توجه ، توجه و باز هم توجه
به علته مشکلاتی که در این خانه برایم پیش آمد مجبور به تعویض آن شدم .
از همه دوستانی که در این کار یاریم کردن ممنونم .
فقط کافیس است به جای ۱۲۸ بذارید ۸۲۱ ![]()
توجه ، توجه و باز هم توجه
به علته مشکلاتی که در این خانه برایم پیش آمد مجبور به تعویض آن شدم .
از همه دوستانی که در این کار یاریم کردن ممنونم .
فقط کافیس است به جای ۱۲۸ بذارید ۸۲۱ ![]()
موهام رو رنگ کردم : سیاه پر کلاغی .
به لبام ماتیک قرمز زدم .
نشستم یه گوشه از این مهمانی بزرگ .
کاملا اتفاقی ، کاملا .
پ . ن : امشب یه پسری بهم گفت : چرا نیش میزنی؟؟
اونوقت بود که یاده لولیتا افتادم . آه لولیتا ... منم مثله تو غمگینم و پر از درد ... می فهمی که کدوم درد رو میگم ، مگه نه ؟؟؟
دختری که شبیه من است
چشم ها
ابروها
لب
بینی
و گونه اش با من یکی است .
دختری که من دوست دارم او را حلق آویز کنم بر درختی که نامش زندگی است .
دختری که گاهی نیز با آن عاشقیتمان یکی است .
من او را به خوبی می شناسم و در این شب ِ غمگین و سیاه هر دو با هم سردرگم شده ایم و حوصله مان سر رفته است و گوشی دوستمان خاموش است و و هیچ شعری آرام مان نمی کند و دستگاه ام پی تری مان فرمت شده است و فردا امتحان داریم و سرما خورده ایم بدجور ...........................
خدایا
بیا پایین و دقیقه ایی با ما به صحبت بنشین .
خدایا تلخ تر از زهرم ، شیرین تر از عسلم کن .....................
دستانت دارد
از لباسهای من
می رود بالا
و چشمهایت
مثل یک افعی
توی چشمهای من هی برق می زند
تو رو خدا
التماس می کنم
جایی را نیش بزن
که بیشتر
درد داشته باشد
عشق هاي رُژ لب گرفته !
ديگر صفای عشق های کهن را ندارد ...
حتي مرا به سقف اتاق هم نمي رساند !
چه برسد به آسمان ها ...
صدای ضرب می آید ، از انتهای کوچه صدای گرفته عبدالحلیم حافظ می آید . کوچه های شهرم که حتی این سرما هم از تن ِ گرمشان چیزی کم نکرده است ، با صدایش ضرب می گیرد .
رقص این زن را دوست دارم . اندامش با کلمات می رقصند که نه با آواز . ناگهان به طرفه من بر میگرده ، با جرینگ جرینگ خلخال ِ پاهاش ضرب میگیره . نگاه به چشم هام میکنه ، عبدالحلیم میگه : خایف علی شوقی وحبی (مي ترسيدم براي اشتياق و عشقم ) ، بعد با چرخشه دست هاش از بالا شروع میکه خم شدن و جلوی پاهام جمع میشه و صدای سوزناک میگه :
وياما قلت لك أنا ) و بارها به تو گفتم )
واحنا في عز الهنا ) در حاليکه ما در اوج خوشبختيمان بوديم )
تو این عشق ِ شرقی را لمس کرده ایی آیا ؟؟
هوا سرده و پیشونیم داغ کرده . حوصله این شلوغی رو ندارم . حتی حوصله این ذوب شدن در عشق را . بر میگردم .
کناره بخاری و تکیه داده به تختم و کتاب ساختمان گسسته ، تن ِ داغم را بغل میکنم و آرام به دور از هیاهو زمزمه میکنم :
خسته
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
کم کم ، آرام آرام ، ذره ذره .... این عشق داره تو تمام وجودم رخنه میکنه . دارم از خود بیخود میشم . حالت عجیبیه ....................
برخورد نزدیک از نوع سوم
و یا
بدون آنکه بپرسی چگونه و چطور دوستم داشته باش
لیوان چای غلیظم را هنوز تمام نکرده روی میز می ذارم . دستم را تکیه میدم به سرم به روی دسته صندلی .
به دور ها نگاه می کنم . نگاهم فضای اتاق رو طی میکنه ، از پنچره میره بیرون ، آپارتمان های بلند رو رد میکنه و مثله یه ذره گم میشه .
بلند می شم به ساعت نگاه میکنم و بعد به خودم میگم : نه زمان مهم نیست .
ظرف ها رو می شورم . اتاق رو جارو میکنم . میز رو دستمال میکشم . کتاب ها رو مرتب می کنم .
همه جا ، همه جا را مرتب می کنم و همه جا تمیز می شود .
کمرم را راست میکنم و می ایستم . دیشب اینجا چه خبر بود ؟؟
بعد دست هام رو می برم بالا و مثله اینکه یه همرقص داشته باشم شروع میکنم آرام رقصیدن .
زیر لبم زمزمه میکنم :
بدون هیچ ترسی من را دوست داشته باش
و در لابه لای خطهایی که در کف دستان من وجود دارد ناپدید شو
من را برای یک هفته , برای چند روز و حتی برای یک ساعت دوست بدار
زیرا من آن کسی نیستم که به ابدیت ایمان داشته باشم
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
از حرکت می ایستم ، دست هام رو می اندازم پایین و روی مبل ولو میشم : دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش ..........
میرم حمام . حمام پر از بخار میشه و موهای کوتاهم به گردنم می چسبه . تو آیینه بخار گرفته حمام یه آن پشت سرم می بینمت ، بر میگردم ... هیچی نیست ، فقط بخار ِ .... بخار .....
حوله رو می پیچونم دور خودم و با عصبانیت آیینه حمام را میارم پایین و چراغ ها رو خاموش میکنم . این قصه باید روزی تمام میشد .
مینی ژوب می پوشم . یه مینی زوب سورمه ایی . پاهام برهنه میشه ، روی تخت دراز میکشم . به سقف نگاه میکنم . صدات تو ذهنم میاد : من آن مردی ام که سرنوشت و هدفی ندارم .......
بر میگردم ، دستم را می ذارم روی سرم ، با صدای آهسته میگم : تو سرنوشت و هدف من باش ....... و دستم را می برم و جای خالیت را لمس میکنم .
بخون !
تو شبای آوازت
هفت فرشته نازل می شه
اون وخ عاشقی مث ِ من
می تونه دسّشو دراز بکنه و
هر ستاره ای رو که دلش می خواد
از آسمون بچینه !
واسه این که پیرهنی از مهتاب بپوشم و
به استقبال آفتاب برم
بخون ........
اسپند همه جا را مه آلود کرده است و بوی حلوا زیر مشام ام پیچیده است .
خاطره ایی سوزان از عشق را به گور می برم ،
در فضایی مشحون از استرس .
کاشی های شکسته را ببین و ته مانده سیگار ها . ناخن های سبز و ابروهای پیوسته را ببین . چشم هایی که تابش تو خیره شان کرده است را ببین . درخت ها و گل های خشکیده را و مرا ، مرا ببین .
همه ، همه را باید به خاک برم .
زنی که عاشق است اتوبوس سوار می شود و به آرامی مزه گس دهانش را مزه می کند .
زنی که عاشق است ظرف می شورد و با آشفتگی تمام به ساعت و اجاق گاز نگاه می کند .
زنی که عاشق است حواسش نیست و صفحات کتاب یا دفتر را قاطی می کند .
زنی که عاشق است به کبودی های لاک ناخن دستش نگاه می کند و با حرص تمام آن را می پراند بعد لب های نازکش را به زیر دندان های سفیدش می جود ، آرام آرام می جود .
زنی که عاشق است به متلک های پسر های کوچه پشت می کند و زیر لبش ورد می خواند برای رسواییشان .
زنی که عاشق است بلد نیست نماز را مطابق روایات بخواند ، برای خودش نماز اختراع میکند با همراهی غسل ِ دستی .
زنی که عاشق است باد را بغل می کند و در گوش اش ناله می کند و آنگاه که باد خوابید به ماه شب پناه می برد و بغضش را خالی می کند . بغض ماه در گلوی زن عاشق اما هر شب جا می ماند .
زنی که عاشق است رنج می کشد ......... چرا که دیگران نمی فهمنش .
زن عاشق اصلا لبند نیست ، بیشتر سرخورده و تنها می زند .
نقطه سر خط
نمی دونم چی باید بنویسم ؟؟ ولی دوست دارم که بنویسم . بغض گلوم را بدجور گرفته . این روزا حالم اصلا خوب نیست . بی یار و یاور شدم یه جورایی .
نمی دونم شده که دلت بخواد یه پستی را که جایی خواندی خودت نوشته باشی ؟؟ دلت میخواست اون پست به نام خودت می بود و تو نویسنده آن ...
وبلاگ ِپنچره باز .... امروز یکی از اون پست هایی را نوشته که من دلم میخواست خودم نوشته بودم .
دوست ِ عزیز ِ منه و من این حق رو به خودم می دم که بدون اجازه نوشته اش رو بردارم . بهتون پیشنهاد میکنم که نوشته هاش رو بخونید .
از من خون فواره می زند . اندام ام نه به شکل بلی است نه خیر .
دست تو نمی فهمد - شاید هم نمی خواهد که بفهمد –
ضمخت اما محکم شده ام و شاید به قول افیون من هم معتاد شده ام . معتاد آدم ها ... این طور نیست خانم مو کمند ؟؟؟
دختران دشت !
دختران انتظار!
دختران امید تنگ در دشت بی کران،
و آرزوهای بیکران در خلق های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیق هایی که صد سال!_
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
برای دلتنگی های بی پاسخ ِ خودم بود .
خوابم نمی آید
بهانه ام شانه های توست ....
من تمام این غروب های دلگیر را صبوری می کنم و مدام درس میخوانم و کار می کنم . کار ، درس ، درس کار ... تفریح هم می کنم البته به مقدار بسیار کمی .
تا نیمه بهمن که چیزی نمانده است .
:
شبانه های بی تو ...... یعنی هجوم گریه .......
اینجا چیزی به روی شکم ام فشار وارد می کند و خطوط توحش برانگیزی از خود بر جای می گذارد .
اینجا کسی درد می کشد و خون بر جای می گذارد .
اینجا کسی انگشت بر انگشت می گذارد و گونه هایش خیسه گریه می شود ، قطره قطره ......
اینجا کسی نقشه احمق را خوب بازی می کند و مخاطبان به سادگی درد هایش را هیچ می پندارند .
اینجا کسی می تواند دوست بدارد اما کسی نیست برای همین هرزه می شود و به کج می رود .
اینجا کسی می خواهد تصمیمی بگیرد و تنها روزنه ها را نیز موم بگیرد و تنها تنها تنها به تو فکر کند . چرا که :
با تمام وجود دوست ات می دارد .
برام یه میل رسیده . یعنی از کی می تونه باشه ؟؟ کاشکی ماله تو باشه تا دلم سبک بشه آخه سنگین شده .
اصلا قلبم درد گرفته . دوست داشتنت چقدر سخت شد یهو .....
من از لحاظ منطقی درست نیستم یا قلبم ؟؟ اصلا مگه من و قلبم یکی نیستیم ؟؟
:
نگاهی می کنی ..... مگه عاشق ندیدی ؟؟
یا اگه دیدی ، رسوا ترین عاشق ندیدی .......
کاش همیشه می شد خندید و درست همان موقع تو بغله تو سخت فشرده شد .
کاش دوست داشتن بعضی آدم ها اینقدر سخت نبود و هر موقع که دلت خواست می توانستی عشق بورزی .
فکر کن چه دلخوشی شیرینی است اگر در ابتدا قلبت می نوشتی :
هر ساعت شبانه روز دوستم بدار ، مانعی ندارد ....
و من هنوز هم صبوری می کنم تا این قوم فاسد از کشورم رخت ببند .
:
من اگر ماندم ... برای بچه های جنگ
برای مادران حبس گریه .... گریه را آواز خواهم کرد ...
دیشب یه آن شدی مثله نخل . یاده نخله تو حیاط مون افتادم . بی خرما ، بی پرنده .
به من رخصت می دی ؟؟
:
هنوز سالار خونه س پناه ِ منه دستاش ، سرم رو شونه هاش ِ رو گونمه نفس هاش ....
امشب تو حمام یک روح دیدم . اسمش طلعت بود .
گفت : تا باکره گی تو فقط سه دقیقه زمان باقی است .
!!!!!!
زنیکه الاغ حتما من رو با ویتو کورلئونه اشتباه گرفته بود .
:
دنیا دیگه مثله تو نداره .......