تبليغاتX
نفس نکش،بخند بگو سلام !
امروز برای نماز مغرب رفتم مسجد .

بقیه اش را هم تو میدونی ...............

انی لمن سالمکم  /  و حرب لمن حاربکم

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


از دانشگاه یه راست میام خونه . تمام طلا هام را از تو دستم ،گردنم و گوشم میارم بیرون . میرم حمام .

بعد روی تخت دراز میکشم و کتاب آیدا در آیینه را میگیرم تو دستم و بلند شروع میکنم  به خواندن . بی مقدمه و بدون فکر کتاب را می بندم . بلند میشوم و میرم روبه روی آیینه می ایستم . هنوز لباس حمام تنم است . کلاه را از سرم می اندازم .موهام را از جلوی صورتم میزنم کنار ، حالا فقط من هستم و چهره ام مقابل این آیینه . چشم هام را می بندم . یه لحظه شاید هم بیشتر . باز که میکنم یه قطره اشک میریزه روی گونه ام و نمیدونم چرا آهسته اسم خودم را صدا میزنم . صدای نامجو بلند میشه و من بر میگردم : من از آن روز که در بند توام آزادام .....

روی تخت می شینم و صورتم را توی دست هام قایم میکنم و تا آنجا که میتوانم گریه میکنم :

یار بیگاه مشو  / تا نبری از خویشم  / غم اغیار مخور / تا نکنی ناشادم

می شنوی ؟ تو ای خدا صدای من را می شنوی ؟

ستاره ، ستاره عزیز این پست را برای تو مینویسم .

برای تو که موجودیتی نداری و من و کسی دیگر که بسیار دوستش میدارم تو را به این اسم نامگذاری کردیم . ترا که فکر میکردیم تنها اسمی هستی که به سهیل می آید .می خواستیم بگوییم اینها ستاره سهیل اند .

نمی دانم چرا یه دفعه همه چی بر عکس شد ؟ چرا من خسته شدم ؟ چرا از همه بدم اومد ؟ چرا خواستم هر چه هست و نیست را فراموش کنم ؟ چرا خدا را هم خواستم فراموش کنم ؟

تا حالا ساعت سه و بیست دقیقه شب در حالی که چشم هات از شدت یک گریه سرخ شده یک مکالمه را تمام کردی ؟ تا حالا ساعت یک دقیقه به چهار صبح گوشی ات یک تک خورده ؟ تا حالا یعد از پانزده روز دوباره شروع کردی نماز خواندن ؟ تا حالا رفتی کوه و با تمام وجود داد زدی ؟ تا حالا به موهات شکوفه زدی ؟ شکوفه ایی که بوی عسل بده ؟ تا حالا یک درخت را بغل کردی ؟ تا حالا با انگشت هات با نور بازی کردی ؟ تا حالا فکر کردی قاب های اتاقت را بشکنی ؟ تیزی تیغ را حس کردی ؟  تو تا حالا پریسا گوش دادی ؟ عصر یک روز غمگین نشستی توی حیاط  فروغ بخوانی ؟ تا حالا با خودت زمزمه کرد : سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست / و در اندوه صدایی جان دادن / که به من میگوید : دست هایت را دوست می دارم .

تا حالا ................

ستاره چطور میشه تو را از آسمان کبود رنگ چید  و آورد تو رختخواب که باهات درد و دل کرد ؟

 

 

پ.ن : این روز ها نیستم . از همه دوست هام مذرت میخوام اگر دیر به دیر جواب میدم .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

میخواهم برایتان از روزم بگویم . میخواهم اینجا را بکنم پر از اتفاقات لوس و بی معنی روزانه ام . میخوام اینجا را بکنم دفتر خاطرات . ولی فقط همین امشب .

 

دوباره یک روز طولانی و بسیار خسته کننده . روزی که احساس میکنم استخوان های تنم خورد می شون و دیگر بهم نمی چسبند . روزی که دیگر سلولهای مغزی ام از کار می افتند .

صبح دیرتر از معمول از خواب بلند میشوم . دیشب در حوالی ساعت دو ونیم شب یک اتفاق در زندگیم رخ داد و من را بین زمین و آسمان معلق قرار داد . گله ایی ندارم . اصلا در موردش نظری ندارم .

روبه روی آیینه قرار میگیرم . زیر چشام طبق معمول گود رفته  ولی من دیگه بهشون عادت کردم . روژ لب تو دست راستم قرار داره ، دست چپم به روی میز . برای اولین بار در روز جدید یاد نمایشنامه سامئول بکت می افتم . هی با توام ، نکنه تو هم تا نیمه تو شن گیر کردی و به جای فکر کردن به چیز های مهم داری به این فکر میکنی که چه روژی بزنی . تلفنم زنگ میخوره . از شرکت است دیگه وقته فکر کردن و به یادآوری باقی داستان را ندارم .

در حیاط را باز میکنم دنبال پوتین هام میگردم . این پوتین های لعنتی من کجاست ؟ صدای بوق زدن های تاکسی بلند شده . وای خدا بازم دیرم شد .

عقربه های ساعت میرسه به یک . باید بجنبم  ساعت دو کلاس ریاضیات شروع میشه .  تو ترمینال من حوصله هیچ مینی بوسی را ندارم . اصلا با هر چی مینی بوس است دشمن خونی میشوم پشت میکنم بهشون و سوار یک سمند میشوم . میخوام هدفون هام رو بذارم تو گوشم که محسن چاوشی شروع میکنه به خوندن : گوشی رو بردار که صدات / یه ذره آروم ام کنه . وقتی میخونه منم هدفون هام را برمی گردانم تو کیفم .

میرسم به کلاس 105 . چقدر خوشحالم که کلاس طبقه اوله . اصلا حوصله پله ها رو ندارم .

هنوز وارد کلاس نشدم که دوستم داد میزنه : برام دانلود کردی ؟ منم ام پی تری ام را به طرفش دراز میکنم و میگم : تراک آخر . به جرئت میتونم بگم ایشون تا پایان کلاس 50 مرتبه آهنگه مزخرفه نیلوفر را گوش داد . استاد داره انتگرال معین را با استفاده از انتگرال نا معین حل میکنه . یه دفعه خستم میشه . ام پی تری خودم را از دوستم قرض میگیرم و خیلی آرام به نامجو گوش میدم : چون است حال بوستان باغ نو بهاری .....

به خودم میگم چه طوره بری مثله اون پسره که رفت جان لنون را کشت ، تو هم بری  محسن نامجو را بکشی و بعد تو همون منطقه قتل آرام و بدون هیچ حرکتی باقی بمونی و بعد که ازت سوال کردن چرا کشتیش ، درست مثله او آرام جواب بدی : چون اونقدر دوستش داشتم که خواستم یه جوری همیشه تو زندگیش وجود داشته باشم و جز کشتنش راهی پیدا نکردم . یادم باشد که یه سری کامل باید از آلبوم های نامجو را هم کنارم قرار بدم . چون پسره قاتل تمام البوم ها لنون را کنارش قرار داده بود راستی اسم پسره چی بود ؟

 تو  این فکر هام غوطه ور هستم که دوباره یاده سامئول بکت می افتم . این بار با خودم زمزمه میکنم : یادم باشه به صابر بگم کتاباش را برام گیر بیاره . بعد خیلی ناخوداگاه سرم را به دو طرف می چرخونم و دور بری هام را نگاه میکنم . به این پسر هایی که موهاشون را سیخ ایستاده کردن و به این دختر هایی که خط چشم های براقشان زیبا ترشان کرده . به همه شان نگاه میکنم . میخوام بلند بشم و بگم : کدام شما سامئول بکت را می شناسید ؟ بعد هدفون ها را از تو گوش دوستم در بیارم و بگم : تو تا حالا بیتلز گوش دادی؟

 به احتمال زیاد مسخره خواهم شد، بگذریم.

حوصله ماندن و یک ساعت انتظار کشیدن تا شروع کلاس مزخرف اندیشه اسلامی را ندارم . به هیچ وجه ندارم . برای همین بر میگردم .

شرکت طبق معمول پر از کار است . نمیدونم چرا اینقدر دلم برای مامانی تنگ میشه ؟ حتی نمیدونم چرا بجای اینکه شروع کنم کار کردن جزوه ام را از کیفم در میارم و به لغت سازمان مجازی خیره میشوم ؟ فردا از این جزوه باید کنفرانس بدم . وای خدای من اینجا رو ببین . حتی روی جزوه ام هم یک شعر از بکت نوشتم :

زنده باد مرگ تنها فصل من !....... حوصله ندارم بقیه اش را برایتان بنویسم .

باید این جزوه چند صفحه ایی را از بر باشم . شاید برای همین پرتش میکنم روی میز و یکی یکی دستگاه ها را از توی کارتن بیرون میارم . من تا ساعت نه شب سه تا دستگاه بستم .

تاره متوجه میشوم تلفنم چند بار زنگ خوره . صابر پشت خط است . صداش یه کم گرفته . نه خدای من خیلی گرفته . انگار خواب بدی دیده است . خواب بدی برای من دیده است . میخوام بگویم نگران نباش خواب مرد برعکسه که یادم می افته اون خواب زن بود . برای همین هیچ نمی گویم .

در شرکت را قفل میکنم . تلفن بازم زنگ میخوره . بچه ها با ماشین منتظرم هستن . بازم صابر است . دوباره از خواب بدش میگوید .و من آرام به حرف هایش گوش میدهم . خیلی خسته ام حتی نمی توانم تمرکز کنم . خداحافظی میکند . احساس میکنم خیلی تلخ خداحافظی کرد . احساس میکنم خداحافظی همیشگی کرد . اصلا احساس بدی دارم .

یادم رفت بهش بگم برام از بکت کتاب بخر و این خداحافظی تلخ . بهتره بهش فکر نکنم . جزوه ام را باز از تو کیفم در میارم . صفحه اول خط اول :

زنده باد مرگ تنها فصل من !

نه خدای من باز هم بکت و خداحافظی تلخ او .جزوه را تو دستم مچاله میکنم . من گریه میخوام . نامجوداره تو گوشم میگه : رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم / قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 

 

ماشین دم در منزل ترمز میکنه . روز من تمام شد .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


در چشمان من یک ابر بهاری خانه دارد و در دستانم ستاره یک کهکشان . لبانم ثروتمندم میکنند وقتی که گه گاهی لبانت آنها را غنی می سازد .

 

 

پ.ن : 1. چقدر خوبه که آدم کسی را داشته باشه که بدون هر تعصب و عقیده و خواسته ایی راهنمایی ات کنه و راه درست که به دردت بخوره را با دستاش و با حرف هاش بهت نشان بده .

از این لطف دوست خوبم صابر و مهربانی خواهرم مریم ممنونم که کمکم کردند . امیدوارم جبران کنم .

2. من خیلی بدشانسم می دونید چرا ؟ چون اسکنر را یادم نیست کجا گداشتم . دوست داشتم این اسکنر لعنتی بودش تا برایتان کاری را که دایی ممد برام انجام داده را اسکن کنم .

یکی از بهترین هدیه های عمرم بود . تو را به خاطرش تا همیشه سپاس .

3. چقدر محسن نامجو نازنین زیبا می خواند . با صدایش غم هایم به فراموشی سپرده می شود و با صدای سازش : چون است حال بوستان باغ نو بهاری / کز بلبلان بر آمد فریاد بی قراری

آدرس یکی از کلیپ ها را برایتان می گذارم که هر وقت شنیدید یادی از دلتنگی های من هم بکنید.

4. عاشقه نگاه کردن فیلم های براندو هستم . امشب نوبته در بارانداز است . برای بار صدم . یه جمله از فیلم : در بارانداز برای ماندن نباید سوال برسی ، فقط باید سوال را جواب بدی .

۵.این بار بجای پستم پی نوشت هام زیاد شد . اینجا در اتاقم  همراه با خواهرم  مریم و صدای  زیبا نامجو دارم به این همه نوشته میخندم . دلم میخواد هر کس که به این خط میرسه هم بخنده پس :

لبخند بزن گلم ، جهان با لبخندت زیبا تر است .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


این نوشته را بعد از خواندن پست شقایق می نویسم ، چقدر زیبا نوشته آخرین جمله را : زندگی را با همین چیزای کوچولو معنی کنم و الکی بخندیم .

دستم را می کشم . میذارم تو جیب های پالتو ام . یه دفعه دلم شرجی های تابستون را می خواد . همیشه وقتی گم میشی زمستون میاد . این بار هم که گم شدی وسطه گرمای شهرم من بازم به سردی زمستون دچار شدم .

نخند زیبا ، زیز زیرکی نخند زیبا و نگو : دچار یعنی عاشق .دچار باید بود .

این روز هایم مدام در حل فکر کردن می گذرد . به صدای بابک فکر میکنم دوست داره دلتنگی هایش را به فرانسه زمزمه کنه تا مبادا کسی بفهمه . به غربت دستاش فکر میکنم که یک شب تمام آن دلتنگی ها را با صدای باران نوشت و اما باز هم تمام نکرد .

به محمد فکر میکنم به پستی که تازه آپ کرده . اینکه خود را آراسته میکند تا به غم های بزرگ دهن کجی کند . آنجا که نوشته می خواد بند های پوتین هاش را محکم ببنده و بسوی هدف هاش دلیرانه دویدن آغاز کنه . وقتی این قسمت را می خوانم با خودم میگم : ای داد و بیداد دایی ، خودت هم میدونی دلیر بودن هم در مقابل این غم های غول پیکر لعنتی هم کم میاره .

به میترا عزیزم فکر میکنم به اشک هایش که جای همه ما صورتش را خیس میکند . به اینکه حال مدتی است دیگر اقلیما آوایش نمی دهم . وقتی با صدای لرزانش  اسم ام را صدا می زند و می گوید : اسب سپیدم را بهم برگردان من از این دشت خسته ام . وقتی گوش هاش را محکم می بنده و نمی خواد بشنوه که : دوستت دارم را به چه لحن ادا می کنند و باز هم بیاد پشت گوشی گریه کنه و بگه : من نمی خوام بزرگ بشم . 

من فکر میکنم به همین یه ذره یه ذره این دوستی که باقی مانده و حرف دیشب میترا که تا چند ماه دیگر شهر را باید برای همیشه ترک کنند . عزیزم شاید اون یه ذره یه ذره بشه فقط یه ذره و یا شاید هم کمتر از آن . اون موقع تو حتی اگر لباس سبز بپوشی و فرق راست موهایت را هم باز کنی و باز همان کفش های آبی را بپوشی باز هم نمی تونی بیایی من را پیدا کنی . عزیزم من تو شهر تو موجودیت ندارم . من را فقط باید بیایی تو همین شهر کوچک و گرم پیدا کنی و نه در شیراز .

به صابر فکر میکنم  . به حجم سنگین درسش که از همه ما باید بیشتر تلاش کند . به هوشیاری ذهنش و به اینکه این پسر می توانست بسیار بالاتر از حالایش باشد .- هر چند که حالا هم کم نیاورده- . به این فکر میکنم که دیشب اسم ام را صدا زد و برایم نوشت : خدا صدای من را می شنوه . به حسادتم فکر میکنم وقتی این حرفش تو وجودم ایجاد کرد . وقتی رفت سر مزار سفید فروغ به دست هاش فکر میکردم که کاش دست های من بودند تا من هم سردی سنگ را حس کنم . ولی حالا اصلا دوست نداشتم دست هام جای دست های اون باشه . حوصله درس سنگین را ندارم و حوصله اینکه پشت این کامپیوتر مسخره بخوام با کد ها ور برم . من تمام مدت طولانی دیشب را به هفدهم های ماه ها فکر کردم و به اینکه وای چقدر بزرگ شدم . صابر دوست کوچکت کجا این که داری حالا براش مسیج میزنی کجا ؟ به کسوفش فکر میکنم که فقط من مهمانش میشوم و پست ها فقط کامنت مرا دارن .

روی تخت هیلدا و در کنارش دراز میکشم و به او هم فکر میکنم .به اینکه یک روز با گریه بهم گفت : چرا باید بهش اجازه می دادم که عشقش اش را به من ابراز کنه . به اینکه وقتی شروع کرد به خودش حرف زدن من چقدر دلم شکست که اون نامرد چکار کرد که دوست زیبای من به خودش توهین کنه . به خودش به کسی که تو کل دانشگاه اسمش زبانزد همه است . به خودش به کسی که اینقدر فداکار بود و هست که همه چیزش را با من تقسیم کنه . به خنده هایمان فکر میکنم که وقتی مثل همیشه کمبود آب شهر میاد به سراغمون از یک لیوان آب قلپ قلپ با هم می نوشیم . وقت اندازگیری تقسیم کردن تخت  دوست دارم بغلش کنم و بگم : هیلدا جان من همین جا روی زمین می خوابم ولی باز با اون لحنی که اصلا بهش نمیاد میگه : خفه شو من خوزستانی ام برام افت داره که دوستم روی زمین بخوابه . و هر دومون روی همان تخت می خوابیم و مثل همیشه هیلدا زودتر از من با آن چشم های درشتش به خواب میرود و من تا دقایق طولانی باز هم بیدارم  و باز هم بیدار

و در آخر به آذین فکر میکنم . به او که به هیچ چیز فکر نمیکند و از این دنیای اینترنت و کتاب و فیلم و کلی چیز های قشنگ سراغی نمی گیرد . به او که فریاد نمی شنود و خودش هم در گلو هیچ فریادی ندارد . به او که بیشتر لحظاتش را در تنهایی است و هیچ صدای آشنا با دلش در این سکوت مهمانش نمی شود . به او که هیچ فکری در شبانه روز آزارش نمیدهد و خیلی ملایم و آرام  زندگی اش را سپری میکند و با همین آدم های  دورتادورش خوش و آرام است و اصلا هیچگاه به این فکر هم نمی کند که ممکن است در آن دور ها بهترین انسان خدا منتظر او باشد و زندگی اش را دگرگون سازد .

خیلی زیبا می خندد و به من میگوید : یه کم به فکر خودت باش . یه دفعه دیدی  فردا اومدیم مراسم  ختم تو . و من هم مثل او میخندم اما نه به زیبایی او .

 

 

و این تکه ایی از فکر هایم بود که این روز هایم را پر کرده . و باز هم فکر میکنم کدام زندگی بهتر است ؟ و در همین فکر ها لب هام تکون میخورن و زمزمه میکنم :

                                   به تو میگم که نشو دیوونه ای دل  /    به تو میگم که نگیر بهونه ای دل

                                   من دیگه بچه نمیشم  /   آ........ه دیگه بازیچه نمیشم

                                   به تو میگم عاشقی ثمر نداره  / واسه تو جز غم و دردسر نداره

                                   من دیگه بچه نمیشم  /   آ......ه دیگه بازیچه نمیشم

 

شما هم با من زمزمه کنید . من دلم خیلی گرفته .........   

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


 

مکاشفه

 

 

ميترا گفت :دور ها آوايي است كه مرا مي خواند .

من در جوابش : خطر نكن .

ميترا : اعتماد مي كنم . و سرش را برگردان همراه با لبخند هميشگي اش .

ميترا : دوست دارم بيداد شجريان را گوش كنم .

برايش زمزمه مي كنم : صد هزاران گل شگفت

بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد

هزاران را چه شد

ميترا : حالا چرا قباي سبز . براي اين كه مثل كسايي باشي كه مولانا در پنچ سالگي وقت عروج ديد، خيلي دير نشده؟

من : مايوس نشو .

ميترا : كاش مي شد اما اينك من نه منم

و خانه ام ديگر از ان من نيست

اين زخم را ميبيني كه سينه مرا تا گلوگاه بر دريده

من : لوركا هم ميخواني ، گذشته علاقه نداشتي ؟

ميترا : گفتم كه اينك من نه منم .

من : داستان خضر پيامبر با موسي را شنيدي ؟

ميترا : سوره كهف را تمام كردم .

من : اعتكاف بهت ساخته .

ميترا : نه من 43 بار غروب آفتاب را تماشا كردم.

من : باز هم همذات پنداري با شاهزده كوچولو .

ميترا : نه اين بار به اين خاطر كسي خشكيده خون من رو دستاش

كه يك نفس از من جدا نيست

من : پس سايه ات را هم فروختي

ميترا : آره اگر باز نگي :هم ذات پنداري با مردي كه سايه اش را فروخت

من : نه نمي گم ، چون ميدونم كتاب را نخواندي . اگه خواندي بگو دوست داري كجا دفن بشي .

ميترا : كنار هانس كريستين اندرسن .

من : عجب روياي شيريني .

ميترا : رويا خود بيداري . و سرش را مي اندازه پايين ، كتابش را مي بندد و روي خاك خوب خدا دراز مي كشه.

دستاش را از هر دو طرف باز مي كنه و باز هم زمزمه مي كنه : رويا خود بيداري

من خوشه های گندم را کنار می زنم . لباس سبزم بوی گندم گرفته. یاد باشو می افتم ، من هم مثل او غریبم .

 

 

بی تاریخ رسمی..

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


دوباره سردی خوب کولر را در ماشین پس از خلاصی از شرجی هوا تجربه کردن . دوباره سست شدن ها و بی حالی . تو این احساسم که بعد از چندین ماه به سراغم آمده غوطه ور هستم که می بینمش .

زنی عرب با اندامی کشیده و محکم . چهره ایی سیه چرده که سرمه چشمانش را می توان با این فاصله تشخیص داد .با عبایی که با رنگ چشمانش و سرمه اش وتاریکی  شب اطرافش همخوانی دارد .

دست دخترکی را در دستانش دارد .نظر به سوی ما دارد که یک آن دست دخترک  از دستش جدا می شود .

ماشین مقابل پای دخترک ایست میکند .

چه شیرین است صدای زن در ذهنم وقتی به روی زمین خم می شود ، دست هایش را باز میکند و خطاب به دخترک میگوید :

                       یوما

                       تعال . . . . . .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


و گاهی دلم برای خودم تنگ می شود . برای نام حقیقی ام و برای خنده های که آن زمان داشتم .     

 به خورشید نگاه میکنم . به خورشید سوزان شهرم و پلک هایم مدام می پرد .  به خودم میگویم این بار بعد از انکه نفست را فرو بردی بار دیگر که باز آید تو خوشبختی ، خوشبخته ،خوشبخت .                  

 نفسم را برای چندین بار متوالی فرو می آید و باز میآید ولی انگار که نه انگار . چه کنم دست خودم که نیست دلم زود به زود تنگ می شود .                                                                                         

 و دلم نمی داند عاشق کیست و برای چه کس اینگونه بی تاب است . دلم برای خودم و دلم می سوزد . سنی نداریم که بخواهیم پیر شویم اما پیر می شویم .آخر وقتی تو نیایی و به این سطر ها نگاهی هم نیاندازی دیگر به چه درد می خورد نوشتنم و باز از نو نوشتنم .آخر من حتی نمی دانم تو کیستی ؟      

یک روز که بزرگ شدم . یک روز که خیلی بزرگ شدم به این روز ها می خندم شاید هم زار زار گریه کردم . فعلا هیچ چیزم معلوم نیست . فعلا من از تو و انها هیچ اطلاعی ندارم . فعلا من یک انسان معمولی ام . فعلا انگار هنوز عاشق نشده ام .

 

پ.ن : امیدوارم این پست دیگه غمگین نباشه .چکار کنم نمی تونم حرف دلم را سانسور کنم ؟

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


پنچره ایی که دیگر گشوده نخواهد شد . سایه بانی که از سنگینی لغتی به نام دوستی کمر خم می کند و ویران می شود .

دستی خسته که سوی پنچره می رود اما در ریزش سایه بان مدفون می شود .

نوری که بر تمام این ها می لغزد و تصویر تو را نمایان می سازد .

تصویر تو .............

 

 

هفدهم ماه  بر من و تو مبارک هر چند که نمی دانم آیا هنوز چیزی باقی است ؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


می خواهم انتقام بگیرم . می خواهم سر در خانه ام بیرق قرمز نصب کنم که یعنی هنوز هم تشنه ام که روزی انتقام ام را بگیرم .

مگر آخرش چه می شود ؟ آخرش باز هم آواره ام و هیچ دلی خانه من نیست . آخرش هم مثل الان هیچ کس قابل اعتماد نیست و من باز هم پنهانی می گریم .

این روز ها که می گدرد روز های خوبی نیستن و من مدام می گریم .با همه چیز قهرم . حتی با تسبیح دستم و حتی با خودم .از اینکه فهمیدم من هم آشغالی هستم مثله همه آدم های دور و برم لجم گرفته و تنها کاری که می توانم کنم گریه کردن است .

فکرش را که میکنم با خودم می گویم خدا مرا با این همه ناپاکی چطور در صحن امامش راه داد ؟

برای همین دست هام را پشتم قایم میکنم که سیاهی شون برای کسی آشکار نشه .

تو می آیی و سرم را از شدت درد بالا می آورم . می بینم همه جا روشن است و این همه سیاهی من چقدر برای این مکان مضر است . برای همین با گام هایی لرزان همه راه را بر میگردم .

برای خودم خیلی متاسفم . ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی . همین .

 

 

 

پ.ن : برای پست قبلی کامنت بگذارید. هیچ کس نمی تونه قفل اینجا را باز کند .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک


            

نمی تونم 

نمی تونم عزیزم 

خاطره های تو رو دور بریزم                                   

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


این صفحه را برای خودم جا گذاشته ام تا آنجا که میتوانم دلخوری ام را از خودم بنویسم .

تا دیگه نشینم جلوی مانیتور به سفیدی کور کننده صفحه زل بزنم و گریه کنم . تا دیگه وقتی با حال نزار بهم مسیج میزنن تمام غصه دنیا نیاد تو دلم . تا وقتی که با ذوق و شوق کاغد های رنگی را روی هدیه ها بسته بندی میکنم دستم  از خالی شدن نیافته . تا وقتی که یادشون میره که من فقط بیست سال بیشتر ندارم محکم و استوار خودم یادم بیاد که اینقدر بی تجریه ام . تا وقتی که زودتر میخوابم خودم یادم بیاد که خسته ام و نیازی نبوده که این همه کار کنم و این همه مسافت را تو این هوای گرم با این ذهن مشوش طی کنم . تا وقتی بهم میگی یکی از ضعف های بزرگت زیادی مهربان بودنت است من خودم یادم بیاد که چه صبر هایی کردم .

تا وقتی که زورم به هیچ کس نمی رسه و باید .............

اصلا من دارم چی مینویسم ؟ برای چی می نویسم ؟

هیچ کس برای این پست کامنت نذاره . فقط بیاید از طرف خود تون یک نقطه بذارید که یعنی خواندم .

من دیگه به معجزه هیچ چیز اعتقاد ندارم . فقط میدونم که بهم گفتن که مغرور باشم . مثله یک بت مغرور باشم  آخ تو دلم غم زیاده .

کاش من و خدا با هم تنها بشیم .فقط یه ذره .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


رسیدم . به شهرم رسیدم و خانه ام. تحویل سال را در خواب بودم به روی زمینی در شهر یزد . شهر بسیار زیبای یزد که عاشقش شدم .

از همه دوست های خوبم که این مدت به یادم بودن وصدایشان را بهم هدیه می دادند بسیار ممنون .

از صابر ، میترا ، هیلدا عزیزم ، سیامک ، سیزیف و یا همان بابک بزرگم ،پژمان و از آیدا عزیز که همیشه به این خانه سر زد و همینطور روز های مبادا که هیچ وقت اسمش را یاد نمی گیرم .از شقایق و رونوشت بدون اصل و.............. که یادم نمی آید .

این نوشته های دست نوشته های گاه بیگاهم بودند که در طول مسافرت نوشتم .کم هستن چون بیشتر صدام را ضبط میکردم چون وسایل برای نوشتن نبود و همین طور زمانش . از نثر بدش هم عذر میخوام .

و در آخر :    دلم برای همه تون تنگ شده بود .

 

                              ...............................................................

 

بالای کوه ایستادم . صدای هیچ کس می آید . از همه دورم .

حس غریبی است . کوه هایی چه بلند ، دشت هایی چه فراخ . تازه می فهم ام سهراب چی می خواسته بگه .

دستم پر از شکوفه های بنفش و زرد است . تلفن خط می ده ولی تلفن سیامک خاموشه .

روی یک تخته سنگ می نشینم .میترا هنوز هست . هنوز زنده است . وقتی حرف می زند یاده چیزی می افتم : کاش پوتین هایم را همرام آورده بودم .

 

                                    ...............................................................

 

جاده دو طرفه است . ماشین ما بخار گرفته است . مریم سرش را گذاشته روی شانه من . خواب عمیقی رفته . سر بالایی های گاه بی گاه جاده  تنها سرش را تکان می دهه و هنوز در عمق خواب فرو رفته . خوابه ؛ خواب

غروب است . ابر پهناور سیاه رنگی همه جا را غرق کرده . من – اینجا را بد خط نوشتم ، برای خودم هم خوانا نیست _

هیچ کس هیچ صحبتی نمی کند . انگار کسی را از دست داده ایم .یه جوری خیلی رعب انگیزه . پدرم عاشق سرعت است .

باران شروع به باریدن کرد . باران های اینجا بر خلاف شهرم ریز و نم نم است و نه تند و درشت . ناخوادگاه یاد شهرم می افتم .

هنوز همه ساکت هستیم و باران شدیدتر می شود و شیشه پاکن های ماشین سریعتر کار میکنند و مریم هنوز در خواب عمیق است .

چقدر ابر سیاه هول انگیز است . _ باز هم ناخوانا _ از دور ها نمایان می شود و مه خودنمایی بیشتری میکند

     

                               .................................................................

 

در شاهرود عاشق می شوم و در همان شاهرود هم عشقم را پس میگیرم .

 

                             ...................................................................

 

برف . برف لعنتی . برف سفید لعنتی . هیچ وقت فکر نمیکردم وقتی ببینمت اینقدر ازت متنفر بشم .بسه دیگه . دیگه اینقدر نبار .این جاده رو تماما به نام خودت کردی . خواهش میکنم دیگه نبار . دلم برای خانه تنگ است .

صدای گریه بچه ها را نمی شنوی .صدای این جوانه ها  را چطور ؟

احساس میکنم دارم زیر برف مدفون میشم . اگر بابا نره برف ها را روی ماشین کنار بزنه ، ماشین هم زیر برف مدفون میشه .

چرا کسی نمیاد کمک . آهای ما اینجا هستیم . تو جاده هراز . الان دقیقا 16 ساعت تمام است .

   

                           .....................................................................

 

بابا که دنده عقب میگیره و دوباره از سمت مخالف جاده میریم طرفه آمل ؛ احساس میکنم نفسم کم کم داره بالا میاد . چون برف ها هر لحظه کمتر میشن .

از پلیس هایی که فقط بلد بودن به خاطر سرعت جریمه کنند و تو اون سرمای شبانه پاشون را انجا نذاشتن متنفرم . از همه شون .

 

                           .......................................................................

 

کوه ها بلند اند مانند آروز ها من . کوه های البرز که در جاده های نرسیده به اراک سر به فلک کشیده اند بلند اند مانند دلتنگی های این دل کوچک من .

دیشب در شهر من بود و من نیز در شهر او .دیشب خوابم نمی برد . تنم به روی زمین تحمل نمی کرد .نمی توانستم آرام باشم .دائم میخواستم حرکت کنم .

این همه دلتنگی را نمی توانستم . توانم را بریده بود . این خانه و فضای گرمش تحملم را زیر تیغ می برد .

برای همین صبح زود از این خانه و از این شهر زدم بیرون . چمدانم را بستم ، دستم گرفتم و راهی شدم .

باید می رفتم شهرم . هر چند که دیر است و او دیگر آنجا نیست . اما عطر وجودش برایم غنیمتی است .

ای خدا باد ها را بر شهرم نفرست .جای قدم هایش را می خواهم .

تا بروم سمت شهرم امانت دست تو . تا بروم سمت جنوب .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |


من الان مشهد هستم . چند متر بیشتر با حرم فاصله ندارم .                                                                 سریع باشید . هر چی آرزو دارید بهم بگید . میخوام بهش بگم تا ماله همتون برآورده بشه .                          ما هیچ چیز از بقیه کم نداریم .                                                                                                      خدا با ما است .

+ نوشته شده در ساعت توسط ساهاک |