در خیال تو را با چیز های دیگری پیوند می دادم . با آسمان سترگ ، با درختان عظیم و با زمین .
وبعد که آسمان رنگ تیره به خود گرفت و درختان کوچک شدند و تنها زمین باقی ماند چشم به دامان زمین شدم .
حال دوباره زمین غنچه می دهد و متولد می شود .
کنارم بنشین و پایان این سال را نظاره گر باش .
یک سال دیگر هم پرید .
ما به جز زمین چیز دیگری نداریم
هر روزتان بهاری و پر از صفا باد
سینه ام از شیر لبریز است ، بدون آن که در بطن خود فرزندی داشته باشم . همه نوزادان سرزمینم را شیر می دهم و با این راه صاحب هزاران فرزند می شوم .
زمین مرا به خود جذب میکند و من ریشه می دوانم ، با حشرات بال دار در اعماق زمین یکی بستر می شوم و زندگی جدیدی را تجربه میکنم . لیک این همآغوشی مدت زمان طولانی ادامه نمی یابد و من از زمین در هیئت آبی بیرون می آیم ، در گودالی جمع میشوم و خورشید سوزان مرا دوباره به انسانی بدل میکند .
کفش های چوبین به پا میکنم و در اولین دیر را به صدا در می آورم ، مادر مقدس به من می گوید : نمیتوانم پذیرایت باشم ، تو باکره نیستی فرزندی داری و یکی یکی فرزندانم را نام می برد .
من فریاد میزنم : پدر ای مهر بی دریغ
چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین
تنهایی ام به خود وانهاده ایی؟
مرا تاب این درد نیست
آزادم کن پدر !
آزادم کن
خسته ام . کفش های چوبینم را از پای در می آورم . میخواهم تمام جاده های این ملک بدانند من دیگر فرسوده ام و دیگر هیچ وقت از آنان عبور نخواهم کرد ، چرا که فکر میکنم تاریخ قتل عام گل ها همین امروز است و آن برادر و همخون همین امروز بر ماه می نویسد .
زمزمه میکم : - ای شب تشنه ، خدا کجاشت؟-
به من نگو این سیاهی اطرافت خداست . من خدا را طور دیگر دیده بودم . او رفعت بود و مهر و روشنایی .
و حال تو ایستاده ایی
- چشمه ایی
پروانه ایی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش میکند –
من در پی آنم که چشمه، پروانه و گلی کوچک کجا هستند تا شادت کنم . نمی یابم به خدا قسم هر کجا دست برم در دستانم غیر این حاصل میشود . گفتی دستانت را پر توان تر می فشارم و من چه کردم ؟ درست همان لحظه که دستانت به سویم بود ، ماندم و قادر به هیچ حرکتی نبودم .
و روز ها نفرینم کردن و به من زخم زدن ، پهلویم را خراشیدن و من ضرب شلاق های باد که اینک دیگر نسیم نبود را بر تنم احساس کردم و گریستم ، باز هم گریستم .
فکر کردم یعقوبم من . با خدا جنگ کردم . ولی همه اینها افسانه بود و بس . من فریب از نوشته هایی خوردم که مصنوعی بودن و برای رسیدن به واقعیت باید نابود می شدند . برای همین خاموش شدم و هیچ نگفتم .
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو
و حالا فکر میکنم باید بگریزم و از همه فرار کنم و اسم شبم را هم به هیچ کس نگویم . میدانم از این راهی که میروم هیچ شاهزاده ایی عبور نکرده است و ممکن است چشمان مهربان تو برای هیچ وقت دیگر بر من نباشد ، به هر حال خیلی وقت ها باید برای خوب بودن تاوان پس داد . من این را با تمام وجود می پذیرم و در آستانه زندگی ام همواره به تو لبخند می زنم .هراس ندارم ، حتی اگر تکه تکه ام کنند باز هم نمی ترسم .
میدانی دستان من از گشتن های مداوم برای سوسوی چراغ نا امید برگشت .
10 مرداد 84
پ.ن : امروز اقلیما مهمان من بود . ازاو خواسته بودم تمام نامه هایم را برایم برگرداند .از این پس میخواهم نامه هایم را آن زمان که انسانی دیگر بودم را اینجا بگذارم .
می خواهم بدانید من اوایل چگونه بودم .
شاید قرن ها پس از من . شاید آن زمان که من و تمام جسم ام هم آغوش خاک شده ایم . شاید آن زمان که خورشید در غار پنهان شود و گل شب بو دیگر مشام را نوازش ندهد . شاید در یکی از همین روز های که نام بردم تو بیایی .
تو بیایی و در کنارم بنشینی و من لبریز از تو شوم . تمام دلتنگی هایم پایان یابد و من برای هیچ وقت دیگر غمگین نباشم .
چقدر شاد بود ن ، لبخند زدن و نام تو را در گلو حبس کردن خوب است .چقدر وقتی نزدیک می آیی و دستانم را قصد گرفتن داری خوب است . چقدر با تو در کوچه همبازی شدن خوب است . چقدر خوب است که مرا در صف اول پیشرو قرار میدهی . تپش های قلبم را در کنارت چقدر دوست دارم .
پروانه ها را زیبا می پنداشتم . کوه را مقاوم می پنداشتم وجبرئیل را مقرب درگاهش . اما همگی اینها همه قبل از امدن تو بود . قبل از آمدنت و گرفتن دستانم از نزدیک
کتاب ها خواندم . پس از چندی خسته شدم . کتاب ها را بسته به کناری گداشتم . میخواستم بهتر ببینمت .
شعر ها از بر بودم .روز ها نفرینم کردن و تمامی بیت ها از خاطرم رفت .افسرده نشدم . تو به تنهایی شعر زندگیم بودی ، بدون قافیه ، بدون نوا .
بوی زنانگی ام تمام پیکرم را گرفته . بوی باران ، بوی ابر ها ، بوی گندم زار ها ، بوی رویش های گل و بوی بهار در من است چرا که زنانگی را همچنین خاصیتی است .
اگر بدانی ، اگر بدانی دل من در میان این جمعیت چقدر میگیرد و چقدر شب های دلواپسی ام کند جریان دارد دیگر هیچگاه نمی گفتی : صبور باش ، می گذرد میگذرد می گذرد .
دوباره می گویمت : صبورم ولی نمی گذرد نمی گذرد نمی گذرد نمی گذرد.
سرم را میگذارم روی بالش و صورتم را به آن می چسبانم . با صدای خفه زمزمه میکنم :
ابریشم سیاه دو چشمت خانه من است
با مشت میزنم روی تخت . تمام بالشم خیس است .
جمعه
دوست دارم با کسی حرف بزنم . ولی هیچ کس نیست و تمام چراغ ها خاموش است . روی تختم یه وری دراز کشیده ام . گوشی ام در حال خواندن است . دست هایم را روی تخت به هوا چنگ می زند .
همراه با آوازی که از گوشی پخش میشود، زمزمه میکنم :
همه شب بر ماه و پروین نگرم مگر آید رخسارت در نظرم.
دلم خیلی گرفته . دلم از همه چیز و همه جا گرفته و بیشتر از همه از خودم . من میخوام چیزی بنوشم که آرام ام کند . می خواهم وردی بخوانم ، میخواهم جادو شوم . من غصه دارم امشب دوست دارم همین طوری که روی تخت یه وری دراز کشیده ام تو بیایی و خنده روشن مثل خورشید تو چهره من را هویدا کند .
همین . من فقط دلم همین را می خواهد .
شنبه
روز ها گذشتند و شب ها نیز همین طور و من بدون هیچ تغیییری در سکونم مثل همان روز اول آستانه در ایستاده ام و به خوشی های زندگی ام فکر میکنم . اندک هستن و بدی هایم خوبی هایم را می بلعند . چقدر از این بلعیدن ها متنفرم . چقدر زیاد .
صبح ساعت 9 مریم پرواز کرد .مسافرت اش آغاز شد .عیدی من را داد و رفت . من به چک پول تو دستام نگاه کردم و زیر لبم گفتم : چقدر دوست داشتم سر سفره کنار ما بودی .
فردا شب کاری برادرم شروع می شود او هم کنار ما نخواهد بود .
پس فردا مسافرت مان آغاز میشود . دوست دارم ساعت تحویل سال تو خونه باشم . دوست دارم بوی بهار را تو خونه خودم حس کنم و نه تو جاده .
اقلیما فردا میرسه . فرصت برای دیدنش خیلی کم دارم . دوست دارم روز ها در کنارش باشم . روز ها می گذرن که با هم نبوده ایم . که با هم نخندیده ایم . که شعر نگفته ایم . که کتاب هدیه نداده ایم . که کیک شکلاتی درست نکرده ایم . که گل نخریده ایم . که زندگی نکرده ایم .
نمی دانم چرا به این خانه عادت نمی کنم . نمی دانم چرا خانه ایی که جاوید برایم ساخت دلچسب تر بود .همیشه ناراحت میشود وقتی یادش می آید هدیه اش را پس فرستادم .
از امروز کار تعطیل بود . چقدر ساعات ابتدایی روز را در خانه بودن خوب است و صدای گنجشک ها ترنم دیگری دارد . و همینطور کنار مادر بودن .
فردا برای اقلیما یک گلدان شب بو هدیه می برم . می خواهم قبل از آنکه وارد اتاقش شود گل من تمام اتاقش را عطر آگین کند .کاش منم مثل او عاشق گل ها بودم .
دلتنگی به کلمه نمی آید . وگرنه خیلی حرف برای گفتن داشتم .
کاش روز های خوبی در انتظار همه ما باشد.
گفتم : تو تا حالا بارون دیدی؟
جواب داد : باز هم سوال های ارسطویی پرسیدی .
گفتم : من که میدونم تو بارون ندیدی . چون هیچ کس نمیتونه خودش رو ببینه . تو بارونی .
گفت : حالا بر چه می بارم ؟
گفتم : به روی تمام زمین و هستی .
هر دو می خندیدم . به خاطرم می رسه بعد از مدت ها خندیدم .به خاطر تمام این خنده هایی که به من میدهی تو را همیشه سپاس .
دست ات را گرفتم ،گذاشتم روی قلبم و گفتم : ببین تند میزنه .
گفتی : تشنه ایی .
من از درد لبخند زدم .چرا چیزی نگویی تا شب جای من شود ؟

