اون دختره که گفت : خداحافظ و صورتش را با دستاش قایم کرد و تو سکوت خانه بزرگ زار زار گریه کرد
من بودم ، من بودم .
من دارم درد می کشم . آیا صدام به گوش کسی می رسه ؟
انگشت هام موجودیت ات را لمس نمی کنه . من :
خ
س
ت
ه
ا
م.
خوب از کجا شروع کنم ؟ اول در اتاق را می بندم . دوست دارم شما هم کمکم کنید . اصلا بیایید با هم این پست را بنویسیم . چی؟ دستتون به کیبرد من نمیرسه ؟ راست هم می گید .
خوب اشکال نداره . اطرافیانم میگن من دختری هستم تا حدودی منطقی . سعی میکنم به جای همه شما عاقلانه فکر کنم تا با هم از پس این پست بر بیایم .
یک ، دو ، سه . صدا ، دوربین . حرکت ......
یک تصویر کاملا معمولی . یک دختر خانم را دارن با زور سوار ماشین نیرو انتظامی می کنند . دختر خانمی که یک شال خوشرنگ روی موهای خوشرنگش گذاشته . مثله این می مونه که پری دریایی را دارن می برن تو دل صحرا حفر کنن .
چند درصد شما حاضرید پاتون را کج کنید و سوی این تصویر برید ؟ چند درصد شما حاظرید با این تصویر مقابله کنید ؟
از خانم ها که هیچ انتظاری ندارم . چون به این منطق رسیدم که انگاری هنوز هم تو جنگلیم که بعضی از هم جنس هام با افتخار میگن که از این طرح راضی هستن . که این طرح باعث آزادی روانی آنها شده . بهتون که گفتم بعضی از هم جنس هام فکر میکنن ما هنوز تو جنگل هستیم که مثله حیوون باهامون رفتار بشه .
این سوال در اینجا فقط از آقایون پرسیده میشه .
نوری زاده عزیز امشب گفت : اخلاق تو این جامعه سقوط کرده . وقتی این جمله را گفت لبم را گاز گرفتم . یعنی ما بی اخلاقیم ؟ مگر لقمان ادیب از ما نبود ؟
شما ها هم حتما زن های چادری رو دیدی که تو محوطه دانشگاه در حال گشت و گذارن . شما ها هم حتما دیدی دست دختر و پسر هایی که در هم قفل شدن ولی طی یک حرکت سریع باید از هم قیچی بشن . شماها هم حتما دیدی دست دختر خانم هایی که با عجله روی مغنه هاشون به طرف جلو حرکت میکنه . شماها هم حتما دیدید که تو قرن بیست و یکم ایران عزیز از افغانستان هم کمتر شده .
تورو خدا بگید که ما همه اینها را دیدیم .
این تصویر معمولی نیست . اصلا هم معمولی نیست . چون رنگ چهره ها را قرمز کرده و صدا را خش دار کرده . وارده ساختمونه شماره سه میشی . طبقه سوم .
دست ات را میذاری روی دستگیره ؛ ولی هرچی فشار میدی باز نمیشه . یه دفعه اسمت را میشنوی که دارن صدا میزنن . هیلدا ست . چشم هاش و صداش همون طوری شده که گفتم . میگه : انجمن را اجازه ندادن برگزار بشه . گفتن موضوع شعر ها باید از امام زمان ، معنویت ..... باشه .
دستم را میگیره و میگه حاظری همین جا شعر بخونی ؟ لبخند میزنم و میگم هر جا تو بگی .
دختر و پسر ها کف نمازخونه چارزانو نشستن . بین دختر و پسر ها مثله افغانی ها یه پرده کشیدن .
هیلدا با شاملو جلسه رو شروع میکنه : هرگز از مرگ نهراسیده ام ....
و من ناخوداگاه باهاش زمزمه میکنم . نگاهش را به طرف منه . و من تو چشاش قدرت را می بینم . بچه ها به شوخی بعد از اتمام هر شعر صلوات می فرستن . موضوع شعر ها تا الان بد نبوده .
نوبت به من میرسه . اصلا یادم نبود که کدوم شعر تو دستمه . وقتی نگاهم به برگه شعر میخوره یه دفعه میترسم . : این روز ها که می گذرد ، من هر لحظه به باد ، برایت بوسه می فرستم .
یکی از کانون مهدویت تو جمع ما تو ذوق میزنه . من نگاهم به اون می افته و نگاه همه به من است . چاره ایی نیست اگر تو شعر من به قول آنها یک لغت مستهجن است . من باید بخونم . و میخونم .
برگه شعرم بین بچه ها دست به دست میشه . ترسم ریخته .
فعلا حوصله بقیه تصویر ها را ندارم . آخه من مجبورم بجای همه شما بنویسم . هر کی دوست داشت میتونه بجای من ادامه بده . تو خانه خودش .
از خودم :
پوتین گلی تمام شد . من بیش از هر چیز عاشقه روبرتو شدم .
این روزها من تنهام . ارتباطم با همه قطع شده .
دیروز بسختی کار کردم . بعد از مدت ها محیط به من و من به محیط احتیاج داشتم . به ویندوز نصب کردن احتیاج داشتم . به دیوار های شرکت احتیاج داشتم . به سختی و ضمختی محیط کار احتیاج داشتم .
به خودتون احترام بذارید . تو این زمونه کسی به آدم محل هم نمیذاره . چه برسه به احترام .
با چشم هایی غمگین
و گلوی بغض کرده
و دستی لرزان
در را به روی تو می گشایم
تنم را رعشه ایی در بر گرفته
و لبانم از طرح لغتی نا مفهوم بر هم می لرزند
تو نزدیکتر می آیی
مرا هاله ایی در بر میگیرد
سنگین میشوم
و به اعماق زمین مهاجر می شوم
آنگاه
در تمام فصول می گریم
بوسه ات
دستانت
چشمان مشکین ات برای مه رویان
مرا خدا
در عمق زمین جای داده است
با چشمانی غمگین
گلویی بغض کرده
و دستی لرزان
پ . ن : 1.چهره ام با این موهای کوتاه شده شبیه رز ماری . تنها تفاوت ما اینه رنگ موهای اون طلایی بود ماله من قهوه ایی . شاید اگر اون زمان بودم رومن پولانسکی من را انتخاب می کرد .
2.بعضی وقت ها ، بعضی جا ها ، بعضی موقع ها ؛ بعضی روز ها ، بعضی ها خیلی بد می کنند .
احتیاج دارم به کسی که بهش اعتراف کنم . مهم نیست کی باشه ، هر کسی . فقط باشه .
گاهی اوقات فقط یه جمله چه دردی تو وجود آدم می ذاره . من این درد را کشیدم .
تا حالا احساس خفگی و سر درد داشتید ؟ تا حالا روی تخت احساس کردید وارد یه دنیای دیگه شدید؟ دنیایی که در آن بی حس هستید و هیچ سوزنی به شما هیچ حسی نمی ده ؟
تا حالا از خودتون چند بار گذشتید برای اینکه فکر می کردید به یه جایه بهتر می رسید ؟ تا حالا مرز بین واقعیت و محال را شکستید؟ از خودتون فارغ شده اید آیا؟
جسم تون درد گرفته ، احساس انجماد و لرز کردید ؟ احساس از دست دادن هر چیز خوبی، احساس از دست دادن خوشبختی ؟
امروز آرام و بدون هیچ حرفی نشستم روی صندلی . بعد آن خانم با قیچی در دست موهایم را زد . زد زد زد آنقدر که کوتاه شد . آنقدر که من در دلم اشک ریختم . و فقط تونستم بگم : متاسفم بیشتر از این تحمل نداشتم .
بلندی موهایم یه نشانه بود . و یه احترام به کسی که دوستم دارد .
نمی خوام . نمی خوام کسی من را دوست داشته باشه . آره . آره میشه یه آدم بیست ساله کودک بشه و پاش رو به زمین بزنه و یه چیزی را طلب کنه . من میخوام همه چیز تمام بشه .
این روز های بد . این روز های لعنتی که من هر چقدر سعی میکنم تو کادرشون لبخند بزنم ولی باز جواب نمی ده کی می خواد تمام بشه ؟ امروز دوباره خودم را تنبیه کردم . تمام ظرف ها را بدون دستکش شستم . با آب داغ . حالا تمام دستم سرخ شده و پوسته پوسته . به خودم پوزخند می زنم و میگم : تنبیه بعدی ات اینه : نوشتن بی نوشتن . اون وقت میتونم خیلی واضح مجسم کنم که ذره ذره دارم نیست میشم .
احساس های خوبی را تجربه نمی کنم .تمرکز ندارم . میخوام همه چیز را بذارم کنار .می دونید برای من که هر روز چند بار مینویسم حتی ننوشتن چند روز هم خیلی می تونه عذاب آور باشه .
می شینم درس میخونم . تلفنم را خاموش میکنم .به هیچ کس سلام نمیدم . فقط اگر کسی آمد جلو و گفت سلام منم خیلی آروم میگم : سلام . نه میگم : سلام به روی ماهت و نه سلام گلم و نه سلام زیبا .
از بیداری های شبانه و کرختی های روزانه دارم بالا میارم . از قطع و وصل شدن نماز هام . از خودم دارم متنفر میشم .دستام را می ذارم دو طرف بازو هام به خودم میگم :
خودت رو دوست داشته باش . تو غیر از خودت کسه دیگه ایی را نداری . می شنوی چی میگم ؟
احساس سرما میکنم . احساس لرز . نمی دونم چرا اصلا حس خوبی ندارم ؟ ساعت چهار صبح است . شب ها دیگه خواب ندارم . ستاره ام را تو آسمون مدام گم می کنم . شب ها به شدت احساس تنهایی میکنم . نمیگم روز ها هم تنهام ، چون روز ها خودم را قایم میکنم . روز ها تنهایی لذت بخشه .
سه ساعته دیگه باید از در این خونه بزنم بیرون ولی هنوز چشم هام یه دقیقه هم آرام نگرفته اند .
باید مشکلم را با خودم حل کنم و بفهمونم به خودم که از این زندگی چی می خوام .
امشب چراغ حیاط را روشن گذاشته ام . نورش درست می لفته روی تخت من . خوشم میاد با نور بازی کنم . آروم دستام را زیر نور حرکت می دم بعد می رم زیر پتو و زیر زیرکی می خندم . چند تا مسیج برای شکیبا می فرستم جواب نمیده . یهو یادم میاد که شکیبا مثله من دیوانه نیست و الان باید تو خواب ناز باشه .
با همان خدایی که باهاش قهرم حرف میزنم . بین زمزمه های ذهنی ام یک دفعه خیلی آهسته میگم : راستی خدا من چرا باهات قهر بودم ؟
مریم خواب است .آرام خوابیده . فاصله تختم با تخت مریم نزدیک نیست ولی صدای نفس هایش را می شنوم . آرام و مطمئن نفس میکشه . می تونم بشمارم : یک ، دو .... حتی خوابش هم مثله خودش ظریفه .
پوتین گلی را شروع کردم به خواندن از منصوره حسینی . ابتدا کتاب با یه داستان غم انگیز شروع شده . من را یاده نوشته های پراکنده هدایت می اندازه .
گفتم هدایت یاد هیلدا افتادم . دفعه آخر با قهر از اتاقش آمدم بیرون . دفعه آخر با قهر تلفن را به روی میترا قطع کردم . دفعه آخر من با همه قهر بودم حتی با خودم .
چقدر دیگه ادان میشه ؟ دوست دارم برای همه تون دعا کنم . چقدر این موقع ها آدم دوست داره بچه باشه . آنقدر کوچک که تو گهواره جا بشه و مادرش با لالایی خوابش کنه .
راستی من یه نفر را می شناسم خوب لالایی میگه ولی میدونم الان خوابه . خوابه خواب .
خوب بخوابید همه تون . روز خوبی داشته باشید . پر از دوست داشتنی .
یه بوس کوچولو برای همه تون که به درد و دل های شبانه من گوش دادید . بیدارتون که نکردم؟
می خوام سر همه تون را درد بیارم . این کاغذ پاره ها را تو کتاب دفتر هام پیدا کردم . می خواستم ریز ریز کنم بریزم دور مثله همیشه . ولی گفتم بنویسم برای این پستم . بعد دیدم چند تا پست شد .لطفا با لبخند بخوانید .
پست اول :
این نامه را خطاب به میترا نوشته بودم ، اما صابر فقط میتوانست درکش کند . یادت می آید ؟شب سردی بود و من به سختی سرما خورده بودم .آن گوشه حیاط را به تازگی یافته بودم .آن گوشه که ماه به خوبی قابل رویت بود :
سرم به روی سینه اش است . قلبت چه آرام می زند و چشم هایت چه هماهنگی دلپذیری است برای این نبض .
در آخرین هفته پاییز سال 85 من دخترکی هستم نرسیده به 20 . با چه احساس آمیخته به ترسی جهان پیرامون را می نگرم . دوست دارم هر لحظه بگویم خداحافظ و این بار را به زمین بزنم .
این زخم را می بینی / که سینه مرا تا گلوگاه بردریده ؟
شانه های تجربه ام فریه شده اند . این جمله را خوب می فهم ام . شریان خونی ام رو به انجماد لحظه شماری می کند .
دیر زمانی است که نمی نویسم . دیر زمانی است که از یاد برده ام باید چگونه باشم . دیر زمانی است که روشنایی ام را به فراموشی سپرده ام .
طلاکوبی های سجاده ام ، تسبیح سبزم همه و همه چیز را با تلخی از یاد برده ام .
یک قرآن . فقط یک قرآن کوچک دارم و یک پیشانی پر از ندامت از این انسان به 20 نرسیده .
پست دوم :
آخر نوشته ام خندید . صابر را میگم . گفتم چرا می خندی ؟ گفت :این توصیف ها چه جوری به ذهن تو میاد ؟ بعد با هم خندیدیم .بازم شب بود .:
جهان کوچک می شود ، دستان تو برای بغل کردن دلتنگی من مدام گم می شون .
خاک باغچه ترک خورده است . آسمان به این ترک خوردگی مایوسانه می نگرد و به ناچار خورشید اش را بر آن می تاباند .
بتاب . بتاب . جان خاک باغچه بیشتر از این ادراک نمی کند . حسی ندارد .
نام کوچک ات عربی است .
این روز ها از افسوس می گویی و از یک بها . بهایی که سنگین است .
حالت انسانی را داری که از یک ساختمان هزار طبقه ایی به پایین در سقوط است .
پست سوم :
شکیبا همیشه به من می گفت : سعی کن اون کسی باشی که بازی را تمام می کنی . شاید برای همین بود که این نوشته شکل گرفت . یکی از بدترین اتفاق های زندگی ام بعد از نوشتن این خطوط رخ داد . شب های بدی بود دو شب بد پشت سر هم . هیچ کس از دردی که کشیدم خبر نداشت جز اقلیما . مخاطب این نوشته کاملا واضح است .به نظرم تو موقعیت بدی بودم که این طور نوشتم . نمی دانم سعی کردم فراموش کنم .کمرم کبود شده بود . فقط همین را به خاطر دارم .:
امشب را مانند شب یلدا خواهم پنداشت . بلند ، طولانی و تمام نشدنی . امشب ذهنم را متمرکز می کنم تا در تمام لحظات همراهم باشد . می خواهم لحظه لحظه اش را به یاد بسپارم . خوب فکر خوام کرد . صدای قدم هایت ، ار آنجا باید شروع کنم و به خاطر پسبارم .
دست من چه بزرگ بود وقتی سبد آلاله ها را در آغوش می گرفت .
چشم هایم چه بی قرار و پر شور بود وقتی دروازه ها را از هم می گشود .
جسم تو در چه التهابی بود وقتی کلید قفلش از میان دست هایت بر زمین افتاد . و تو چه مضطرب هر لحظه به دنبال کلید گشتی . گویا می دانستی که هیچ وقت بدون آن آزاد نخواهی شد .
حال من منظرم
منتظر باران / آفتاب سوزان / برف و یخبندان
منتظر طوفان / زمین لرزه های هولناک
منتظر هر عذابی و
شاید هم ریشخند تمسخر آمیزی
چرا که انسانی را در دوشادوش خود می بینم
انسانی که در برابر همه اینها مرا پاسداری خواهد کرد
و من شکوفه می دهم نه در بهار بلکه در همین زمستان سرد و سوزناک .
من لبخند می زنم و ردیفی دندان هایم را به جلوه خواهم گذاشت .
من مغرورانه و بی تفاوت از بلندی روحم و بزرگی روحت سخن خواهم گفت .
چه دور باشیم . چه برای هم غریبه . چه راه هایمان فرسنگ ها از هم نارسیدنی باشد و چه به هم دروغ بگوییم :
در هر صورت ممکن که تو ناممکن اش خوانی
من و تو به یک خط نامرئی به هم پیوسته ایم
چرا که خطوط را هر چند برای یک لحظه از هم عبور داده ایم
آری ما به هم پیوستته ایم .
این روز ها که می گذرد
من هر لحظه به باد
برایت بوسه می فرستم .
نفست به گونه ام که می خورد
به چهره ام عطری می بخشد
من لطیف می شوم
آنقدر لطیف که ستاره ها به آرامی در دستانم به خواب می روند
سخن که می گویی
من چشم هایم را می بندم
و خودم را روی خط استوا مجسم می کنم
و فکر میکنم که گرمی استوا از من است
آنگاه تبسم می کنم
و تو به سخن ات ادامه می دهی
به من سخره مگیر
اگر حواسم جای دیگری است
من به زمین با سخن تو گرما می بخشم
کتاب انگار گفته بودی لیلی را می خوانم و به یاد شراره می خوام شروع کنم به بافتن . شاید آرام ام کرد .
گذاشتم خونه خلوت بشه . گداشتم همه صدا ها بخوابه . بعد آروم رفتم تو انباری کارتن قدیمی را پیدا کردم و دوباره رفتم نشستم روی تخت .
رفیق تنهایی هام از بین رفت . ام پی تری ام را میگم برای همین موبایلم را گذاشتم بخونه و آروم آروم قلاب زدم . یکی از رو یکی از زیر .
اشک هام همه تمام شدند . بدون اینکه نیازی باشه به خودم بگم : نه مقاوم باش گریه نکن ؛ هیچ اشکی نمی ریزم . دلم یه جورایی مقاوم شده .آفتاب هنوز هست . چقدر امروز اول ظهری که آمدم خونه اذیت کرد . سرم داشت بخار میشد .
از روی تخت امدم نشستم روی زمین .آفتاب به روی من بود . گاهی چشم ام را می زد .هر کاری می کردم یهو حرف هاش تو ذهنم رژه می رفتن . سرعتم را بیشتر کردم : یکی از رو یکی از زیر . بازم بیشتر ولی نه
انگار فایده نداشت . دو میل بافتنی از دستم افتاد و دست هام رفت که صورتم را قایم کنند .
خانه خلوت است و هیچ صدایی نیست جز هق هق بلند من .
اگر خدا را دیدید بهش بسپارید یکی از بنده هاش مرده ولی هنوز روحش را نبرده پیش خودش . بهش بسپارید یکی بیاد لااقل من را چال کنه تا بوی تعفنم همه جا را پر نکرده . همین.
چشم هایت را ببند . دلم می خواهد با چشم بسته زیبایی ام را ببینی . دوست دارم همین طور که چشم هایمان بسته است ، گوش هایمان به روی این همه صدا ببندیم و دست های همدیگر را بگیریم و به یک جای خوب مثلا به آسمان هجرت کنیم .
مواظب باش گوش هایت را آنقدر کیپ نپوشانی تا صدای زمزمه ام را نشنوی . خودت که می دانی این دل هر لحظه برایت می سراید و این لبان حکم ازلی شان این است که برای تو بخوانند .
کاغد ها دست مرا زخم می کنند و آنگاه که می خواهم به روی پیکرشان از تو بنویسم دستم سراسر سرخ می گردد . اما من توجه ایی نمی کنم می گذارم این زخم هزار باره شود به این دلخوشم که برایت می نویسم .
من نه برای کلاس های مینو فرشجی تونستم اقدام کنم و نه برای کلاس های داستان نویسی میترا الیاتی . غم خیلی خوردم ولی با همه این غم ها یه چیزی ته دلم شادم می کرد اینکه : من برای تو با این دست های خونین نه دوباره بلکه هزار باره می نویسم .
عزیزم بخند ، دلم میخواد با تمام صورت بخندی که حتی ابرو هات هم لبخند بزنن .
دیگه نمی خوام به این فکر کنم که نهال نوشتنم تو این گرما و تو این راه بیابونی سواره مینی بوس های قراضه داره ریشه کن میشه . دیگه نمی خوام به این فکر کنم که ممکنه هیچ وقت نتونم کتابم را چاپ کنم ، کتابی که در آن از همه دوست داشتنی هام نوشتم . من در تمام این راه بیابونی با این هوای گرم کتاب ها را لغت به لغت می خوانم و ازشون چیز یاد می گیرم تا یک روزی بیاد که بتونم محکم و استوار سرم را بالا بگیرم و بگم : من کتابم را زندگی کردم .
چشم من سایه آبی دارد و آسمان هم که هست
ناخن هاین رنگ سبز دارند و برگ سبزی را هم که در آغوش گرفته اند
لبانم سرخ اند و اناری قرمز هم که در سفره داریم
بیا
صمیمیت سیال پیوستن همین لحظه است
پ.ن : دوستی مان از هشت ماه گذر میکند .
شباهت تو با اقاقی : من هیچ کدامتان را بو نکرده ام .
تا یه مدت باید من را با این نوشته ها تحمل کنید . نمی دونید چه کیفی داره وقتی هر چی تو دلتون هست را بیان می کنید .من این کار را همیشه تو برگ های دفترم انجام می دادم . ولی خوب بهتون که گفتم چند وقته دیگه سراغ دفتر و کتاب نرفتم .روزی چند بار و یا اقلا هر روز آپ میکنم . مجبورم بنویسم . وگرنه دیوانه می شوم . دوست دارم از دیشب بنویسم . ولی دست هام راه نمیده .سرم را گذاشتم روی میز به صدا ها فکر میکنم و به افکار پلید و به خداحافظی ها .جوراب های زرد رنگم اذیتم می کنند و هنوز که هنوزه چشم هام درد است و سرم گیج می رود و جریان خون را خیلی راحت حس میکنم . می فهم خون من از کجا به کجا می رود .قطره قطره اش را حس می کنم . دوست دارم همین الان تو همین لحظه سر خاک فروغ باشم .حالت زنی را دارم که جنین اش را سقط کرده . به همه چیز بی اعتنا و بی اعتماد . پوچ تو خالی و سرگردان . تا آخر دنیا سر گردان .و هنوز قطره قطره خون ادامه دارد .
من دست هام را مشت کردم . تو توی دست هات یک چتر داری . یک چتری که رنگش بنفش است . من نه بغض کردم و نه لبخند به لب دارم . فقط یک حس دارم و آن هم اینه : من مطمئنم . و تو هم مثله همیشه بی تفاوتی .
این اتفاق هایی که می افته فقط یک سوتفاهم نیست .
می خوای تمامش کنم ؟
جواب تو مثل همیشه : گوش کن ، گوش کن ، من سپردمش دست تو .
این موقع ها دوست دارم بیایی سرم را بذاری روی ریل که ترن رد بشه . اون وقت هیچی ازم نمونه . ساهاک بمیره . ساهاک نمیتونه بگه : زندگی شستن یک بشقاب است .
کاش با یک اتفاق خوب از زندگی برم بیرون . از زندگی بابا ، مامان ، دوست ، آشنا . برم تو دل خدا .
تازه از خواب بلند شدم . خواب بدی دیدم ولی خیلی عمیق خوابم برده بود . وقتی پاهام را از روی تخت گذاشتم بروی زمین فهمیدم تنها چیزی که میتونه به این پریشونی ام کمک کنه اینکه بنویسم . توی تاریک که میشه هنوز اجسام را دید کامپیوتر را روشن کردم .
از چی بنویسم ؟ . باید خوب فکر کنم یه موضوع برای نوشتن پیدا کنم . تا به چیزه دیگه ایی فکر نکنم . آهان . دیشب یک چشن دعوت بودم . بذارید براتون از چشن بنویسم .
من نشستم روی صندلی ، فقط موبایلم را دستم گرفتم .اینجا نه شلوغه نه خلوته . ولی همه جا تاریک است . شبیه به یک چشن نامزدی نیست . یه کم شبیه به پارتی است .روی تمام دیوار ها رقص نور است . من از بازی کردن با نور خوشم میاد . ولی خوب این مدلی زیاد دوست ندارم چون چشم ام را خیلی اذیت میکنه .
صدا هم اینجا خیلی زیاد است . احساس میکنم یه دیواری روبه روی گوشم ایجاد شده که اجازه نمیده صدا ها بره جایه دیگه . برای همین گوش من مدام داره درد میگیره .
آرایش چشم هام آنچنان زیاد نیست ولی چون عادت ندارم چشم هام را خیلی اذیت میکنه . یه مسیج به دستم میرسه : .... حتما خیلی زیبا شده ایی ؛ دلم میخواست اونجا می بودم . منم در جوابش نوشتم : در حد خودم زیبا شدم ولی در مقایسه با دیگران نه . من اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم . بیا جاهامون رو عوض کنیم . تو به من فقط یه قلم و برگ بده . من دوست دارم بنویسم .
اونم بهم جواب میده : برای من بنویس . من خیلی خوشحال میشم بشنوم .
نمی دونم چرا یهو تمایلم به نوشتن ته میکشه . شاید چون ساق پام را می بینم که برهنه است . یاد این می افتم که خیلی وقت میگذره نماز نخوندم . سرم را بالا میگیرم . چقدر این آدم ها شاد هستن . بعضی وقت ها شادی چقدر آسون بدست میاد . ولی این چیز ها من را شاد نمیکنه . این صدای بلند و این فضای تاریک و پر از نور های بنفش و قرمز و این دود سفید که کف سالن را محو کرده .
یک کتاب دیگه شروع کردم خواندن : پرنده من . دوست داشتم کتابم همرام بود ادامه اش می دادم . ولی کتاب را تو ماشین جا گذاشتم . یاد خانم آرایشگر افتادم که بهش مدام ایراد می گرفتم . برای همین بهم گفت : خانم مثله اینکه شما از آرایش زیاد خوشتون نمیاد . گفتم : همین طوره . جواب داد : میشه بپرسم از چی خوشتون میاد ؟ منم خیلی آروم گفتم : نوشتن . خوب بلدم بنویسم . گفت : اوووه . بعد احساس کردم یه کم خودش را کشید کنار .البته این فقط احساس منه .
میز پر شده از انواع غذاهای سنتی و امروزی . خیلی اسراف شده . خاندان ما همیشه همین اسراف ها را داره . البته اینجایی ها خوب به خودشون می رسن . تو کل کشور معروفیم .
غذام را که میکشم . یه چیزی به ذهنم میخوره که من اگه خواستم ازدواج کنم و مرد آینده ام بنیه مالی اش در این حد نبود چی ؟ دست از غذا کشیدن میکشم . فکرش را بکن همه این ها نیستن . این تزیین ها . این میوه ها . این شیرینی ها . این غذا ها . این بساط چای و قلیون . این رقص نور . این گروه موسیقی . بعد با خنده زیر لبم زمزمه میکنم : فقط تو آنجا موجودیت مطلقی ، موجودیت محض .
ولی بعد دیگه زیاد غذا نمی خورم . دوست دارم یه کم پیاده روی کنم . جام را به پدرم می بخشم و می ایستم . روسری ام از سرم افتاده از وقتی اومدم تو حیاط . اعتنایی نمی کنم . تا همین الان من روسری نداشتم . احساس آسودگی میکنم . نمی دونم چا . فقط کفش هام که یه پاشنه کوچولو دارن دارن اذیتم میکنن . دلم برای کفش های اسپرتم تنگ شده . باورتون میشه من این کفش را پنچ سال پیش خریدم ؟ تا الان فکر کنم فقط شش یا هفت بار پوشیدمش . چون زیاد اهل رفتن به این جور جاها نیستم .
خوب دیگه فکر کنم نوشته ام خیلی شبیه این خاله زنک ها شد که تا از یه چشنی بر میگردن می شنین برای بقیه تعریف میکنن .
نتجیه : نوشتن بهترین ابزار برای تخلیه احساس های بد است . سردردم رفع شد .
پیشانی ات آینه ایی بلند است
تابناک و بلند
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
چشم هام را که باز کردم حس می کردم امروز باید با مابقی روز ها فرق داشته باشه .
عزیز دل من امروز به دنیا میاد . تولدت مبارک میترا جان دختر هفت دور آسمان .
پ.ن : امسال هم در کنار هم نبودیم .غمی نیست چرا که هنوز دست هایمان شاهراه های طویل جهانند .
این پستم نوشته های قرو قاطی زیاد داره . پیشاپیش معذرت میخوام .
روی تختم دراز می کشم . یا به عبارتی خودم را روی تخت ولو می کنم . سرم بروی بالش صورتی رنگم آرام گرفته و پاهایم از سردی ملافه روتختی ام لذت می برد . سرم را طرفه راست می چرخانم . یک زر ورق طلایی رنگ می بینم . می برمش نزدیکه بینی ام . دوست دارم همین طور بوش کنم . وای من عاشقه مزه تلخ و شیرین شکلاتم . این یکی شکلات را دیشب برادرم بهم داد گفت شکلات ترکیه یکی از بهترین شکلات هاست . راست هم می گفت . بی اختیار ورق طلایی را صافش می کنم و می ذارمش لای یکی از دفتر هام .
یک دفتر زرد رنگ دارم برای یادداشت های روزانه ام . همه دوست هام و خانواده ام این دفتر را می شناسن. وقتی تو دانشگاه یه اتفاقی می افته بچه ها می گن : باید به .... بگیم تو دفترش بنویسه . دیروز که خیلی گریه کردم هیچی توش ننوشتم . نمی دونم چرا ؟ همین طور خالی باقی ماند .
کتاب گدا اثر نجیب محفوظ را تمام کرد . فصل آخر تکان دهنده بود . صحنه کشته شدن عمر بی اختیار لبم را گاز گرفتم . یه جمله زیبا داشت این فصل آخر که محفوظ چندین بار از زبان عمر تکرار کرده :
چگونه در بیداری به یاد تو باشم و آنگاه هوسها خوابم را به بازیچه گیرند ؟!
خوشم اومده . از این نویسنده مصری خیلی خوشم اومده .
بعد از یک هفته رفتم سر کار . اینقدر نسبت به انجام دادن کار ها بی حوصله و کسل بودم که حتی خودم هم حقم می گرفتم . چند تا اشتباه مضحک هم انجام دادم که اگه می شنیدم کسی همچین اشتباهی کرده یکی میزدم پس کله اش . فکر کنم همه اینها به خاطر محسور شدن دنیایم به دست کتاب ها باشه . چون تمام مدت ساعت کاری ام داشتم به شخصیت های داستان فکر می کردم . چقدر دوست داشتم بثینه را ببینم .
من به بعضی از امور اعتقاد کامل دارم . مثلا به اینکه خیلی از مواقع وقتی میترا چیزی را آرزو میکنه حتما برآورده میشه . انگشتر زمردم بعد از دوهفته دیشب با آرزو اقلیما پیدا شد .
خانم نمایشگاه کتاب تهران تشریف داشتن . در جواب سوالش گفتم : از شمس لنگرودی کتاب می خوام . گفت کی ؟ منم تکرار کردم . بعدش گفت : تو این اسم ها رو از کجا میاری؟
رفیق ننهایی من ، شاعر شباهه ها و عاشقانه ها . امروز که از پله های ساختمون دانشگاه اومدم پایین و به دیوار اعلانات نگاه کردم چشم ام بهش افتاد . منم زیر لبم زمزمه کردم : مرا تو ، بی سببی ، نیستی .
خیلی دوست دارم از دیشب بنویسم . ولی نمی دونم چرا مغزم و دستام کمکم نمی کنند؟ شاید بعد ها .
امشب باید به این اتاق برسم . به این اتاق که مثله هر اتاقه دیگه چهار زاویه داره و من بسیار دوستش دارم .
دوست دارم از برادرم بنویسم که نامش را از یک نقاش به ارث برده ، از بهزاد . حتی به ذهنش هم نمیرسه که من تو وبلاگم دارم ازش می نویسم . نمیدونم چرا امروز اینقدر به نظرم اومد داره پیر میشه با وجوده اینکه سنی نداره . شاید چون مثله یک پدر مهربانی میکنه . به روی خیلی از اشتباهات من حرفی نمیزنه و چشم هاش را می بنده . دوست دارم مثله الان و گذشته اش همیشه موفق باشه .
فعلا حرفی ندارم .دوست دارم همتون را ببوسم . اجازه هست ؟
بغضی که روز ها بود تو گلوم گیر کرده بود و همه تنم را تصاحب کرده بود ، امروز ظهر چند دقیقه بعد از اذان با شنیدن صدات گریه شد و تمام فضای خالی اتاقم را که ساکت بود پر کرد .
صدای ناله هایم را می شنیدم . مثله ضجه زدن بود . هوا گرم بود و اشکم گرمتر از هوا . تب کرده بودم . ولی حتی توان این که برم کولر را روشن کنم را هم نداشتم .
احساس می کنم همه این سال ها را که زندگی کردم یهو داره روی سرم آوار میشه .
حالا چشم هام خیس است . گریه ام تمام شده . احساس پوچی دارم و هنوز سنگینم .
آخه چرا ؟ چرا باید این طوری بشه .؟چرا من باید تو زندگی ام اینقدر بد بیارم . با آدم هایی که خوب هستن ولی بدی می کنن.
حتی نوشتن هم آروم ام نمیکنه . این هفته خیلی سخت بود . واقعا اذیت شدم . شاید اینجا را تعطیل کردم .
نمی دونم متوجه شدید یا نه ولی من الان هم دارم گریه می کنم . حالا اگه اون بود می گفت : هیچ وقت از بقیه نخواه برات دلسوزی کنند . ولی باور کنید من همچین چیزی ازتون نمی خوام .
اصلا بقیه حرف هام را هم نمیزنم . مثله همیشه . همین طور آروم روبه روی نور سفید و آزار دهنده مانیتور گریه میکنم . صدای اسپکر تون را هم بلند کنید تا صدای نامجو را بجای گریه من بشنوید .
دچار پوکی استخوان شده ام
خودت را به من تزریق کن
تا دوباره جوان شوم
کم خون هستم
بیا لب هایم را ببوس
که گرم شوم
دارم سعی می کنم تمام حواسم را به درس ها متمرکز کنم . دارم سعی می کنم از همه چیز کناره بگیرم . دارم سعی می کنم شب ها دیگه بیدار نمانم و ساعت به یک بامداد نرسیده در خواب باشم . دارم سعی میکنم دیگه شب ها نرم تو حیاط زیر آسمون به ماه نگاه کنم و صدای تو را بشنوم . دارم سعی میکنم فقط به خودم فکر کنم و کار را برای مدتی قطع کنم. دارم سعی میکنم اتاقم را تمیز کنم و به اتفاق های بدی که برام می افته فکر نکنم . یک کتاب زرد رنگ را میخونم به نام : چنین گذشت بر من . هنوز کتاب ها بهترین همدم برای من هستند . من هنوز به کتاب ها عاشقم .
تمام حرف دل من این است : کاش بین من و او و خدا یک مثلث ترسیم بشه . تا هر سه بهم وصل بشیم . خیلی دلتنگم ، خیلی . همین .
نوشته اول :
عصر یک روز سرد زمستانی است . چون من سردم است و کمی لرز دارم ._ البته فرقی ندارد زمستان باشد یا تابستان ، من همیشه می لرزم -این را از بخار باز دم او وقت صحبت می فهم ام .
لباسی سرتاسر سفید پوشیده ، کفش هایش نیز به همچنین . قدم هایش مثل همیشه سبک و چابک است . به همین خاطر از او عقب می مانم . مدام حرف می زند ، لحظه ایی کوتاه هم مجال نمی دهد . یک بغل گل دارد . گل ها را نمی بینم ولی خودش بوی یاس می دهد ، او یک بغل گل یاس دارد .
صحبت می کند و پی در پی می خندد . به هر کسی که می رسد یک شکوفه یاس می دهد . می داند بدون آن که به من گل دهد پی اش می روم ، همین طور آرام و درست پشت سر او .
آخرین شکوفه را خم می شود به یک پیرزن نخ ریس نشسته بر تارک در می دهد . پیرزن می بوسدش . سپس بر می گردد ، با استوری تمام .
انگار که همین لحظه از فتح قلعه ایی باز گشته بر می گردد . فاصله مان زیاد نیست . دیگر حرف نمی زند . او بر می گردد و تمام فضای سبز پشت سرش ، چهره نورانی اش ، هوای مه آلود همه مرا خیره می کند .
دست هایش را می گشاید و با چشم هایش به من اشاره می کند . من می دوم و تمام خستگی روح و جسم ام را و تمام غم و غصه هایم را در آغوش او می گذارم . بوی یاس می دهد .
او عطر تمام یاس ها را به من هدیه داد ه .
نوشته دوم :
دستانم را می گیرد . من را می برد روی تخته سنگی رو به روی خودش می نشاند . کنار تخته سنگ نهری . آب نهر پاک و زلال .
این بار من حرف می زنم ، نمی دانم چه می گویم فقط حرف می زنم . سنگینی سایه ایی حواسم را پرت می کند و لبانم را ساکن . ولی او توجه ایی نمی کند و با ذوق تمام و چشمانی هوشیار به من نگاه می کند که من حرف بزنم .
ولی من دوباره سنگینی سایده را حس می کنم و می دانم که او نمیخواهد به آن توجه کنم . ولی اتفاق می افتد و یک آن در آب خودم را می بینم .
من خود_ سیاهم را می بینم . من سرتاسر سیاه پوشیده ام و کفش هایم نیز به همچنین . چرا از قبل ندانستم ! یادم می آید او تمام حواسم را متمرکز خود کرده بود .
بلند می شوم . باید تمام راه را بر گردم ولی این بار تنها بی آنکه از رو به رو انسانی را ببینم که به میزبانانش گل می دهد .
نوشته سوم :
می دوم . باید سریعتر بگریزم . ئر حال دویدنم . او هم می دود . می افتم . او نباید به من برسد ، ولی او همیشه چابک تر بود . من به نفس نفس افتادم _ می دانم که می داند سریع نفسم می گیرد _ دیگر نمی توانم درست نفس بکشم . به من می رسد . ولی من نباید اجازه دهم به من دست بگذارد . من سیاهم .
او توجه ایی به امتناع من ندارد و یه بار دیگه دستانش را به شانه من می رساند .من نمی خواهم .
بار دیگر امتناع من و این بار غرش آسمان .
هر دو در یک لحظه با صدای غرش می ایستیم . من در یکسو و او کمی عقب تر ز من در سویی دیگر . بر می گردم . خندان بسویم می آید .
آه امان از خنده هایش که وقتی می خندد انگار تمام جهان می خندد .
دستان مهربانش را به روی گونه ام می گذارد و طرح ستاره ایی را رسم می کند . _ آخر نوازش او یعنی ریزش ستاره های کریم _ و هم زمان قطره های باران . دستانش را به زیر چانه ام می برد و لحظه ایی دیگر آسمان رو به روی چشمان من قرار می گیرد . چشمانم را می بندم . نمی دانم این چشم های من است که می گرید یا ابر های آسمان ؟
زمان می گدرد و باز هم می گذرذ . باران قطع شده و خورشید می تابد . نور خورشید چشمانم را باز می کند . می خندم و سر به زیر می آورم .
خنده به روی لبانم بی جان می شود . او نیست . همه جا را جستجو می کنم . می رسم به نهر .
من سرتاسر سفید پوشیده ام و کفش هایم نیز به همچنین . اقلیما باز گشته ، اقلیما بسوی پدرش بازگشته .
زمستان ۸۴
روی تخت دراز میکشم . پتو را میکشم به رویم . اما قبل از آنکه صورتم را هم زیرش پنهان کنم به سمت راستم که دیواره نگاه میکنم و از روی دست خط خودم به روی دیوار آبی رنگ شروع میکنم به خواندن : خداوند همه جا همراه من است . شارژرم به برقه ، فکرم را منحرف میکنه .
دیگه طاقت ندارم کامل میروم به زیر پتو و گم میشوم تو فضای سیاه رنگش .
امروز باز هم خودم را تنبیه کردم . این بار ساعت هفت شب تو حیاط دانشگاه در حالی که نشسته بودم روی علف ها . بی حرکت نشستم و اجازه دادم تمام پشه ها به روی دست و صورتم بشینن و خونم را بمکن . ده دقیقه تمام . تا که هیلدا اومد و خم شد و دستم را کشید و کیفم را برداشت ولی من بازم تکون نمیخوردم . برای همین با صدای بلند بهش گفتم : از اینجا برو حالم از همتون بهم میخوره . اونم کیفم را طرفم پرت کرد و جواب داد : دقیقا منم همین حس را دارم . حالم ازت بهم میخوره .
سرم را بالا نیاوردم . اون پشه که روی ساق دست چپم نشسته بود را به خوبی حس می کردم چون سوزش نیش اش از همه بیشتر بود . علف ها نمیذاشتن صدای قدم های هیلدا را بشنوم ولی قلبم به خوبی رفتنش را حس کرد .
اینا چی ان به گردنت آویزوون کردی ؟
جواب دادم : سنگ اند .
گفتی : میدونم ، ولی اسمشون چیه ؟ چقدر خوشگلن .
_ به سیاهه میگن سلیمانی ، سنگ تولدمه . به قرمزه میگن دلربا و اون که چند رگه رنگ داره عقیقه .
گفت : فکر میکردم فقط به مروارید علاقه داری . و زیر لبش آهسته اسم ام را زمزمه کرد و گفت : دختری با گوشواره های مروارید .
گفتم : مروارید هم یه نوع سنگه . یک سنگه سفید قشنگ . و ناخوداگاه دستم را طرفه گوشم بردم و مروارید ها را لمس کردم .
گفت : میشه خواهش کنم وقتی زیر آفتاب می ایستی دست راست ات را بالای پیشونی ات نذاری ؟
اخم کردم : چرا ؟
جواب داد : آخه زمرد های انگشترت آفتاب را منعکس میکنه . نمیذاره ببینمت .
خندیدم و گفتم : از کجا فهمیدی نگین هاش زمردن ؟
گفت : میدونم دیگه . تازه زمرد ایران نیست . باید زمرد تایوان باشه . بعد صداش را شبیه من کرد و گفت : میدونستی زمرد ایران گرون تر از همه است ؟ یعنی اینکه خودم بهش گفته بودم .
آخرین جمله اش این بود : حالا من با این همه علاقه که به سنگ ها داری باید باهات چیکار کنم ؟
و آخرین جواب منم اینکه : من که بهت گفته بودم ما بهم نمیخوریم چرا دیگه داری به سنگ های دوست داشتنی ام گیر میدی ؟
بعدش ظهر رفتم زیر آفتاب ایستادم که باز خودم را تنبیه کرده باشم . صورتم داغ کرده بود ولی حتی دستم هم نبردم جلوی صورتم .
آفتاب به روی سنگ ها موازی می تابد
و عشق تو به من
مثاله تابش آفتاب است به سنگ ها
پ.ن : تا آنجا که توان بود و فرصت به خانه هایتان سر زدم . به هر حال ببخشید اگر دیرکرد دارم .
تشکر بابت جواب سوالات برنامه نویسی و شب بخیر زیبایی که مرا مهمانش کردی .


