون تفاوت هستی را بشناسم . سعی کردم زیر پوستم تجربه ات کنم ولی انگار فرصتم مثله سرد شدن لیوان چای کم بود .
مثله شاملو می مونی ، مثله شاملو هنوز در پی آن کلاغی
و من مثله الدوز که دوست داره با کلاغ ها دوست بشه .
یک گروه دختر بوفه را فتح می کنن با صدای خنده هاشون و حرف های بی ربطشون .
احساس ناامنی میکنم . فکر میکنم کتابم ، دفتر یادداشتم ، لیوان نیم خورده چایم و خودم همه در خطریم .
بلند میشم . می ایستم . یهو به یادم میرسه سنم هنوز به 20 نرسیده .
دستام را نگاه میکنم . سنگینی دست هات رو حس میکنم کورلئونه . انگار داری نامجو زمزمه میکنی : هر چی تو دلت خواندی از آن من .
حرف های خودم :
دیشب نیمه های شب این متن را نوشتم . امروز تو انجمن شعر خواندمش . اول خواندنم اشاره کردم چیزی که میخوام بخونم نه شعره نه داستان . فقط یه برگ از دفتر یادداشتم است .
یک فنجان چای سرد از طلا نژاد حسن بود . یک مجموعه داستان کوتاه . کتاب خوبی است برای خواندن . داستان آخر کتاب محشر است . غم زیادی داره بوکم .( برای فهمیدن لغت آخر باید کتاب را بخوانید )
زیاد حال خوبی ندارم . آفتاب و گرما چیزی برای طراوت آدم نمیذاره . واقعا سخت شده . خیلی سخت .
یه غم بزرگ دارم . یه جوری خیلی بزرگه . میگم بزرگه چون اصلا نمی دونم در چه حدیه . اصلا نمیدونم چه ابعادی داره . فکرش ر. بکنید ، گرفتار چیزی باشید غیر ملموس ولی اثر داشته باشه به روی شما . حالا فهمیدید چقدر سخته . یه جورایی خنجر از پشت زدن .
فردا پروازه تهران میره . فکر کنم این تلخی ام تمام نمیشه تا بره و برگرده .


